داستانهای واقعی و عبرت انگیز

((مطالب مستند این وبلاگ از قسمت حوادث روزنامه صبح خراسان برگرفته شده است))

به گزارش خراسان، متهم اين پرونده جنايي که داراي مدرک تحصيلي کارشناسي ارشد است در حالي که دستبندهاي آهنين بر دستانش گره خورده بود در محل ارتکاب قتل، مقابل دوربين قوه قضاييه ايستاد.

 او با توصيه «قاضي موحدي راد» مبني بر اين که مواظب اظهارات خود باشد و حقيقت ماجرا را بيان کند لب به سخن گشود و پس از معرفي خود گفت: چند ماه قبل از وقوع اين حادثه با نامزدم در يک مجلس پارتي آشنا شدم و با هم ازدواج کرديم اما هميشه حرکات و رفتار و عدم با دوستان ناباب عذابم مي داد. خانواده ام راضي به اين ازدواج نبودند ولي باز هم من با او ازدواج کردم چون او دختر خيلي زيبايي بود. به خاطر همين مسائل با هم اختلافات شديدي داشتيم.


اين گزارش حاکي است: متهم به قتل در حالي که سعي مي کرد اظهارات قبلي خود را در حضور قاضي ويژه قتل عمد و کارآگاهان اداره جنايي پليس آگاهي به نوعي زيرکانه انکار کند، درباره چگونگي وقوع جنايت ادامه داد: پدرم فوت کرده است و مادرم نيز به همراه ديگر نزديکانم براي خريد از منزل بيرون رفته بود و من در خانه تنها بودم که نامزدم دير وقت به خانه آمد و در پاسخ من که پرسيدم کجا بودي؟ گفت: با دوستانم به طرقبه شانديز رفته بودم. به همين خاطر مشاجره ما شروع شد و او در اين حال به پدر و مادرم توهين کرد. البته او هميشه مرا تحقير مي کرد ولي اين بار از توهين هايش خيلي ناراحت شدم. در اثناي مشاجره لفظي او از جايش بلند شد و به سمت دستشويي رفت که ناگهان پايش روي سراميک هاي منزل سر خورد و به زمين افتاد

. نمي دانم چطور شد که يک لحظه شيطان در جلدم نفوذ کرد من هم به طرف او رفتم و در حالي که روي زمين افتاده بود با هر دو دستم گلويش را حدود ۱۵ تا ۲۰ دقيقه فشار دادم که ديگر تکان نمي خورد البته نمي دانم وقتي من دستم را روي گلويش گذاشتم او به خاطر اصابت به زمين مرده بود يا نه! 


گزارش خراسان حاکي است: وقتي متهم اين اظهارات را مطرح کرد مقام قضايي از او پرسيد: پاي نامزدت دقيقاً در کجا سر خورد که او نقطه اي از منزل را نشان داد اما محل سقوط را در نقطه ديگري نشان داد. در اين هنگام قاضي موحدي راد از وي سوال کرد: آيا وقتي همسرت به زمين افتاد از سر، گوش يا بيني او خون آمد و يا دچار تشنج شد که متهم پاسخ منفي داد. 

در ادامه بازسازي صحنه جنايت، دکتر ناصر غروبي (پزشک باتجربه قانوني) که در محل حضور داشت خطاب به قاضي ويژه قتل عمد گفت: از نظر پزشکي اظهارات متهم با واقعيت انطباق ندارد. سپس متهم در پي درخواست مقام قضايي براي توضيح ادامه ماجرا گفت: وقتي گلويش را رها کردم مدتي کنارش نشستم و پشيمان شدم که اين چه کاري بود کردم. در اين حال دوستم که قبلاً با او تماس گرفته بودم به دنبالم بيايد، زنگ زد و گفت: من کنار منزل منتظرت هستم، مي خواستم با او دور بزنم چون حالم خوب نبود. جسد را به داخل اتاق بردم و رفتم. شب که بازگشتم ديدم جنازه تکان نخورده است. صبح هم سر کارم رفتم و بعدازظهر پرايد دوستم را گرفتم و جسد را داخل ملحفه اي پيچيدم و آن را در صندوق عقب پرايد گذاشتم و بعد هم به طرف جاده آسيايي رفتم. در نزديکي روستاي منزل آباد قصد داشتم جسد را کنار يک درخت توت بگذارم که چشمم به حفره اي مانند حوضچه افتاد. جسد را از سوراخ حوضچه رها کردم و ديگر هم به آن منطقه نرفتم. وقتي پدر و مادر همسرم نگران شدند به خاطر اين که به من مشکوک نشوند به همراه آنان براي اعلام مفقودي به پليس آگاهي رفتم تا اين که کارآگاهان به من مظنون شدند و مرا دستگير کردند اما جسد را من نسوزانده ام.

 اين گزارش حاکي است: در ابتداي بازسازي صحنه جنايت نيز افسر پرونده خلاصه اي از ماجراي قتل دختر ۲۱ ساله و چگونگي دستگيري متهم را تشريح کرد و در پايان «قاضي موحدي راد» دستور انتقال متهم به زندان را صادر کرد تا اين پرونده جنايي ديگر مراحل قانوني را طي کند.

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم فروردین 1393ساعت 13:1  توسط عبرت گیر  | 

به گزارش شرق، خانواده دختری 20ساله به نام سوسن با مراجعه به کلانتری اعلام کردند فرزندشان مفقود شده است.

کارآگاهان در جریان تحقیقات خود متوجه شدند سوسن با پسری جوان چندبار به‌صورت تلفنی ارتباط داشته و پیامک‌هایی بین آنها ردو‌بدل شده بود. این پسر 18ساله که ناصر نام دارد وقتی تحت بازجویی قرار گرفت، آشنایی با سوسن را تایید کرد و گفت: «ما فقط در حد سلام و احوالپرسی با هم صحبت می‌کردیم و من هیچ اطلاعی از او ندارم.» 

کارآگاهان در بازرسی از محل سکونت ناصر متوجه آثار خون در اتاق این پسر شدند و به همین دلیل او را بازداشت کردند. ناصر در دور تازه بازجویی‌ها باز هم اتهام قتل را انکار کرد و گفت: «من و سوسن با هم دوست بودیم و قرار ازدواج داشتیم. روز حادثه سوسن به خانه ما آمد و بعد از کمی صحبت خواست از آنجا برود که پایش سر خورد و به زمین افتاد. سر سوسن به دیوار خورد و او فوت شد. من که به‌شدت ترسیده بودم جنازه را در کیسه‌ای نایلونی گذاشتم، آن را از خانه بیرون بردم و در سطل زباله انداختم.»

کارآگاهان ادعای ناصر را غیرواقعی دانستند به همین دلیل به بازجویی از او ادامه دادند تا اینکه وی سرانجام به ارتکاب قتل اعتراف کرد. 

او گفت: «من و سوسن وقتی همراه خانواده‌هایمان به آنتالیا سفر کرده بودیم به‌طور اتفاقی با هم آشنا شدیم و قرار گذاشتیم ازدواج کنیم. ارتباط ما در تهران هم ادامه داشت تا اینکه من تصمیم گرفتم به این رابطه پایان بدهم به همین دلیل روز حادثه وقتی سوسن به خانه‌مان آمد موضوع را با او مطرح کردم. آن زمان مادرم در منزل حضور نداشت و برادر کوچکم در اتاقی دیگر موسیقی گوش می‌داد به همین دلیل صدای ما را نشنید.

 سوسن وقتی فهمید قصد ندارم با او ازدواج کنم به‌شدت عصبانی شد و مرا هل داد، من هم عصبانی شدم و او را هل دادم که سرش به لبه تختخواب برخورد کرد و بی‌حال شد. من که کنترلی بر رفتارم نداشتم سر او را چندبار دیگر به میله تخت کوبیدم و بعد با میله بارفیکس هم چند ضربه به وی زدم. بعد از مرگ سوسن جسد را در کیسه نایلونی گذاشتم و آن را در چمدانی چرخدار قرار دادم.»

متهم ادامه داد: «آن زمان هوا تاریک شده بود. چمدان را از خانه بیرون بردم و جنازه را در سطل زباله انداختم و فرار کردم.» 

بنا بر این گزارش تحقیقات در رابطه با این پرونده همچنان ادامه دارد. این در حالی است که تحقیقات نشان داده سوسن دختری بااخلاق بود که فقط به قصد ازدواج با ناصر دوست شده بود و در مدت آشنایی نیز رابطه‌شان فقط به گفت‌وگو درباره ازدواج محدود می‌شد.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1392ساعت 12:45  توسط عبرت گیر  | 

همه خواهران و برادرانم ازدواج کرده بودند. من آخرين فرزند خانواده بودم و سال آخر دبيرستان را مي گذراندم. پدر و مادر پيرم سعي مي کردند آنچه را که دوست دارم برايم فراهم کنند. در واقع آنها هيچ کاري به کارم نداشتند و مرا آزاد گذاشته بودند. 

آن روزها خودم را براي کنکور آماده مي کردم که يک روز مردي به ظاهر آرام و با شخصيت که سر راهم ايستاده بود توجهم را به خود جلب کرد. رفت و آمدهاي آن مرد ۳۲ ساله در مسير مدرسه باعث آشنايي من و او شد. 

آن مرد همواره مرا نصيحت و به ادامه تحصيل تشويق مي کرد حرف هاي او باعث مي شد اعتماد من به او بيشتر شود. ديدارهاي مخفيانه من و جمشيد از دو سال قبل ادامه داشت که با گذر زمان متوجه شدم به او علاقه مندم. شدت اين علاقه به حدي بود که اگر يک روز او را نمي ديدم آن روز مانند ديوانه ها کلافه مي شدم. 

ارتباط پنهاني من و جمشيد به جايي رسيد که من در نبود همسر و فرزندش به خانه او مي رفتم. يک روز که او مثل هميشه مرا نصيحت مي  کرد گفت تو کمي چاق هستي و بايد خودت را لاغر کني تا مورد توجه ديگران قرار بگيري!

در اين هنگام او مقداري پودر سفيد رنگ به من داد تا با استعمال آن لاغر شوم من هم که از چاق بودن خود ناراحت بودم پيشنهادش را پذيرفتم اما پس از مدتي به خودم آمدم که ديگر معتاد شده بودم تازه فهميدم که پودرهاي سفيد موادمخدر صنعتي (شيشه) بوده است که من وابستگي شديدي به آن پيدا کرده بودم. اين موضوع موجب سوءاستفاده هرچه بيشتر جمشيد شد و من مجبور بودم براي تامين موادمخدر هر روز نزد او بروم.

دختر ۲۱ ساله در حالي که در اتاق مددکار اجتماعي کلانتري سجاد مشهد اشک مي ريخت ادامه داد، اين ارتباط حدود ۲ سال طول کشيد تا اين که سه ماه قبل متوجه شدم باردار شده ام آن روز دوست داشتم زمين دهان باز کند و مرا درخود فرو ببرد. نمي دانستم با اين آبروريزي بزرگ چه کنم مي ترسيدم که ديگران از ارتباط مخفيانه و آشنايي خياباني من و جمشيد مطلع شوند به همين خاطر تصميم احمقانه ديگري گرفتم و از خانه فرار کردم. اما هنگامي که در جست وجوي مکاني براي زندگي بودم توسط ماموران دستگير شدم يک عشق دروغين و خياباني مرا به گرداب فلاکت و نابودي کشاند و اگرچه جمشيد هم دستگير شد اما مي خواهم بگويم هيچ ثروتي بالاتر از پاکدامني نيست.

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم اسفند 1392ساعت 0:28  توسط عبرت گیر  | 

در طول زندگي چهل و هشت ساله ام تا به حال اينقدر بي سر و سامان نبوده ام. وقتي به پيشنهاد مادرم با سيمين ازدواج کردم، فکر مي کردم خوشبخت ترين مرد دنيا شده ام. تک دختر يک خانواده تحصيلکرده بود. ليسانس داشت و دريک مدرسه شيمي درس مي داد. پدرش مديرکل اداره اي معتبر در استان بود و برادرانش هر ۲ پزشک بودند و مادرش نويسنده بود. اينقدر مفتون شرايط خانوادگيشان شده بودم که اصلاً سيمين را فراموش کردم.

 خيلي زود با کمک پدرم آپارتماني گرفتيم و زندگي مشترکمان را آغاز کرديم. از اولش هم زندگيمان خوب نبود ولي اين قدر اين طرف و آن طرف سرمان گرم بود که متوجه نمي شديم. مدتي گذشت و اولين اختلافاتمان به دعوا تبديل شد و دعواهايمان به سر سنگيني و قهر. بسيار خودخواه و از خود راضي بود. در خانه خودشان حرف حرف او بود، به هيچ کس جز خودش اهميت نمي داد. 

مادرم گفت: بچه دار که بشويد پايبند زندگي مي شود، اما اينطور نشد. زندگي او مدرسه بود و خانواده اش. وقتي متين به دنيا آمد خيلي خوشحال بودم ولي او فقط گريه مي کرد که گرفتار شده است و نمي تواند به علاقه مندي هاي شخصي اش برسد. ۸ سال همينطور زندگي کرديم تا اينکه تحمل من و نظراتم به قول خودش ديگر برايش امکان پذير نبود.

 خيلي زود خانواده اش طلاق او را گرفتند. من هم به خانه پدرم باز گشتم؛ سرخورده و شکست خورده و تحقير شده. خانواده اش با تکبري که داشتند زندگي مرا نابود کردند.

 يک سال گذشت و من گاهي متين را مي ديدم. همراه يکي از اعضاي خانواده سيمين مي آمد و سر ساعت به دنبالش مي آمدند و مي رفت.

 در يکي از همين روزها با مينا آشنا شدم. معلم ابتدايي بود و در ازدواج اولش شکست خورده بود. ظرف ۳ هفته ازدواج کرديم . ما در خانه او مستقر شديم. وقتي سيمين فهميد پيغام داد که تصميم دارد متين را به من بدهد. مينا پذيرفت اما دوباره سيمين اعتراض کرد و متين را پس گرفت.

 بعداز مدتي براي عذر خواهي با يک دسته گل به محل کارم آمد . ۶ روز تمام آمد و رفت تا من کوتاه آمدم و بدون اطلاع مينا دوباره عقدش کردم.

 هم مادر فرزندم بود و هم عذرخواهي کرده بود که اين کار از سيمين بعيد بود. اما ظاهراً قرار نبود آرامش به زندگي ما برگردد. هفته بعد مينا با خوشحالي خبر بارداري اش را به من داد و من بهت زده نگاهش کردم.

 وقتي فهميد که سيمين به زندگي من بازگشته است مرا به خانه اش راه نداد و وقتي سيمين فهميد مينا باردار است، باز قهر کرد وبه خانه پدرش رفت و مرا به طبقه اي از خانه شان که در اختيار ما قرار گرفته بود راه نداد. و حالا من بي جا ومکان نه خانواده اي از خود دارم و نه زندگي. حالت کسي را دارم که هويتش را از دست داده است و دربين نزديک ترين کسانش، غريب است.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم دی 1392ساعت 21:49  توسط عبرت گیر  | 

يک روز در يکي از شبکه هاي اينترنتي با سامان آشنا شدم. کم کم ارتباط مان صميمي تر شد. همه کارهايش را دوست داشتم بدون آنکه ذره اي روي رفتارهاي بدش فکر کنم. آدم تندخويي که مسئوليت پذير نبود و هيچ وقت کار ثابتي در زندگي اش نداشت. 

يک روز پدرم متوجه ارتباط ما شد و از من درباره ارتباطم با سامان پرسيد. من که چاره اي نداشتم گفتم او قرار است به خواستگاري ام بيايد و در مراحل آشنايي با هم هستيم. موضوع را با سامان هم درميان گذاشتم. او هم پذيرفت که به خواستگاري بيايد. با اين کار سامان در ذهنم تبديل به يک قهرمان شد. دل توي دلم نبود.

 اما وقتي پدرم با او روبه رو شد او را اصلا آدم مناسبي براي زندگي با من نديد و به سامان گفت من را فراموش کند. او چند بار ديگر هم با پدرم صحبت کرد ولي در نهايت بازهم نتوانست رضايت پدرم را جلب کند. بازهم پنهان از خانواده ام به ارتباطم با سامان ادامه دادم.

 در چشم برهم زدني چند سال گذشت و سامان ديگر هيچ وقت حاضر نشد به خواستگاري ام بيايد. چند بار به او گفتم ديگر نمي خواهم با او ارتباطي داشته باشم اما بازهم اصرار مي کرد که اشکالي ندارد تا زمان ازدواج من رابطه مان همين طور حفظ شود.

 يک روز با من تماس گرفت و گفت دوست دارد با من به مسافرت برود. من اول از حرفش جا خوردم و گفتم نمي توانم اين پيشنهاد را قبول کنم. ولي بازهم مثل قبل با شگرد مخصوص خودش طوري قانعم کرد که هيچ اتفاق بدي نخواهد افتاد و ... مي دانستم اگر به پدرومادرم بگويم که مي خواهم تنها به مسافرت بروم هرگز قبول نخواهند کرد پس منتظر شدم تا فرصت مناسبي به دست بياورم که اين فرصت با مسافرت ناگهاني خانواده ام به شهرستان به دليل فوت يکي از اقوام مان به دست آمد.

 از اين که بعد از مدتها کنار سامان بودم خيلي خوشحال بودم. اما اين خوشحالي ديري نپاييد.

 چون هنگام عبور از پليس راه يکباره پليس دستور ايست داد اما با کمال ناباوري ديدم که سامان توقف نکرد و با سرعت زياد از آنجا عبور کرد. خيلي وحشت کرده بودم. اما پليس به ما رسيد و او مجبور به توقف شد. در بازرسي از ماشين سامان چند بطري مشروبات الکلي و مقداري مواد مخدر کشف شد.

 تازه آن زمان دليل فرار سامان را فهميدم. اين پايان کار نبود و تحقيقات پليس نشان داد سامان مجرمي سابقه دار است که چند سال قبل با سپردن وثيقه از زندان آزاد شده بود. روزهايي که مجبور بودم با پدرم به مجتمع قضايي بعثت بروم را فراموش نمي کنم. با اينکه مدتي از آن روزهاي تلخ مي گذرد اما پاک آبرويم پيش خانواده ام رفت و ديگر نمي توانم در چشمان پدر و مادرم نگاه کنم.


+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم مهر 1392ساعت 22:39  توسط عبرت گیر  | 

از ۱۸ سالگي با پارسا آشنا شدم، خيلي با هم صميمي بوديم، از همه نظر خوب و عالي بود فقط تنها مشکل او اين بود که اهل کار نبود. چند باري صحبت ازدواج کرد و من در جواب گفتم: «تا وقتي به کار و درآمدت سر و سامان ندادي حتي حرفش را هم نزن» اما انگار نه انگار، حدود ۳ سال از اين صحبت گذشت اما هيچ وقت سعي نکرد کار مفيدي انجام بدهد!

چند ماه پيش برايم خواستگار آمد، خانواده خوبي داشت اهل کار و... بود ديگر چه مي خواستم؟! من هم جواب مثبت دادم حتي در همان شب قرار عقد و عروسي هم گذاشته شد.نمي دانم پارسا از کجا متوجه ماجرا شده بود؟! چون ما خيلي وقت پيش رابطه مان را تمام کرده بوديم.

 به هر حال با من تماس گرفت و درخواست يک قرار حضوري داشت و من هم براي اين که آرامش کنم قبول کردم و رفتم. روز قرار با خودرو آمده بود، سوار شدم و بعد از احوال پرسي متوجه عصبانيت و بي قراري او شدم، آن لحظه خيلي ترسيدم! مرا به سمت منزلشان برد و از من خواست به داخل خانه بيايم. ابتدا مخالفت کردم ولي به خاطر اعتمادي که به او داشتم به داخل خانه رفتم.

 وقتي وارد شدم ديدم دو نفر ديگر هم آنجا هستند! متاسفانه پارسا از اعتماد من سوءاستفاده کرد و با نقشه قبلي مرا به دست آنها سپرد و...!بعد از آن روز نحس، چند بار مرا تهديد کردند که اگر به پليس چيزي بگويم تصاوير ماجرا را در فضاهاي مجازي و شبکه هاي اجتماعي منتشر مي کنند و آبرويم را مي برند.

 خانواده ام هم اگر از اين ماجرا بويي مي بردند روزگارم را سياه مي کردند. نگراني و اضطراب تمام وجودم را فراگرفته بود. جرأت طرح موضوع را با هيچ کس نداشتم تا اين که به صورت تلفني موضوع را با مشاور خانواده پليس درميان گذاشتم.

 محمد ايرجي پور کارشناس ارشد روانشناسي و مشاور خانواده پليس خراسان رضوي در اين باره گفت: پيامد وجود هرگونه رابطه غيرمتعارف بين دختران و پسران شکل گيري و بروز آسيب هايي است که متاسفانه حيثيت افراد را زير سوال مي برد و دستاويزي مي شود براي سوءاستفاده هاي بعدي و توجه به پيامد اين گونه ارتباطات با تفکر منطقي عامل مهمي در پيشگيري از آسيب هاي بعدي است.

 وي گفت: زماني که فرد در گذشته رابطه اي را تجربه کرده باشد، قطعا پس از ازدواج با فرد ديگري، نگران آشکار شدن آن رابطه خواهد بود و همين موضوع دستاويزي براي فرد مطلع از رابطه براي سوءاستفاده هاي بعدي است. در اين ماجرا بهتر اين بود که قبل ازپذيرش ملاقات، با تفکر انتقادي به تجزيه و تحليل موضوع و پيامدهاي آن مي پرداختيد تا چنين اتفاق تلخي روي نمي داد.


+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم مرداد 1392ساعت 10:59  توسط عبرت گیر  | 

با اين که فقط يک سال از ازدواجم مي گذشت اما از زندگي با شوهرم راضي نبودم. من به اصرار مادرم با بهروز ازدواج کرده بودم.

 او با مرد ايده آلي که در ذهن داشتم فاصله زيادي داشت. علاوه بر حدود ۱۲ سال اختلاف سني، نگاهمان به زندگي متفاوت بود. از طرفي بهروز به من به چشم کلفتش نگاه مي کرد نه شريک زندگي؛ فقط در مهماني ها يا وقتي که کسي به خانه مان مي آمد جلوي آنها ظاهرسازي و وانمود مي کرد که من را دوست دارد.

 من هم براي اين که آبروداري کنم هميشه خودم را از همه چيز راضي نشان مي دادم. او با ميل خودش به خواستگاري ام آمده بود و نمي دانستم چرا با من اين گونه رفتار مي کند. اوايل به خودم دلداري مي دادم و مي گفتم همه چيز درست مي شود اما وقتي چند ماه گذشت ديگر از همه چيز نا اميد شدم.

يک روز وقتي مرد جواني به عنوان تعميرکار يخچال به خانه مان آمده بود حس عجيبي داشتم. آن قدر از دست شوهرم ناراحت بودم که نمي دانم چطور شد سفره دلم را براي مرد تعميرکار پهن کردم. او که جوان خوبي به نظر مي رسيد کمي با من صحبت کرد و آرام شدم.

 رد و بدل شدن همين چند کلمه بين ما شروع رابطه پنهاني من و سياوش بود. روزها وقتي شوهرم در خانه نبود با سياوش به طور تلفني صحبت مي کردم. چند هفته گذشت تا اين که سياوش گاهي هم به خانه ام مي آمد. شوهرم از هيچ چيز خبر نداشت. يک روز در پي گفت وگو با سياوش هر دو به اين نتيجه رسيديم که اگر مي خواهيم با يکديگر زندگي کنيم بايد بهروز را از سر راه برداريم. فکر وحشتناکي بود اما هر دو تصميم مان را گرفته بوديم.

 به اين ترتيب قرار شد يک شب بهروز را در خانه غافلگير کنيم و او را بکشيم. طبق نقشه من در غذاي شوهرم داروي بيهوشي ريختم و ساعتي بعد سياوش هم به کمکم آمد و با همدستي يکديگر او را خفه کرديم. همان شب بود که جنازه را به اطراف شهر برديم و در آنجا رها کرديم.

ابتدا باورش برايم سخت بود که به شوهرم خيانت کرده و او را کشته ام. اما ديگر همه چيز تمام شده بود. فکر مي کردم نقشه مان حساب شده است و هيچ وقت پليس از رازمان با خبر نمي شود اما خيلي زود دستم براي پليس رو شد. حالا که آن شب شوم را با خود مرور مي کنم به اين نتيجه مي رسم که اي کاش به جاي کشتن شوهرم مسیر طلاق را با هر قیمتی پیش می گرفتم نه کشتن او را ! حالا نمي دانم با ننگ خيانت و رسوايي چه کنم. اي کاش همه آن چيزي که اتفاق افتاده فقط يک خواب بود.

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم خرداد 1392ساعت 14:44  توسط عبرت گیر  | 

چند روز بيشتر تا مراسم بله برون باقي نمانده بود. من از همان روز اولي که سمانه را ديدم شيفته ظاهرش شدم و تصميم قطعي ام را براي ازدواج با او گرفتم. قبل از آن دوستان و آشنايان چند دختر را که جايگاه اجتماعي و خانواده خوبي داشتند براي ازدواج معرفي کرده بودند اما من که به ظاهر افراد اهميت زيادي مي دادم آنها را نپسنديدم.

 بعد از ديدن سمانه فقط به او فکر مي کردم و ادامه زندگي ام را فقط در گرو بودن در کنار او مي ديدم. چند روز به بله برون مانده بود و ما درباره همه چيز صحبت کرده بوديم به جز مهريه. در ذهنم مهريه بي ارزش ترين مسئله بود.

 با خودم مي گفتم در جايي که عشق و محبت وجود دارد صحبت کردن از ماديات و سکه طلا امر بي ارزشي است. اصلا دلم نمي خواست عشقي را که بين مان بود با پول و طلا خدشه دار کنم. همه چيز به خوبي و خوشي ادامه يافت تا اين که شب قبل از بله برون سمانه با من تماس گرفت و گفت مي خواهد درباره مهريه صحبت کند.

 او گفت در خانواده شان مهريه هاي سنگين رسم است و او هم بايد مهريه اش ارزش زيادي داشته باشد. نامزدم گفت: تصميم گرفته ام مهريه ام را با توجه به سال تولدم تعيين کنم. سمانه متولد سال ۱۳۶۳ بود و من بايد متعهد مي شدم هر وقت که او اراده کند اين تعداد سکه بهار آزادي را به او بدهم.

 او گفت قول مي دهد هيچ وقت اين سکه ها را از من نخواهد. سمانه گفت: اين کار فقط براي حفظ آبروي خانوادگي اش است. 

من که ارزشي براي مسائل مادي قائل نبودم بدون چون و چرا قبول کردم. وقتي پدر و مادرم از تعداد سکه ها با خبر شدند گفتند بهتر است صبر کنم و اين مهريه سنگين را قبول نکنم اما من با ترش رويي فکر کردم که آنها از سمانه خوششان نيامده است و بهانه جويي مي کنند.

 چند ماه از شروع زندگي مشترکمان گذشت. همه چيز روال طبيعي خود را طي مي کرد. يک شب سمانه گفت: مي خواهد درباره موضوع مهمي با من صحبت کند. او گفت: يکي از دختر خاله هايش نصف مهريه اش را از شوهرش گرفته و بقيه را بخشيده است. به نظر کار عجيبي بود. سمانه گفت: چون دختر خاله اش اين کار را انجام داده است او هم مي خواهد نصف مهريه اش را از من بگيرد. با خودم گفتم چه شوخي با مزه اي. اما سخت در اشتباه بودم.

 سمانه شوخي نمي کرد و در تصميم خود کاملا مصمم بود. او گفت بهتر است با هم توافق کنيم و من نصف مهريه اش را که حدود ۶۸۰ سکه طلا مي شد به او بدهم. من عاشقانه همسرم را دوست داشتم اما چنين پولي نداشتم که به او بدهم. سمانه گفت بهتر است پدرم ويلايي را که در اطراف شهر داردبفروشد و پولش را به من بدهد.

 تا روزي که از طرف دادگاه خانواده برايم احضاريه آمد هنوز اين تصميم همسرم را باور نداشتم اما زماني که در دادگاه سردي دستبند را بر دستانم حس کردم باورم شد شريک خوبي براي زندگي ام انتخاب نکرده ام. هنوز نهيب هاي پدر و مادرم در گوشم است که درباره انتخاب همسر به من هشدار داده بودند اما ديگر پشيماني سودي ندارد.

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم خرداد 1392ساعت 14:39  توسط عبرت گیر  | 

وقتي به خواستگاري ام آمد يک دل نه صد دل عاشقش شدم. مسعود خيلي خوش تيپ بود يک لحظه با خودم فکر کردم اگر دوستانم مرا با او ببينند همه مرا تحسين مي کنند.

 مسعود اهل تهران بود و خود را پيمانکار ساختمان معرفي کرد. پدر و مادرم راضي به ازدواج نبودند مي گفتند حداقل بايد طبق آداب و رسوم خودمان درباره خواستگارت تحقيق کنيم اما من که شيفته تيپ او شده بودم مخالفت کردم و گفتم حداقل ما را به هم محرم کنيد بعد هر کاري مي خواهيد انجام بدهيد. 

خانواده ام وقتي اصرار مرا ديدند به ناچار خواسته ام را پذيرفتند من هم براي آن که نزد دوستانم احساس غرور بکنم مهريه ام را ۱۳۷۲ سکه (تاريخ تولدم) تعيين کردم. اما هنوز چند روز از اين ماجرا نگذشته بود که يک شب مسعود در حالي که قمه اي در دست داشت وارد منزل ما شد و با تهديد به مرگ اعضاي خانواده ام گفت: من مي خواهم همسرم را به تهران ببرم ما که از اين وضعيت شوکه شده بوديم با پليس طرقبه و شانديز تماس گرفتيم و آن ها مسعود را به کلانتري بردند.

 تازه فهميده بودم چه اشتباهي کرده ام در آن جا متوجه شدم که مسعود يک فرد بيکار است و براي آن که بتواند پولي از پدر و مادرم بگيرد اين نقشه را طرح کرده بود. 

نمي توانستم به چشمان پدرم نگاه کنم چون همه چيز با اصرار من اتفاق افتاد اما پدرم که نمي خواست بيشتر از اين زجر بکشم، رضايت داد مسعود به زندان نرود تا تکليف من روشن شود ولي همان شب دوباره مسعود با حالتي خشن وارد منزل ما شد و پس از آن که خواهرم را کتک زد گفت: شما ۵۰ هزار تومان بدهيد تا من به تهران بازگردم!

 واقعاً درمانده شده بوديم مأموران که احتمال مي دادند او دوباره بازمي گردد به طور غيرمحسوس منزل ما را زير نظر گرفته بودند و همين که جيغ و فرياد از داخل منزل ما بلند شد آن ها دوباره مسعود را دستگير کردند.

 حالا من مانده ام که چگونه بايد مکافات ناداني خودم را بدهم. همه اهل محل در همين چند روز فهميدند که من ازدواج کرده ام و الان به من به عنوان دختري مطلقه نگاه مي کنند. حالا من مانده ام و يک عمر حسرت خوردن به خاطر يک اشتباه بزرگ و اين که به حرف پدر و مادرم گوش ندادم.


+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1391ساعت 13:44  توسط عبرت گیر  | 

عشق چشمانم را کور کرده بود. حرف، حرف خودم بود و خانواده ام را تحت فشار گذاشته بودم تا با دختر مورد علاقه ام ازدواج کنم. مادرم مي گفت رعنا به درد زندگي با من نمي خورد. چون پدر رعنا زنداني بود مادرم مي ترسيد نتوانم با او خوشبخت شوم. مادرم مي گفت: هرچند کار درست و حسابي نداري اما حرفي ندارم که برايت زن بگيرم ولي همسر تو بايد از خانواده اي اصيل و آبرومند باشد. مادرم مي گفت اگر از رعنا بگذري خودم برايت دختر مناسبي پيدا مي کنم.

با وجود حرف هاي مادرم مرغ من يک پا داشت و فقط به رعنا فکر مي کردم. نمي توانستم حتي يک لحظه هم او را فراموش کنم. تصميم گرفته بودم هر طور شده خواسته ام را عملي کنم. به همين دليل سراغ مادرم رفتم و گفتم بايد با من به خواستگاري بيايد. حرف هايم باعث عصبانيت او شد. تا آن زمان مادرم را تا اين حد عصباني نديده بودم. آن چنان سرم فرياد کشيد که از خانه بيرون رفتم و تصميم گرفتم چند روزي به خانه برنگردم.

چند روزي را در خانه دوستانم گذراندم اما بالاخره تصميم گرفتم به خانه برگردم. وقتي وارد شدم مادرم مانع ام شد و با يکديگر درگيري لفظي پيدا کرديم. هيچ وقت فکر نمي کردم اتفاق بدي بيفتد اما در آن زمان مست بودم و اختياري از خودم نداشتم و وقتي ديدم مادرم همچنان داد و فرياد مي کند و اجازه نمي دهد وارد خانه شوم، فورا خودم را به آشپزخانه رساندم و يک چاقو برداشتم و با آن چند ضربه به مادرم زدم.

همه چيز در يک لحظه اتفاق افتاد و وقتي به خودم آمدم مادرم را کشته بودم. چند ساعت بعد وقتي به شرايط طبيعي برگشتم فهميدم بزرگ ترين اشتباه زندگي ام را مرتکب شده ام. مادرم را که عزيزترين فرد در زندگي ام بود قرباني هوس هاي زودگذر کرده بودم.

آن زمان وقتي مادرم و رعنا را در دو کفه ترازو قرار دادم فهميدم مرتکب اشتباه بزرگي شده ام، اما افسوس که دير متوجه اين واقعيت شدم و ديگر کار از کار گذشته بود. با اين که خانواده ام از مجازات من صرف نظر کرده اند اما قضات دادگاه کيفري استان تهران من را به تحمل ۹سال زندان محکوم کرده اند. نمي دانم ۹ سال بعد که از زندان آزاد شوم با چه رويي بايد به اعضاي خانواده ام نگاه کنم.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1391ساعت 13:36  توسط عبرت گیر  | 

از چند سال پيش به دليل آشنای با شهرام ، اعتیاد به مصرف موادمخدر پیدا کردم. هر وقت موادم تمام مي شد سراغ شهرام مي رفتم و از او مواد مي گرفتم. اين درحالي بود که من شوهر و يک فرزند ۳ساله داشتم. 

رابطه من و شهرام مدت ها ادامه داشت و هميشه خيالم از بابت تهيه مواد راحت بود تا اين که بالاخره شوهرم به من شک کرد. دستم براي شوهرم رو شده بود و مجبور شدم همه چيز را برايش تعريف کنم. فرشاد، شهرام را مقصر معتاد شدنم مي دانست و از همان روز اول از او کينه به دل گرفت. او از من خواست به بهانه تهيه مواد شهرام را به خانه بکشانم تا از او انتقام بگيرد. 

من هم کاري را که شوهرم خواسته بود انجام دادم.بعد از آن که با شهرام قرار ملاقات گذاشتم، قرار شد تا او نيمه شب براي تحويل دادن مواد به خانه مان بيايد. بعد از واردشدن شهرام به خانه، همسرم که در يکي از اتاق ها مخفي شده بود سراغ او رفت. شهرام که از ديدن شوهرم تعجب کرده بود در اين باره از من سوال کرد اما شوهرم امانش نداد و با او درگير شد.

همه چيز در چند دقيقه اتفاق افتاد.آنها باهم گلاويز بودند و به در و ديوار مي خوردند. در يک لحظه پشت شهرام به من بود. من هم با چاقو چند ضربه به کمر و سينه اش زدم تا انتقامم را از او بگيرم. او من را معتاد و زندگي ام را تباه کرد. به همين دليل از اين کار عذاب وجداني نداشتم. بعد از آن که مطمئن شديم شهرام کشته شده است گودالي در زيرزمين خانه کنديم و جنازه را در آن جا دفن کرديم.

 جسد شهرام دو سال در آنجا بود اما چون آنجا مستاجر بوديم دو سال بعد مجبور شديم جسد را از زيرخاک بيرون بکشيم. چيزي جز چند تکه استخوان باقي نمانده بود. همان ها را داخل يک کيسه ريختيم و با خود به اصفهان برديم. اولين کاري که بايد انجام مي داديم خلاص شدن از شر جسد بود. خانه جديدمان يک باغچه داشت. به همين دليل آن را در باغچه دفن کرديم. چون تا آن زمان هيچ کس درباره شهرام از ما سوالي نکرده بود فکر مي کرديم اين ماجرا به دست فراموشي سپرده شده است اما از آنجایی که خون هیچ وقت نمی خوابد بالاخره بعد از ۸سال پليس من و شوهرم را دستگير کرد. ما در مجتمع قضايي بعثت محاکمه و هردو به اتهام کشتن شهرام به قصاص محکوم شديم. حالا هم مي دانم که ديگر راه فراري وجود ندارد و طناب دار در انتظارمان است. نمي دانم بر سر بچه ام چه بلايي مي آيد.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم آبان 1391ساعت 23:22  توسط عبرت گیر  | 

چند ماه از شروع زندگي مشترکم مي گذشت و مشکلات مالي امانم را بريده بود. هرچه کار مي کردم فايده اي نداشت و درآمدم کفاف بدهي هايم را نمي داد.

گرفتاري هايم ادامه داشت تا اين که همسرم راحله گفت پدرش شخصي را مي شناسد که به زن هاي بيوه وام مي دهد. او گفت ما مي توانيم بدون آن که کسي متوجه شود به صورت صوري از يکديگر طلاق بگيريم. آن وقت سراغ اين شخص مي روم و از او وام مي گيرم.

 اين فرصت بسيار خوبي است فقط نبايد کسي از اين ماجرا بويي ببرد. نمي دانم چرا اما بدون حتي يک لحظه فکر کردن پيشنهاد راحله را قبول کردم و چند روز بعد بي سروصدا از يکديگر جدا شديم.

 راحله بعد از آن سراغ مرد رفت. تا آن مرحله من از همه چيز باخبر بودم اما از آن به بعد راحله کمتر با من صحبت مي کرد. هر روز وقتي از خانه خارج مي شدم او هم بيرون مي رفت و وقتي که برمي گشتم هنوز به خانه نيامده بود.

 او مي گفت آن مرد به او گفته بايد مدتي براي گرفتن وام صبر کند.اين ماجرا يک ماه ادامه داشت تا اين که من برخلاف هميشه به رفتارهاي راحله مشکوک شدم. 

او ديگر مثل سابق به وضع خانه حساس نبود و به ندرت نسبت به من ابراز علاقه مي کرد. من نگران بودم و نمي دانستم بايد چه کار کنم. يک روز وقتي راحله از خانه خارج شد تا سراغ مرد موردنظر برود من هم بدون آن که او متوجه شود تعقيبش کردم.

 وارد محل کار آن مرد شدم اما خبري از همسرم نبود. چند لحظه بعد صداي راحله را از قسمت عقب دفتر شنيدم. نمي دانستم او آنجا چه مي کند. سردرگمي عذابم مي داد تا اين که راحله بدون آن که از حضور من اطلاع داشته باشد به بخش جلوي دفتر آمد و ناخواسته با من روبه رو شد او گفت: اين مرد به او وعده داده تا ماه آينده وام را پرداخت کند.

 نمي دانم چرا لحن صدايش مثل سابق به دلم نمي نشست. چيزي را حس کرده بودم که از به زبان آوردنش هم مي ترسيدم. فرداي آن روز وقتي دوباره به آنجا رفتم و از يکي از کارمندان مرد درباره راحله پرسيدم گفت او همسر صاحب کارش است. آن لحظه دنيا به دور سرم مي چرخيد. باور حرف هاي آن مرد برايم سخت بود اما حرف هايش درست به نظر مي رسيد. درحالي که از خدا مرگ مي خواستم و غرورم را لگدمال شده مي ديدم، سرم را پايين انداختم و از آنجا بيرون آمدم.


+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم آبان 1391ساعت 21:25  توسط عبرت گیر  | 

سال ها قبل پدر و مادرم از يکديگر جدا شدند و حضانت من به مادرم داده شد. او هميشه نگرانم بود اما سوءظن بي موردش عذابم مي داد. مادرم مدام به من شک مي کرد و کافي بود کمي دير به خانه برگردم تا از او کتک بخورم.

 آن روزها بيشتر از هميشه احساس تنهايي مي کردم و دنبال دوستي بودم تا براي او درددل کنم. اين وضعيت ادامه داشت تا اين که از طريق يکي از دوستانم با پسري به نام فرشاد آشنا شدم.

 مدتي دور از چشم همه با او رابطه دوستانه داشتم تا اين که وقتي به خودم آمدم فهميدم شيفته و دلبسته اش شده ام. آن زمان اگر يک روز صداي فرشاد را نمي شنيدم حال و روز خوشي نداشتم. يک روز در حالي که مثل هميشه با فرشاد صحبت مي کردم او من را به باغ پدرش دعوت کرد.

 من هم خيلي سريع دعوتش را قبول کردم و چند روز بعد سوار بر خودرواش به باغ رفتيم. وقتي وارد شديم، هيچ کس آنجا نبود. چند دقيقه در آنجا قدم زديم اما بعد من را به طرف اتاقي که در گوشه باغ بود برد. چند دقيقه بعد فرشاد به من نوشيدني تعارف کرد اما با خوردن آن از خود بي خود شدم. ديگر متوجه هيچ چيز نشدم اما چند ساعت بعد وقتي به خودم آمدم فهميدم فرشاد من را مورد آزار و اذيت قرار داده و از اين صحنه ها فيلم تهيه کرده است.

 اين ماجراي شوم را باور نداشتم اما وقتي او فيلم ها را نشانم داد فهميدم چه بلايي بر سرم آمده است. بعد از آن بود که فرشاد گفت بايد هر روز به او زنگ بزنم و هر وقت هم خواست همراهش به باغ بروم والا فيلم آزار و اذيتم را در اينترنت منتشر مي کند. از آن روز به بعد ديگر خواب و خوراک نداشتم نمي دانستم بايد چه کار کنم.

 بيشتر از همه نگران بودم که مبادا مادرم از اين ماجرا بو ببرد. اين شرايط باعث شد اشتباه بزرگ تري را مرتکب شوم. مجبور بودم خواسته هاي فرشاد را عملي کنم. او من را در اختيار دوستانش مي گذاشت و با کارهايش روزگارم را سياه کرده بود.

 آن روزها تلخ ترين روزهاي عمرم بود. چند مرتبه به اجبار به باغ پدري فرشاد رفتم اما بالاخره از خودم و زندگي ام سير شدم. مي خواستم خودکشي کنم اما جراتش را نداشتم. به همين دليل دلم را به دريا زدم و همه چيز را براي مادرم تعريف کردم. هرچند او از حرف هايم شوکه شده بود اما من را در آغوش گرفت و دلداري ام داد. حالا هم به دادسرا آمده ام تا از او و کارهای کثیفش شکایت کنم تا به جزای اعمالش برسد.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم مهر 1391ساعت 23:0  توسط عبرت گیر  | 

بعد از آن که در رابطه ام با وحید شکست خوردم، با خودم عهد کردم ديگر با هيچ پسري دوست نشوم. هدف من از دوستي، آشنايي براي ازدواج بود اما نمي دانم چرا وحید به همه چيز پشت پا زد. ۴ ماه از اين ماجرا مي گذشت و من براي عوض شدن حال و هوايم به پارک نزديک خانه مان رفته بودم.

 روي نيمکتي نشستم و در حال و هواي خودم بودم که ناگهان صداي پسر جواني توجه ام را به خود جلب کرد. او که جوان خوش تيپي بود خودش را شايان معرفي کرد و خيلي سريع توانست با حرف هايش اعتمادم را به خودش جلب کند. اين مقدمه آشنايي ما بود و در ادامه رابطه من و شايان صميمي تر شد.

 شايان گفت به زودي به خواستگاري ام مي آيد و تمام تلاشش را براي خوشبختي ام انجام مي دهد.

 اين حرف ها باعث شد به او اعتماد کنم و يک لحظه هم به او شک نکنم.يک روز که براي ديدن شايان به همان پارک رفته بودم گوشي تلفن همراهم را به بهانه نصب نرم افزار گرفت اما چند لحظه بعد فهميدم تصاوير خصوصي ام را براي تلفن همراهش بلوتوث کرده است.

 چند دقيقه بعد بود که ناگهان رفتار پسر مورد علاقه ام به طور کلي تغيير کرد. او عکس هاي خصوصي را که از من در گوشي اش داشت نشان داد و تهديد کرد اگر رابطه ام را با او قطع کنم عکس ها را در اينترنت منتشر و آبروريزي مي کند.

 نمي دانستم بايد در برابر تهديدهاي شايان چه کنم با اين حال تلاش کردم هيچ کس از اين موضوع باخبر نشود تا خودم اين مشکل را رفع کنم.چند روز بعد شايان تماس گرفت و گفت بايد درباره موضوع مهمي با من صحبت کند. او نشاني آپارتماني را داد و از من خواست هرچه زودتر به آن جا بروم. من هم که فکر مي کردم قرار است مشکلم با او رفع شود به آنجا رفتم.

 وقتي وارد شدم شايان خيلي سريع در را از پشت قفل و من را در آنجا زنداني کرد. ابتدا سعي کردم با داد و فرياد کمک بخواهم اما هيچ کس در آن اطراف نبود و صدايم به جايي نمي رسيد. شايان من را  در آنجا حبس کرد و چندين مرتبه مورد آزار و اذيت قرار داد. لحظات سخت و عذاب آوري بود. نمي دانستم بايد چه کار کنم. مدام گريه و به او التماس مي کردم تا رهايم کند اما فايده اي نداشت. سرانجام شايان من را به يکي از محله هاي خلوت شهريار برد و در آنجا رهايم کرد. 

آن لحظه فقط به اشتباه خودم فکر مي کردم. به اين که چرا باز هم فريب خوردم و آبروي خودم و خانواده ام را به بازي گرفتم. اي کاش زمان به عقب برمي گشت. آن وقت ديگر هيچ وقت مرتکب چنين اشتباهي نمي شدم. کاش حداقل اشتباهم را با اشتباه بعدي ادامه نمي دادم حالا به مجتمع قضايي بعثت آمده ام تا اين ماجرا را پيگيري کنم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم مهر 1391ساعت 15:33  توسط عبرت گیر  | 

چند سال قبل ديپلم گرفتم اما نتوانستم در رشته مورد علاقه ام در دانشگاه قبول شوم و ادامه تحصيل بدهم. بنابراين وقتي با سرکوفت هاي اطرافيان مواجه شدم تصميم گرفتم با تمام تلاش در دانشگاه قبول شوم اما اضطراب و دلهره يک لحظه هم رهايم نمي کرد.

 دائم کابوس مي ديدم و نگراني شديدي داشتم. تا اين که از طريق يکي از دوستانم با مردي فالگير آشنا شدم و شنيدم او با قدرت جادويي اش مي تواند من را بدون دردسر به خواسته ام برساند. همه دوستانم از او تعريف مي کردند و مي گفتند معجون هايش معجزه مي کند. 

به همين خاطر آدرسش را گرفتم و پس از تعيين وقت قبلي وارد محل کارش در زيرزمين نيمه تاريک يک خانه قديمي شدم. او در انتهاي يک اتاق تاريک نشسته بود و چراغ سبز رنگي از سقف اتاقش آويزان بود. از حضور در چنين مکاني وحشت کرده بودم و مي خواستم برگردم اما فکرکردن به اين که همه مشکلاتم به کمک مرد رمال رفع مي شود باعث شد آن وضعيت را تحمل کنم.

 با خودم گفتم چند دقيقه زير زمين ترسناک را تحمل مي کنم اما در عوض به همه آرزوهايم مي رسم.

 چند دقيقه اي طول کشيد تا سفره دلم را براي او باز و همه خواسته هايم را مطرح کردم. مرد رمال پس از دقايقي گفت وگو و شنيدن مشکلاتم، گفت: در قبال دريافت ۲۰۰هزار تومان مي تواند طلسم زندگي ام را بشکند.

 او گفت هرکس سراغش رفته بي جواب نمانده و خوشبخت شده است. او سپس از داخل يک خمره مايعي را داخل يک ليوان ريخت و مواد ديگري هم به آن اضافه کرد و به من داد.

 در فضايي ترسناک و تاريک معجون مخصوص را خوردم اما چند دقيقه بعد پلک هايم سنگين شد و به خواب عميقي فرو رفتم. ديگر نفهميدم چطور شد اما وقتي بيدار شدم فهميدم رمال شيطان صفت من رامورد آزار واذيت قرار داده است. وقتي با اعتراض هاي تند و تهديد آميزم روبه رو شد تهديد به آبروريزي کرد. من هم از ترس چاره اي جز سکوت نداشتم اما سرانجام تصميم به شکايت گرفتم. آقاي قاضي آبرو و زندگي ام در خطر است. اگر خانواده ام از اين ماجرا بو ببرند ديگر نمي توانم سرم را بالا بگيرم. شما را به خدا کمکم کنيد.

+ نوشته شده در  شنبه هشتم مهر 1391ساعت 12:32  توسط عبرت گیر  | 

خيلي آشنا به نظر مي رسيد و در نگاه اول او را نشناختم. اما وقتي برگشتم و دوباره به چشمانش خيره شدم با ديدن لبخندش، حافظه ام به کار افتاد و يادم آمد چه روزهاي قشنگي را با اين دوست قديمي پشت ميز مدرسه طي کرده ايم. 

در آن لحظه با خوشحالي اسمش را صدا زدم و گفتم: نيلوفر تو کجا اين جا کجا؟ بعد از حدود۱۵- ۱۴ سال که از همديگر دور افتاده بوديم امروز با هم روبه رو شده ايم و بايد جشن بگيريم.

 زن جوان در دايره اجتماعي کلانتري سناباد مشهد افزود: آن روز پس از گفت وگويي کوتاه و مرور سريع خاطرات شيرين دوران دبيرستان با اشتياق شماره تلفن خانه و همراهم را به دوستم دادم و قرار شد سر فرصت به خانه ام بيايد و بنشينيم و يک دل سير همديگر را ببينيم.

 به اين ترتيب بود که رابطه من و دوست قديمي ام برقرار شد.

 ولي افسوس که نمي دانستم اين نيلوفر، همان دختر ساده و بي رياي قبلي نيست و چهره شيطاني پشت اين ظاهر پنهان شده است.

 ميترا اشک هايش را پاک کرد و گفت: من ساده لوح همکلاسي قديمي ام و يکي از دوستانش را به حريم خانه ام راه دادم و نمي دانستم که آن ها از اعضاي يک لانه فساد هستند.

 متاسفانه نيلوفر و آن دختر جوان با رفت و آمدهايي که به خانه ام داشتند و سوءاستفاده از اعتمادم و عشوه گري و نيرنگ هاي شيطاني شان نه تنها شوهرم را از راه درآوردند بلکه شوهر خواهرم را نيز فريب دادند. و همچنين او زمينه آشنايي شان را با دختر ديگري نيز فراهم کرده است.

 هيچ وقت فکر نمي کردم با اعتماد بي جا به يک دوست قديمي چنين مشکل بزرگي در زندگي مان به وجود بيايد و... .

 «علي خاني زاده» کارشناس رسمي دادگستري در حقوق خانواده مي گويد: اين مسئله مهم را بايد از دو منظر مورد توجه قرار دهيم. نکته اول انتخاب دوست و شرايط يک دوست خوب است. خوب است بدانيم دوست صميمي که بعد از ۱۵ سال او را ديده ايم مانند دوستي است که تازه مي خواهيم با او ارتباط برقرار کنيم و نيازمند شناخت و احتياط بيشتر در برقراري روابط با چنين فردي هستيم. کارشناس ارشد حقوقي مخابرات خراسان رضوي افزود: نکته مهم ديگر رعايت حرمت و حريم زندگي زناشويي و خانوادگي است. اين که بدانيم چه کسي را و تا چه حد به حريم خصوصي زندگي خود راه دهيم و حد و مرزهاي مشخصي براي ارتباط با ديگران داشته باشيم يک مهارت مهم و اساسي است. رعايت نکردن همين نکات ساده براي بسياري از زوج هاي جوان مشکلات پيچيده اي را درست کرده است .

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم شهریور 1391ساعت 12:40  توسط عبرت گیر  | 

روز به روز بدتر و بهانه گيرتر مي شد. من و شوهرم واقعا نمي دانستيم با اين بچه ناسازگار چه کار کنيم و تصور مي کرديم او نسبت به خواهر کوچکش حسادت مي کند به همين خاطر برايش هديه و کادوهاي زيادي مي خريديم، اما هيچ نتيجه اي نگرفتيم تا اين که چند روز قبل فهميدم او با پسري جوان ارتباط تلفني دارد

با روشن شدن اين واقعيت تلخ سرم سوت کشيد و دنيا جلوي چشمانم تيره و تار شد.

 شيرين که متوجه شده بود فهميده ام مرتکب چه اشتباهي شده است و فکر مي کرد مي خواهم تنبيهش کنم به طور مرموزانه اي ناپديد شد و غيبت ۱۰ ساعته او قلب من و شوهرم را به درد آورد.

نمي دانم چرا دختر ۱۱ ساله ام...؟. پس از اظهارات زن جوان دختر بچه ۱۱ ساله اش در گفت وگو با کارشناس اجتماعي کلانتري ۱۸ مشهد اظهار داشت: تا قبل از تولد خواهر کوچولويم بابا و مامان من را خيلي دوست داشتند و در کنارشان مي خوابيدم.

 اما آن ها خيلي چيزها را رعايت نمي کردند و وقتي مي ديدم به همديگر ابراز محبت و علاقه مي کنند احساس بسيار بدي نسبت به هردويشان پيدا مي کردم و عذاب مي کشيدم. 

من حتي از نوع لباس پوشيدن بابا و مامانم در خانه بدم مي آمد و وقتي که آن ها فيلم هاي زشت ماهواره اي تماشا مي  کردند خيلي ناراحت مي شدم. بابا و مامان نمي دانستند که من ديگر بزرگ شده ام و فکر مي کردند هنوز هم بچه هستم. شيرين پس از مکث کوتاهي افزود: از مدتي قبل با برادر همکلاسي ام که ۱۷ ساله است دوست شدم و روزي که مامانم متوجه شد چه اشتباهي کرده ام از خانه فرار کردم ولي چون نمي دانستم کجا بايد بروم توي يک پارک نشسته بودم و گريه مي کردم که پليس مرا پيدا کرد و... .

«حميد نجات» دکتراي روان شناسي و مشاور خانواده در اين باره مي گويد: فطرت آدم ها به طور کلي پاک است و در بحث رفتارها و آسيب هاي اجتماعي اين قضيه کاملا تاييد شده است. اين که دختري ۱۱ ساله چنين تجربه اي دارد بايد ببينيم ايراد رفتاري پدر و مادرش چه بوده است، اين استاد دانشگاه گفت: ۲ عامل «تحريک و ارضا نشدن نيازهاي رواني» علت بروز چنين رفتارهايي در شيرين شده است. 

در واقع فردي که تجربه اي از رابطه زناشويي ندارد با ديدن يا شنيدن کنجکاو مي شود و احتمال اين که بخواهد اين تجربه را به دست بياورد زياد است. لذا به والدين توصيه مي شود اجازه ندهند فرزندشان از همان سال هاي نخست زندگي در اتاق آن ها بخوابد.

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم شهریور 1391ساعت 11:10  توسط عبرت گیر  | 

آشنايي من و افسانه خيلي اتفاقي بود. او که خانواده اي مستضعف و محروم دارد صادقانه دلبسته حرف هاي احساسي ام شد و ما با قول و قرار ازدواج ۳ ماه رابطه تلفني داشتيم.

 در اين مدت دوستم وسوسه ام مي کرد که اين دختر بيچاره را به محلي خلوت بکشانم و سرش کلاه بگذارم. با اين که نمي خواستم در اين حد مرتکب گناه بشوم اما تحت تاثير حرف هاي تحريک آميز دوستم نقشه اي کشيديم و دختر بيچاره را به بهانه گفت وگو و تصميم گيري براي ازدواج به خانه باغ کشاندم.

دختر نوجوان در چنگ ما گرفتار شده بود و راه گريزي نداشت. او اشک مي ريخت و التماس مي کرد رهايش کنيم. 

اما من و دوستم براي رسيدن به نيت هاي پليد خود به مرحله اي از پستي و رذالت رسيده بوديم که از انجام گناه و معصيت ابايي نداشتيم.

 جوان ۲۲ ساله در مرکز مشاوره پليس تايباد گفت: دختر ۱۶ ساله مثل ابر بهاري اشک مي ريخت و درست در آخرين لحظه، يعني زماني که دوستم به سراغش رفت و با تهديد و توسل به زور قصد داشت کشان کشان او را به داخل اتاق انتقال دهد ناگهان يک قطعه عکس از داخل کيف دستي اش روي زمين افتاد و من آن را برداشتم. 

وقتي به عکس نگاه کردم ديدم اين دختر و همکلاسي هايش در کلاس مدرسه عکس يادگاري گرفته اند و مسئله اي که وجدانم را از خواب معصيت بيدار کرد اين بود که خواهر کوچکم نيز در اين عکس و در بين دانش آموزان ديده مي شد.

چند ثانيه اي به چشمان خواهرم که از روي عکس به من خيره شده بود نگاه کردم و باور کنيد صدايش را شنيدم که مي گفت خاک بر سرت کنند، تو داداش من نيستي و ناموس نمي شناسي چون افسانه بهترين دوستم است و بايد مثل ناموس خودت از او دفاع کني.

 نگاهم را که از عکس برداشتم دختر نوجوان را در حال گريه ديدم و تصورم اين بود که خواهرم اسير هوس هاي شيطاني دوستم شده است.با ديدن اين صحنه خون در رگ غيرتم به جوش آمد و با عصبانيت به سوي دوستم حمله ور شدم. 

من افسانه را از چنگ او نجات دادم و همراه اين دختر از خانه باغ فرار کرديم. اما دوستم همچنان در تعقيب ما بود و با تهديد چاقو برايم خط و نشان مي کشيد. چون راه گريزي به نظرم نمي رسيد و از طرفي نمي خواستم مشکلي براي دوست خواهرم به وجود بيايد با ديدن خودروي گشتي پليس کمک خواستم و ماموران انتظامي دوستم را دستگير کردند. الان وجدانم راحت است و فقط طلب استغفار مي کنم

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم مرداد 1391ساعت 2:7  توسط عبرت گیر  | 

پدر و مادرم مرا به قول دوستانم «پاستوريزه» بار آورده بودند و وابستگي شديدي نسبت به خانواده ام داشتم. 

براي ادامه تحصيل مجبور شدم به دانشگاهي در يکي از استان هاي همجوار بروم. 

پس از گذشت چند ماه با دختري جوان از خانواده اي ثروتمند آشنا شدم. او که هم   کلاسي ام بود با محبت هاي خودش، غم تنهايي را در وجودم از بين برد.

 علاقه من به اين دختر روز به روز بيشتر شد و اوايل ترم دوم تحصيلي از پدر و مادرم خواستم به خواستگاري اش بروند. 

اما خانواده ام با انجام تحقيقات اوليه، مخالفت خود را اعلام کردند و گفتند اين دختر به درد تو نمي خورد ولي من به ارتباط مخفيانه خود با اين دخترخانم ادامه دادم.

 او که مي گفت قصد کمک دارد، پيشنهاد داد به عنوان نماينده توزيع و فروش کالاهاي شرکت برادرش در مشهد فعاليت کنم.

 دختر مورد علاقه ام با اين ترفند هفته اي يک بار چند کارتن کوچک را از طريق اتوبوس مسافربري مي فرستاد. من نيز به پايانه مسافربري مي رفتم و کارتن ها را تحويل مي گرفتم و به نشاني موردنظر که فروشگاهي در يک مجتمع تجاري بود، تحويل مي دادم.

 امروز که آمده بودم بسته ها را تحويل بگيرم پليس دستگيرم کرد و از داخل کارتن هاي مارک دار قطعات رايانه اي بسته هاي کريستال کشف شد. من به عنوان عضو باند قاچاق دستگير شده ام و نمي دانم چه خاکي بر سرم بريزم.


+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم اسفند 1390ساعت 23:30  توسط عبرت گیر  | 

تصور مي کردم اگر مدل آرايش سروصورتم را عوض کنم شوهرم به زندگيمان دلگرم خواهد شد و براي همين هم ابروهايم را تاتو کردم. اما او مثل هميشه خونسرد و بي تفاوت، با ديدن چهره ام مسخره ام کرد و گفت: قيافه اجق وجق خودت را با اين کار خيلي خنده دار و مضحک  کرده اي. 

شهاب هميشه مثل برج زهر مار بود و هر روز کلافه و بي حوصله، خستگي هاي کارش را به خانه مي آورد و اعصابم مرا نيز خط خطي مي کرد. او حتي حوصله نداشت براي چند دقيقه در کنارم بنشيند تا با هم حرف بزنيم. 

زن جوان در دايره اجتماعي کلانتري جهاد مشهد افزود: من و شوهرم پنج سال زير يک سقف زندگي سرد و بي روحي را سپري کرديم و او که غرور خيلي زيادي دارد تا به حال حتي براي يک بار هم مرا همراه خود به خيابان و پارک نبرده است و هر وقت مي خواهم حرفي بزنم با لحني تند مي گويد اين پول ها را بگير و همراه خواهر و مادرت به بازار برو و هرچه دوست داري براي خودت بخر.

افسوس که او هيچ وقت درک نکرد اولين و مهم ترين خواسته يک زن جوان از شوهرش نگاه عاشقانه و توجه صميمانه است و من اعتراف مي کنم که تشنه محبت و توجه شوهرم بودم.

 متاسفانه با اين وضعيت تنها دلخوشي ام به فرزندم بود و شهاب هم چنان درگير کار و گرفتاري هاي خودش بود. شايد باور نکنيد او تمام خواسته هاي عاطفي، جسمي و نيازهاي خود را با رفتاري مغرورانه طلب مي کرد و اصلا به عواطف، نيازها و خواسته هايم توجهي نداشت. 

در اين وضعيت احساس تنهايي و افسردگي عجيبي داشتم و با ديدن زوج هاي جواني که با هم قدم مي زدند و رفتار دوستانه اي داشتند حرصم در مي آمد.

زن جوان قطرات اشک را از روي گونه هايش پاک کرد و افزود: حدود ۷ماه قبل متوجه نگاه معني دار پسر جواني شدم که در يک فروشگاه کار مي کرد. نمي دانم با کدام عقل دلباخته حرف هاي چرت و پرت او شدم و ابتدا از طريق پيامک بازي با او خودم را سرگرم مي کردم.

 اما اين پسرجوان با چرب زباني و تعريف و تمجيد از من مرا شيفته خودش کرد. از زبان او که پسري نامحرم بود بارها و بارها جمله «دوستت دارم» را شنيدم و از خودم پرسيدم چرا شوهرم تا به حال اين جمله را به زبان نياورده است!.نمي خواهم با اين حرف ها کار خطايي که کرده ام را توجيه کنم چون من زندگي ام را از دست داده ام. ولي به عنوان فردي شکست خورده از تمام زوج هاي جوان خواهش مي‌کنم قدر زندگي خود را بدانند. براي همديگر احترام قائل شوند و به هم عشق بورزند تا هيچ وقت تنها نمانند .


+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم اسفند 1390ساعت 10:8  توسط عبرت گیر  | 

آشنايي من و نيما خيلي اتفاقي بود. او با حرف هايي که مي زد عقلم را ربود و با تمام وجود دلبسته اش شدم.

 پس از گذشت مدتي موضوع را به مادرم اطلاع دادم و از او راهنمايي خواستم. مادرم مي گفت چون پدرم مردي متعصب و سختگير است نبايد فعلا در اين باره به او چيزي بگوييم و پس از آن که پسر مورد علاقه ام به خواستگاري ام آمد، ما طوري مقدمه چيني مي کنيم که اين ازدواج سر بگيرد و من به خواسته دلم برسم.

او که از ازدواج اجباري با پدرم دل خوشي نداشت معتقد بود به هر قيمتي که شده من بايد با پسر مورد علاقه ام ازدواج کنم تا در کنار مردي که دوستش دارم زندگي کنم و يک عمر حسرت نخورم.

دختر جوان در دايره اجتماعي کلانتري ۲۲ مشهد افزود: رابطه من و نيما با حمايت هاي مادرم ادامه يافت. البته نيما نمي دانست که مادرم از اين موضوع خبر دارد و ما هر موقع فرصتي به دست مي آورديم با هم قرار ملاقات مي گذاشتيم و به پارک مي رفتيم.

متاسفانه نيما پس از جلب اعتمادم از من خواست سوار خودروي او بشوم تا درباره برگزاري مراسم خواستگاري و ازدواج مان تصميم بگيريم.

 هوا خيلي سرد بود و من خواسته اش را پذيرفتم. اما در حالي که با سرعت خيلي کم در خياباني خلوت حرکت مي کرديم ناگهان نيما توقف کرد و جوان ديگري هم سوار خودرو شد.

 من با ناراحتي از اين بابت گفتم چرا اين پسر را سوار ماشين کردي؟در اين لحظه نيما و پسر غريبه با برخوردي خشن تهديدم کردند که بهتر است براي حفظ جانم سکوت کنم.

 آن ها در حالي که سرم را بين دو صندلي گرفته بودند مرا به بيابان هاي اطراف شهر انتقال دادند و... نيما و دوست حيوان صفتش سپس با اين ادعا که از من فيلم برداري هم کرده اند و اگر يک کلمه حرف بزنم آبرو و حيثيتم را به باد خواهند داد! در نزديکي خانه رهايم کردند و متواري شدند.


+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم بهمن 1390ساعت 22:35  توسط عبرت گیر  | 

فکر مي کردم آشنايي من با حامد که براي انجام کاري به محل کارم آمده بود يک اتفاق عالي در زندگي ام بود، اما حالا مي فهمم عجب اشتباه بزرگي کرده ام.

دختر جوان در دايره اجتماعي کلانتري ۳۶ مشهد افزود: من و حامد چند ماه به طور پنهاني و بدون اطلاع خانواده ام با هم رابطه داشتيم و هر موقع دلتنگ هم مي شديم در پارک قرار ملاقات مي گذاشتيم.

 او در اين مدت با وعده هاي پوشالي مرا خام کرد ولي پس از آن که اين رابطه مثلا عاطفي به سوءاستفاده هاي مکرر ختم شد خودش را کنار کشيد و گفت خانواده اش راضي به اين ازدواج نيستند.

نمي دانستم چکار کنم و با نگراني عجيبي که داشتم به سراغ دوست حامد رفتم تا از او کمک بگيرم.

من واقعيت را براي اين پسر جوان تعريف کردم و او که به ظاهر خودش را خيلي ناراحت نشان مي داد گوشي تلفن را برداشت و در تماس تلفني که با حامد داشت او را به باد فحش و ناسزا گرفت. 

دختر جوان افزود: احسان به من قول داد که کمکم کند اما چند روز بعد او تماس گرفت و در ديداري که با هم داشتيم ادعا کرد با حامد قطع رابطه کرده است.

آن روز احسان گفت هميشه به دوستش حامد حسودي اش مي شده که چه دختري را براي ازدواج انتخاب کرده است و حالا که چنين خيانتي در حقم شده است حاضر است يک عمر در کنارم باشد و مرا به خوشبختي برساند.

او با حرف هاي احساسي مرا تحت تاثير قرارداد و متاسفانه دوباره فريب خوردم و مرتکب خطاي ديگري شدم. من و احسان با هم قرار ازدواج گذاشتيم ولي او اصرار داشت چند ماه دندان روي جگر بگذارم و صبر کنم تا کمي به کار و کاسبي اش سر و سامان بدهد تا روزي که به خواستگاري ام خواهد آمد حرفي براي گفتن داشته باشد.

 متاسفانه اين رابطه نيز رنگ و بوي ديگري به خود گرفت و ... .دختر جوان افزود: احسان هم به من خيانت کرد و حالا مي گويد بهتر است براي هميشه همديگر را فراموش کنيم!!!


+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم بهمن 1390ساعت 22:27  توسط عبرت گیر  | 

قبولي من در دانشگاه اين باور را برايم به وجود آورد که در مسير خوشبختي قرار گرفته ام و ديگر هيچ مشکلي نخواهم داشت 

اما ترم چهارم بودم که عمويم مرا براي پسرش خواستگاري کرد و با اين که هيچ علاقه اي به پسرعمويم نداشتم فقط به احترام پدرم و البته با اين شرط که ادامه تحصيل بدهم جواب بله را گفتم و رخت عروسي به تن کردم.

زن جوان با چشماني اشک بار در دايره اجتماعي کلانتري ۱۵ مشهد افزود: متاسفانه عمويم پس از گذشت چند ماه گفت خوش ندارد عروسش به دانشگاه برود و او با اين حرف ها شوهرم را نيز نسبت به من بدبين کرد.

 ناصر و پدرش آن قدر روي اعصابم راه رفتند که به ناچار ترک تحصيل کردم و ما بلافاصله زندگي مشترک خود را آغاز کرديم.من با اين که واقعا دوست داشتم ادامه تحصيل بدهم با اين شکست کنار آمدم و خودم را براي يک زندگي موفق مهيا کردم. 

اما در سومين روز از زندگي مشترکمان فهميدم ناصر به کراک معتاد است و حتي با زني خياباني نيز رابطه پنهاني دارد. در اين شرايط موضوع را به پدرم اطلاع دادم و به اصرار خانواده ام از پسرعمويم طلاق گرفتم.

 من دوباره به دانشگاه رفتم و کاري نيم وقت در يک شرکت بزرگ براي خودم پيدا کردم.

 ۲ سال گذشت و در اين مدت مردي که ظاهري کاملا موجه داشت سر راه زندگي ام قرار گرفت.

 او پس از جلب اعتمادم ادعا کرد همسرش در خارج از کشور است و قصد دارد او را طلاق بدهد. اين مرد حقه باز پيشنهاد داد به عقد موقت و پنهاني او دربيايم تا بعد از آن که کارها جفت و جور شد مرا به عقد رسمي خود درآورد.

 او خيلي ماهرانه نقش خود را بازي کرد و حتي آپارتمان کوچکي را به نام من اجاره کرد و هر موقع مي خواستيم همديگر را ببينيم به آن جا مي رفتيم.

زن جوان افزود: من با اميدواري به آينده، موضوع ارتباطم با بابک را از خانواده ام مخفي نگه داشتم و همين مسئله باعث شد به چنين بدبختي گرفتار شوم. بابک چند برگ از چک هايم را نيز در بازار خرج کرد و مي گفت مي خواهد شرکتي تاسيس کند و همه چيز بايد به نام من و متعلق به من باشد.

طبق نقشه اي که کشيده بوديم قرار بود ۳ ماه ديگر زندگي مشترک خود را به طور رسمي آغاز کنيم. ولي او پس از آن که به همين راحتي مرا خام کرد و سرم را کلاه گذاشت متواري شد و فکر مي کنم به خارج از کشور فرار کرده باشد.

حالا من مانده ام با آپارتماني که چند ماه اجاره آن عقب افتاده است و تعهد در قبال چک هايي که بابک در بازار خرج کرد که فکر مي کنم حدود ۱۴ ميليون تومان مبلغ کل اين چک هاست.

زن جوان آهي کشيد و گفت: ازدواج اولم اشتباهي بود که ناشي از سهل انگاري پدر و مادرم بود ولي اين حماقتي که خودم مرتکب شدم به هيچ وجه قابل توجيه نيست و نتيجه ناآگاهي و ندانم کاري خودم است.کاش حواسم را جمع مي کردم و با توجه به شکست اول در زندگي ام فکرم را به کار مي انداختم تا دچار چنين مشکلاتي نشوم.من از خانواده ها خواهش مي کنم در هر کاري با همديگر مشورت کنند و منطقي و عاقلانه تصميم بگيرند چون تاوان شکست هاي زندگي گاهي خيلي سنگين و طاقت فرساست.

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم بهمن 1390ساعت 22:22  توسط عبرت گیر  | 

نمي دانم چرا در جمع کوچک خانوادگي ما هميشه مسائل حاشيه اي که ارتباطي به خانواده ما ندارد مطرح مي شود و اين صحبت ها به جر و بحث کشيده مي شود. پدر و مادرم در اين درگيري ها تلاش مي کنند تا خودي به همديگر نشان بدهند و حاضر نيستند کوتاه بيايند.

دخترجوان در دايره اجتماعي کلانتري ۴۲ مشهد افزود: سرتان را به درد نياورم، من در دنياي سرد و بي روحي که خانواده ام برايم ساخته اند بزرگ شدم و با اين که همه امکانات لازم براي يک زندگي خوب را در اختيار داشتم ولي هيچ وقت از شرايط زندگي ام راضي نبودم.

متاسفانه از چندي قبل دچار افسردگي شديدي شدم و چون خانواده ام اصرار داشتند حتما بايد براي رسيدن به خوشبختي با رتبه اي عالي در دانشگاه قبول شوم، احساس نااميدي و ترس از آينده در وجودم چند برابر شد

 من براي فرار از اين شرايط و به باوري غلط از طريق يکي از همکلاسي هايم با پسر جواني آشنا شدم که حرف هاي دلگرم کننده و قشنگي درباره آينده مي زد.

 اين پسر جوان با چرب زباني مرا به خود وابسته کرد و حدود ۵ ماه قبل بود که تشويقم کرد از خانه فرار کنم.

او مرا همراه خود به خانه اي برد که لانه فساد بود و چند روزي در آن جا زنداني شدم.

دخترجوان اشک هايش را پاک کرد و گفت: پس از آن که از آن خانه لعنتي نجات پيدا کردم ديگر رويي براي بازگشت به خانه نداشتم براي همين هم بدون آن که برنامه اي داشته باشم سوار اتوبوس شدم و به مشهد آمدم.من در اين جا نيز طعمه هوس هاي جواني شدم که ادعا مي کرد مي خواهد مرا به خواهرش معرفي کند و قصد کمک دارد اما او هم ...!

من اعتراف مي کنم که اشتباه کرده ام و والدينم براي خوشبختي ام خيلي از خودگذشتگي نشان داده اند اما آن ها زندگي را خيلي بيش از حد سخت مي گيرند و همه چيز را در حد ايده آل و مطلوب مي خواهند.


+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم دی 1390ساعت 22:59  توسط عبرت گیر  | 

اسرار قتل ميوه‌فروش دوره‌گردي كه اواخر ماه گذشته مفقود شده بود با اعترافات زني كه با وي ارتباط پنهاني داشت فاش شد.

زني روز 24 آذر به پليس آگاهي تهران رفت و خبر داد پسر 24ساله‌اش به نام جعفر مفقود شده است. او گفت: «پسرم ميوه‌فروش دوره‌گرد است و ديروز نيز مثل هميشه براي فروش ميوه از خانه خارج شد اما ديگر خبري از او نيست.»

كارآگاهان براي افشاي سرنوشت جعفر فهرست مكالمات تلفني و پيامك‌هاي وي را به دست آوردند و فهميدند او با زني 38ساله به نام شهلا در ارتباط بوده و آن دو پيامك‌هايي را براي هم ارسال مي‌كردند. به همين سبب شهلا بازداشت شد و تحت بازجويي قرار گرفت. او ابتدا گفت اصلا جعفر را نمي‌شناسد اما وقتي ديد اين انكارها فايده‌اي ندارد فاش كرد اين مرد توسط شوهرش به قتل رسيده است.


ماموران بعد از شنيدن اين اعترافات متهم مرد را بازداشت كردند. حسن در بازجويي‌ها همان حرف‌هاي همسرش را تكرار كرد اما كارآگاهان كه احتمال مي‌دادند شهلا موضوعي را پنهان مي‌كند به بازجويي از وي ادامه دادند تا اينكه اين زن ديروز در جلسه بازپرسي كه در داسراي جنايي تشكيل شد اعترافاتش را تغيير داد و گفت: «من از چهار ماه قبل با جعفر رابطه داشتم و او هميشه از من مي‌خواست از شوهرم جدا شوم تا با هم ازدواج كنيم. جعفر خيلي به من ابراز علاقه مي‌كرد و البته من هم او را دوست داشتم. وقتي شوهرم به سفر رفت جعفر به خانه ما آمد و با هم رابطه برقرار كرديم، اما بعد از آن دچار عذاب وجدان شدم و تصميم به خودكشي گرفتم. بعد از مرخص شدن از بيمارستان به دروغ به شوهرم گفتم جعفر به زور به من تعرض كرده است.»

او ادامه داد: «وقتي شوهرم دروغ من را باور كرد خواست جعفر را به خانه بكشانم بعد حسن و پسرعمويش او را كشتند و جسدش را در بيابان‌هاي رباط‌كريم انداختند.»

بنا بر اين گزارش در حال حاضر تحقيقات از متهمان در حالي ادامه دارد كه جنازه مقتول پيدا شده است. 

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم دی 1390ساعت 11:49  توسط عبرت گیر  | 

زني که با پرسه زدن در خيابان ها با مردهاي جوان طرح دوستي مي ريخت، بعد از رفتن به خانه طعمه ها، آن ها را بيهوش و اموالشان را سرقت مي کرد.

روز ۱۱آذرماه مردي به کلانتري گاندي رفت و گفت زني که به بهانه فروش دارو به خانه او رفته بود، بعد از بيهوش کردنش پول هايش را دزديده است.وي در اين باره گفت: چند روز قبل براي تهيه يک داروي کمياب به داروخانه اي در نزديکي ميدان ونک رفتم اما نتوانستم داروي موردنظر را پيدا کنم. وقتي از داروخانه بيرون رفتم زن جواني دنبالم آمد و من را صدا کرد. او گفت فردي را مي شناسد که مي تواند داروي موردنظر را تهيه کند. هرچند اميد زيادي به او نداشتم اما شماره تماسم را به او دادم و قرار شد با من تماس بگيرد.

اين مرد ادامه داد: فرداي آن روز زن جوان با من تماس گرفت و گفت توانسته دارو را پيدا کند. او نشاني خانه ام را گرفت و ساعتي بعد به خانه ام آمد. از ديدن زن جوان خيلي خوشحال شده بودم و او را به خانه ام دعوت کردم. سپس برايش شربت درست کردم و دوباره به آشپزخانه رفتم. وقتي برگشتم زن جوان يکي از شربت هايي را که آورده بودم به خودم تعارف کرد و من هم آن را نوشيدم. بعد از آن ديگر متوجه هيچ چيز نشدم و وقتي به هوش آمدم ساعت ۸ شب بود و وضعيت خانه ام کاملا به هم ريخته بود. وقتي وسايلم را کنترل کردم فهميدم مبلغ ۲۵۰ هزار تومان پول از کشوي ميزم سرقت شده است. 

به دنبال اظهارات اين مرد به دستور بازپرس شعبه اول دادسراي ناحيه ۱۱، کارآگاهان پليس آگاهي تحقيقات خود را در اين باره آغاز کردند. افسران پليس با بررسي دقيق اظهارات مالباخته تلاش کردند حتي کوچک ترين سرنخ نيز از ديدشان پنهان نماند. چند روز بعد از اين ماجرا ماموران با تجزيه و تحليل مدارک موجود به اطلاعاتي دست يافتند که نشان مي داد سارق زني ۳۰ ساله به نام ناهيد است که در خانه اي در حوالي خيابان خاوران مخفي شده است.
 
به اين ترتيب با شناسايي دقيق مخفيگاه اين زن وي دستگير شد. اين زن در بازجويي هاي مقدماتي اتهامش را پذيرفت. وي در جريان بازجويي هاي فني گفت: در خيابان هاي شمال شهر پرسه مي زدم و جوان هايي را که سوار خودروهاي مدل بالا بودند به عنوان طعمه انتخاب مي کردم. در ادامه سعي مي کردم هر کدام از طعمه هايم را با ترفندي خاص فريب دهم و اعتمادشان را جلب کنم. معمولا در اولين ديدار سعي مي کردم راهي پيدا کنم که بتوانم به خانه مرد جوان راه پيدا کنم. به اين ترتيب وقتي به خانه  آن ها مي رفتم به دور از چشم صاحب خانه داروهاي خواب آور داخل نوشيدني که برايم آورده بود مي ريختم و به او تعارف مي کردم. چند دقيقه بعد صاحب خانه بيهوش شده بود و من مشغول جمع آوري اموال باارزش او مي شدم و در حالي که مالباخته ردي از من نداشت از آن جا فرار مي کردم. 

بر اساس اين گزارش زن دستگير شده تاکنون به ده ها فقره سرقت با اين شيوه اقرار کرده و چند نفر نيز او را به عنوان سارق اموالشان شناسايي کرده اند اما با اين حال هم اکنون بازجويي ها از او ادامه دارد

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم دی 1390ساعت 11:45  توسط عبرت گیر  | 

پسرخاله ام آتش بيار معرکه شده بود و هر موقع که فرصتي پيدا مي کرد پشت سر شوهرم بد و بيراه مي گفت. 

افسوس که من نمي دانستم او با اين حرف ها چه نقشه پليدي در سر دارد.

 زن جوان در دايره اجتماعي کلانتري ۲۰مشهد افزود: ۴سال قبل با پسر يکي از اقوام ازدواج کردم ولي از روز اول زندگي مشترک خود با شوهرم اختلاف داشتم. متاسفانه شريک زندگي ام مردي بي احساس و خونسرد و بي تفاوت است و هميشه با نيش و کنايه مرا در حضور ديگران تحقير مي کند.

 او چندبار مرا جلوي چشمان مادرم کتک زد و اين مسئله باعث شد تا خانواده ام از او دلگير شوند و پسر خاله ام که هميشه نسبت به من و خانواده ام ابراز محبت مي کرد مي خواست با شوهرم درگير شود. 

اما من اجازه ندادم و گفتم با وجود يک بچه کوچک دوست ندارم زندگي ام را از دست بدهم.زن جوان افزود: من و شوهرم امروز ظهر مثل هميشه با هم جر و بحث کرديم و او دوباره مرا کتک زد.

 با چشماني گريان به خانه پدرم رفتم اما هيچ کس خانه نبود و به ناچار به خانه خاله ام رفتم.

 پسرخاله ام با ديدن چشم هاي گريانم پرسيد چه اتفاقي افتاده است و اگر شوهرت دست روي تو بلند کرده باشد خودم به حساب او مي رسم و ... درحالي که سرگيجه عجيبي داشتم و سرم از شدت درد داشت منفجر مي شد از کمال خواستم تا خونسردي خودش را حفظ کند.

 پسر خاله ام که در خانه تنها بود بلافاصله يک عدد قرص و ليوان آب را به دستم داد و گفت: اين قرص را بخور تا سردردت آرام شود. 

در اين لحظه بغض زن جوان ترکيد و او با گريه گفت: متاسفانه با خوردن اين قرص به خواب عميقي رفتم و وقتي به هوش آمدم متوجه شدم پسرخاله ام که هميشه ادعا مي کرد پشتيبان و حامي  ام است از من سوء استفاده کرده است و... 

مي خواستم کمال را بکشم اما او که مي ترسيد همسايه ها يشان متوجه سروصداهايم بشوند فرار کرد و من به اينجا آمدم تا ببينم چه خاکي بايد بر سرم بريزم.اي کاش به جاي مطرح کردن مشکلات زندگي ام در بين اقوام و آشنايان به نزد يک مشاور خانواده مي رفتم و از پدرو مادرم راهنمايي مي خواستم تا اين اتفاق شوم برايم به وجود نمي آمد.

 من و همسرم بايد هر دو رازها و مهارت هاي زندگي مشترک را ياد مي گرفتيم و به همديگر احترام مي گذاشتيم. افسوس و صد افسوس که راه زندگيمان را اشتباه رفتيم.يادآور مي شود ماموران کلانتري ۲۰مشهد در پي اظهارات اين زن جوان متهم پرونده را دستگير کردند و تحقيقات در اين باره هم چنان ادامه دارد.


+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم آذر 1390ساعت 0:7  توسط عبرت گیر  | 

من که نگران همسرم بودم به او پيشنهاد دادم در خانه خودش را سرگرم کند و به ورزش بپردازد. 

حتي به الهه گفتم اگر دوست داري مي توانم کاري برايت پيدا کنم اما او معتقد بود نبايد از مدرک دانشگاهي اش براي هر کاري استفاده کند و در واقع توقع داشت در يک اداره يا سازمان استخدام شود. 

الهه بالاخره راضي شد براي تغيير روحيه در يک باشگاه ورزشي بانوان ثبت نام کند و روزي چند ساعت از خانه بيرون برود. حدود ۲ ماه گذشت و من متوجه تغييراتي در رفتار، گفتار و حتي لباس پوشيدن و نوع آرايش همسرم شدم.

 اين موضوع مرا نگران کرده بود و با اندکي تحقيق فهميدم او با خانمي در باشگاه آشنا شده که گويا وضعيت اجتماعي و رفتاري خوبي ندارد. 

مرد جوان با چشماني اشک بار در دايره اجتماعي کلانتري نواب مشهد افزود: خيلي سعي کردم همسرم را از رفت و آمد با اين زن غريبه دور کنم اما موفق نشدم. آن ها هر روز با هم به بازار مي رفتند. مدير باشگاه نيز با من تماس گرفت و گفت اين زن جوان با پسري رابطه مخفيانه دارد و به صلاح نيست همسرتان اين قدر با او صميمي بشود.

 با روشن شدن اين واقعيت الهه را تهديد کردم اگر از آن زن فاصله نگيرد طلاقش مي دهم. متأسفانه همسرم در برابر اين تهديد مقاومت نشان داد و چند روز قبل که از سر کار به خانه برگشتم يادداشتي از او ديدم که براي هميشه خداحافظي کرده بود.

 بلافاصله خودم را به باشگاه ورزشي رساندم و با تحقيق از مدير باشگاه فهميدم همسرم به همراه آن زن ناشناس و پسري جوان از شهرستان به سمت مشهد فرار کرده اند و گويا قصد دارند به طور قاچاقي از کشور خارج شوند. 

با عجله فرزندم را از مهد کودک به خانه پدرم بردم و هر طور که بود خودم را به مشهد رساندم. چند روز علاف شدم اما هيچ ردي از آن ها پيدا نکردم. در حالي که نااميد شده بودم و مي خواستم به شهر خودمان برگردم به طور اتفاقي الهه و آن زن و مرد را در خياباني شلوغ ديدم.

 جلو رفتم و مي خواستم با همسرم صحبت کنم که آن زن شيطان صفت با داد و فرياد و درخواست کمک ادعا کرد براي آن ها ايجاد مزاحمت کرده ام. من با شاهدان صحنه درگير شدم و اگر پليس دير رسيده بود همسرم و اين زن و مرد ناشناس فرار مي کردند.

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم آذر 1390ساعت 1:47  توسط عبرت گیر  | 

 عقلم را به کلي باخته بودم و جز او به هيچ کس ديگري نمي توانستم فکر کنم. من و «عادل» در راه مدرسه با هم آشنا شديم و يک سال پس از اين دوستي خياباني در حالي که ۱۶ سال بيشتر نداشتم وقتي با مخالفت خانواده ام براي اين ازدواج روبه رو شدم دست به خودکشي زدم و تا يک قدمي مرگ پيش رفتم.

«مريم» در دايره اجتماعي کلانتري سناباد مشهد افزود: پدرم به شرطي موافقت خود را با اين ازدواج اعلام کرد که چند سال در دوران عقد بمانيم تا آمادگي هاي لازم براي تشکيل زندگي مشترک را پيدا کنيم. به اين ترتيب به عقد پسر مورد علاقه ام در آمدم، اما از همان روزهاي اول دوران نامزدي متوجه شدم عادل تعادل روحي و رواني ندارد. من در مدت کوتاهي فهميدم او به مواد مخدر صنعتي معتاد است و همان موقع بود که تصميم به جدايي گرفتم. 

«مريم» قطرات اشک را از روي گونه هايش پاک کرد و افزود: افسوس در شرايطي قرار گرفتم که تصميم گيري برايم خيلي مشکل شد چرا که باردار شده بودم و به ناچار با برگزاري مراسمي بسيار ساده زندگي مشترک خود را با اين مرد معتاد آغاز کردم. بيچاره پدرم که برايم سنگ تمام گذاشته تمام خرج و مخارج زندگيمان را تا به امروز پرداخت کرده است. او که خيلي نگران آينده من و فرزندم است چندين و چند بار از عادل قول گرفته است که اگر اعتيادش به مواد مخدر را کنار بگذارد، برايش تاکسي و خانه مي خرد. متاسفانه شوهرم بارها و بارها قول مردانه داد که اعتيادش را ترک کند اما او که اعتماد به نفس خود را از دست داده خيلي زود يادش مي رود چه قراري با پدرم گذاشته است.

من دوران بارداري بسيار سختي را پشت سر گذاشتم و چون چند بار عادل مرا به طرز وحشيانه اي کتک زده بود، مي ترسيدم بلايي به سر بچه ام بيايد اما خوشبختانه فرزندم صحيح و سالم به دنيا آمد.با تولد پسرمان، عادل جوگير شد و جلوي همه اعضاي خانواده قول داد که به خاطر فرزندمان ترک اعتياد کند. در اين شرايط پدرم براي او خودرو خريد تا پاداش کار نکرده اش را دريافت کند و براي رهايي از باتلاق اعتياد مصمم تر بتواند تصميم بگيرد. ولي باز هم نتيجه اي نگرفتيم و مدتي است که حال شوهرم خيلي وخيم شده است.او که تحمل شنيدن صداي فرزندمان را ندارد شب تا صبح با چاقويي در دست بالاي سر ما مي نشيند و من و بچه بي گناهم را تهديد به مرگ مي کند. ديگر خسته شده ام و نمي توانم به اين زندگي نکبت بار ادامه بدهم. آمده ام مهريه ام را ببخشم و جان خودم و بچه ام را نجات بدهم. 

باور کنيد براي طلاق لحظه شماري مي کنم درست مثل همان موقعي که براي رسيدن به مرد روياهايم سر از پا نمي شناختم و لحظه شماري مي کردم.اميدوارم دختران جواني که قصه تلخ و عبرت آموز زندگي ام را مي خوانند متوجه شده باشند که خيلي سخت است شناسنامه يک زن در سن ۱۷ سالگي با مهر طلاق سياه شود و همراه يک نوزاد سه ماهه به خانه پدرش بر گردد.
+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم آبان 1390ساعت 13:54  توسط عبرت گیر  | 

خودم کردم که لعنت بر خودم باد. من در دوران دبيرستان با پسري به نام رامين آشنا شدم و مدتي با هم به صورت تلفني رابطه داشتيم اما چون او کار درست و حسابي نداشت و هنوز به سربازي نرفته بود به خواستگاري پسر خاله ام جواب مثبت دادم و ازدواج کردم.

 زن جوان در دايره اجتماعي کلانتري سناباد مشهد افزود: ما به دليل شرايط شغلي شوهرم به شهر ديگري نقل مکان کرديم و در اين مدت صاحب يک دختر شديم.

 دوران مأموريت شوهرم ۵ سال طول کشيد و پس از آن به مشهد بازگشتيم و من از اين بابت خيلي خوشحال بودم. اما متأسفانه ماجرايي اتفاق افتاد که خاطرات گذشته را برايم يادآوري کرد و به ياد رامين افتادم.

 از شما چه پنهان خواهر شوهرم که با پسري جوان در ارتباط بود هرموقع از پسر مورد علاقه اش حرف مي زد من نيز احساساتي مي شدم و به ياد رامين مي افتادم.

نمي دانم چرا با اين که هيچ بدي از شوهرم نديده بودم فکر و ذهنم درگير پسري شد که سال ها قبل به او علاقه مند بودم و متأسفانه بدون در نظر گرفتن تعهداتي که به همسر و فرزندم داشتم يک روز غروب به شماره تلفن خانه رامين زنگ زدم.

 فکر نمي کردم او گوشي را بردارد. من با صداي لرزان با رامين صحبت کردم و در اثر اين کار احمقانه، رابطه عاطفي بين ما برقرار شد که پس از گذشت ۳ ماه تار و پود زندگي ام را در هم پيچيد و عفت و حيثيتم را به باد داد. 

شوهرم به محض اطلاع از اين موضوع طلاقم داد و خانواده ام نيز مرا طرد کردند.

 من که جايي نداشتم بروم به سراغ رامين رفتم. او همسرش را طلاق داده بود و با اين که مي دانستم به مواد مخدر اعتياد دارد به عقدش درآمدم.

زن جوان اشک هايش را پاک کرد و افزود: چون خجالت مي کشيدم از خانه بيرون بيايم دچار افسردگي شديدي شدم و حدود ۶ ماه خودم را در خانه زنداني کردم.

 در اين مدت از کرده خودم به شدت پشيمان شده بودم و احساس دلتنگي عجيبي براي فرزند، همسر سابقم و خانواده ام داشتم ولي راهي براي بازگشت نداشتم.

من زندگي نکبت باري را با رامين تحمل مي کردم ولي از وقتي فهميدم که او مرا در قمار باخته است ديگر نتوانستم طاقت بياورم و از خانه اش فرار کردم. لعنت بر من که با ندانم کاري چنين سرنوشت شومي را براي خودم رقم زدم و اميدوارم همه زنان جواني که داستان تلخ زندگي ام را مي خوانند قدر همسر و زندگي شان را بيشتر بدانند و گرفتار احساسات هيجاني نشوند.

          .: برای ورود به  اولین نمایشگاه خلاقیت کلیک کنید :.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم مهر 1390ساعت 9:32  توسط عبرت گیر  | 

مطالب قدیمی‌تر