X
تبلیغات
داستانهای واقعی و عبرت انگیز

داستانهای واقعی و عبرت انگیز

((مطالب مستند این وبلاگ از قسمت حوادث روزنامه صبح خراسان برگرفته شده است))

وقتي به خواستگاري ام آمد يک دل نه صد دل عاشقش شدم. مسعود خيلي خوش تيپ بود يک لحظه با خودم فکر کردم اگر دوستانم مرا با او ببينند همه مرا تحسين مي کنند.

 مسعود اهل تهران بود و خود را پيمانکار ساختمان معرفي کرد. پدر و مادرم راضي به ازدواج نبودند مي گفتند حداقل بايد طبق آداب و رسوم خودمان درباره خواستگارت تحقيق کنيم اما من که شيفته تيپ او شده بودم مخالفت کردم و گفتم حداقل ما را به هم محرم کنيد بعد هر کاري مي خواهيد انجام بدهيد. 

خانواده ام وقتي اصرار مرا ديدند به ناچار خواسته ام را پذيرفتند من هم براي آن که نزد دوستانم احساس غرور بکنم مهريه ام را ۱۳۷۲ سکه (تاريخ تولدم) تعيين کردم. اما هنوز چند روز از اين ماجرا نگذشته بود که يک شب مسعود در حالي که قمه اي در دست داشت وارد منزل ما شد و با تهديد به مرگ اعضاي خانواده ام گفت: من مي خواهم همسرم را به تهران ببرم ما که از اين وضعيت شوکه شده بوديم با پليس طرقبه و شانديز تماس گرفتيم و آن ها مسعود را به کلانتري بردند.

 تازه فهميده بودم چه اشتباهي کرده ام در آن جا متوجه شدم که مسعود يک فرد بيکار است و براي آن که بتواند پولي از پدر و مادرم بگيرد اين نقشه را طرح کرده بود. 

نمي توانستم به چشمان پدرم نگاه کنم چون همه چيز با اصرار من اتفاق افتاد اما پدرم که نمي خواست بيشتر از اين زجر بکشم، رضايت داد مسعود به زندان نرود تا تکليف من روشن شود ولي همان شب دوباره مسعود با حالتي خشن وارد منزل ما شد و پس از آن که خواهرم را کتک زد گفت: شما ۵۰ هزار تومان بدهيد تا من به تهران بازگردم!

 واقعاً درمانده شده بوديم مأموران که احتمال مي دادند او دوباره بازمي گردد به طور غيرمحسوس منزل ما را زير نظر گرفته بودند و همين که جيغ و فرياد از داخل منزل ما بلند شد آن ها دوباره مسعود را دستگير کردند.

 حالا من مانده ام که چگونه بايد مکافات ناداني خودم را بدهم. همه اهل محل در همين چند روز فهميدند که من ازدواج کرده ام و الان به من به عنوان دختري مطلقه نگاه مي کنند. حالا من مانده ام و يک عمر حسرت خوردن به خاطر يک اشتباه بزرگ و اين که به حرف پدر و مادرم گوش ندادم.


+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1391ساعت 13:44  توسط عبرت گیر  | 

عشق چشمانم را کور کرده بود. حرف، حرف خودم بود و خانواده ام را تحت فشار گذاشته بودم تا با دختر مورد علاقه ام ازدواج کنم. مادرم مي گفت رعنا به درد زندگي با من نمي خورد. چون پدر رعنا زنداني بود مادرم مي ترسيد نتوانم با او خوشبخت شوم. مادرم مي گفت: هرچند کار درست و حسابي نداري اما حرفي ندارم که برايت زن بگيرم ولي همسر تو بايد از خانواده اي اصيل و آبرومند باشد. مادرم مي گفت اگر از رعنا بگذري خودم برايت دختر مناسبي پيدا مي کنم.

با وجود حرف هاي مادرم مرغ من يک پا داشت و فقط به رعنا فکر مي کردم. نمي توانستم حتي يک لحظه هم او را فراموش کنم. تصميم گرفته بودم هر طور شده خواسته ام را عملي کنم. به همين دليل سراغ مادرم رفتم و گفتم بايد با من به خواستگاري بيايد. حرف هايم باعث عصبانيت او شد. تا آن زمان مادرم را تا اين حد عصباني نديده بودم. آن چنان سرم فرياد کشيد که از خانه بيرون رفتم و تصميم گرفتم چند روزي به خانه برنگردم.

چند روزي را در خانه دوستانم گذراندم اما بالاخره تصميم گرفتم به خانه برگردم. وقتي وارد شدم مادرم مانع ام شد و با يکديگر درگيري لفظي پيدا کرديم. هيچ وقت فکر نمي کردم اتفاق بدي بيفتد اما در آن زمان مست بودم و اختياري از خودم نداشتم و وقتي ديدم مادرم همچنان داد و فرياد مي کند و اجازه نمي دهد وارد خانه شوم، فورا خودم را به آشپزخانه رساندم و يک چاقو برداشتم و با آن چند ضربه به مادرم زدم.

همه چيز در يک لحظه اتفاق افتاد و وقتي به خودم آمدم مادرم را کشته بودم. چند ساعت بعد وقتي به شرايط طبيعي برگشتم فهميدم بزرگ ترين اشتباه زندگي ام را مرتکب شده ام. مادرم را که عزيزترين فرد در زندگي ام بود قرباني هوس هاي زودگذر کرده بودم.

آن زمان وقتي مادرم و رعنا را در دو کفه ترازو قرار دادم فهميدم مرتکب اشتباه بزرگي شده ام، اما افسوس که دير متوجه اين واقعيت شدم و ديگر کار از کار گذشته بود. با اين که خانواده ام از مجازات من صرف نظر کرده اند اما قضات دادگاه کيفري استان تهران من را به تحمل ۹سال زندان محکوم کرده اند. نمي دانم ۹ سال بعد که از زندان آزاد شوم با چه رويي بايد به اعضاي خانواده ام نگاه کنم.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1391ساعت 13:36  توسط عبرت گیر  | 

از چند سال پيش به دليل آشنای با شهرام ، اعتیاد به مصرف موادمخدر پیدا کردم. هر وقت موادم تمام مي شد سراغ شهرام مي رفتم و از او مواد مي گرفتم. اين درحالي بود که من شوهر و يک فرزند ۳ساله داشتم. 

رابطه من و شهرام مدت ها ادامه داشت و هميشه خيالم از بابت تهيه مواد راحت بود تا اين که بالاخره شوهرم به من شک کرد. دستم براي شوهرم رو شده بود و مجبور شدم همه چيز را برايش تعريف کنم. فرشاد، شهرام را مقصر معتاد شدنم مي دانست و از همان روز اول از او کينه به دل گرفت. او از من خواست به بهانه تهيه مواد شهرام را به خانه بکشانم تا از او انتقام بگيرد. 

من هم کاري را که شوهرم خواسته بود انجام دادم.بعد از آن که با شهرام قرار ملاقات گذاشتم، قرار شد تا او نيمه شب براي تحويل دادن مواد به خانه مان بيايد. بعد از واردشدن شهرام به خانه، همسرم که در يکي از اتاق ها مخفي شده بود سراغ او رفت. شهرام که از ديدن شوهرم تعجب کرده بود در اين باره از من سوال کرد اما شوهرم امانش نداد و با او درگير شد.

همه چيز در چند دقيقه اتفاق افتاد.آنها باهم گلاويز بودند و به در و ديوار مي خوردند. در يک لحظه پشت شهرام به من بود. من هم با چاقو چند ضربه به کمر و سينه اش زدم تا انتقامم را از او بگيرم. او من را معتاد و زندگي ام را تباه کرد. به همين دليل از اين کار عذاب وجداني نداشتم. بعد از آن که مطمئن شديم شهرام کشته شده است گودالي در زيرزمين خانه کنديم و جنازه را در آن جا دفن کرديم.

 جسد شهرام دو سال در آنجا بود اما چون آنجا مستاجر بوديم دو سال بعد مجبور شديم جسد را از زيرخاک بيرون بکشيم. چيزي جز چند تکه استخوان باقي نمانده بود. همان ها را داخل يک کيسه ريختيم و با خود به اصفهان برديم. اولين کاري که بايد انجام مي داديم خلاص شدن از شر جسد بود. خانه جديدمان يک باغچه داشت. به همين دليل آن را در باغچه دفن کرديم. چون تا آن زمان هيچ کس درباره شهرام از ما سوالي نکرده بود فکر مي کرديم اين ماجرا به دست فراموشي سپرده شده است اما از آنجایی که خون هیچ وقت نمی خوابد بالاخره بعد از ۸سال پليس من و شوهرم را دستگير کرد. ما در مجتمع قضايي بعثت محاکمه و هردو به اتهام کشتن شهرام به قصاص محکوم شديم. حالا هم مي دانم که ديگر راه فراري وجود ندارد و طناب دار در انتظارمان است. نمي دانم بر سر بچه ام چه بلايي مي آيد.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم آبان 1391ساعت 23:22  توسط عبرت گیر  | 

چند ماه از شروع زندگي مشترکم مي گذشت و مشکلات مالي امانم را بريده بود. هرچه کار مي کردم فايده اي نداشت و درآمدم کفاف بدهي هايم را نمي داد.

گرفتاري هايم ادامه داشت تا اين که همسرم راحله گفت پدرش شخصي را مي شناسد که به زن هاي بيوه وام مي دهد. او گفت ما مي توانيم بدون آن که کسي متوجه شود به صورت صوري از يکديگر طلاق بگيريم. آن وقت سراغ اين شخص مي روم و از او وام مي گيرم.

 اين فرصت بسيار خوبي است فقط نبايد کسي از اين ماجرا بويي ببرد. نمي دانم چرا اما بدون حتي يک لحظه فکر کردن پيشنهاد راحله را قبول کردم و چند روز بعد بي سروصدا از يکديگر جدا شديم.

 راحله بعد از آن سراغ مرد رفت. تا آن مرحله من از همه چيز باخبر بودم اما از آن به بعد راحله کمتر با من صحبت مي کرد. هر روز وقتي از خانه خارج مي شدم او هم بيرون مي رفت و وقتي که برمي گشتم هنوز به خانه نيامده بود.

 او مي گفت آن مرد به او گفته بايد مدتي براي گرفتن وام صبر کند.اين ماجرا يک ماه ادامه داشت تا اين که من برخلاف هميشه به رفتارهاي راحله مشکوک شدم. 

او ديگر مثل سابق به وضع خانه حساس نبود و به ندرت نسبت به من ابراز علاقه مي کرد. من نگران بودم و نمي دانستم بايد چه کار کنم. يک روز وقتي راحله از خانه خارج شد تا سراغ مرد موردنظر برود من هم بدون آن که او متوجه شود تعقيبش کردم.

 وارد محل کار آن مرد شدم اما خبري از همسرم نبود. چند لحظه بعد صداي راحله را از قسمت عقب دفتر شنيدم. نمي دانستم او آنجا چه مي کند. سردرگمي عذابم مي داد تا اين که راحله بدون آن که از حضور من اطلاع داشته باشد به بخش جلوي دفتر آمد و ناخواسته با من روبه رو شد او گفت: اين مرد به او وعده داده تا ماه آينده وام را پرداخت کند.

 نمي دانم چرا لحن صدايش مثل سابق به دلم نمي نشست. چيزي را حس کرده بودم که از به زبان آوردنش هم مي ترسيدم. فرداي آن روز وقتي دوباره به آنجا رفتم و از يکي از کارمندان مرد درباره راحله پرسيدم گفت او همسر صاحب کارش است. آن لحظه دنيا به دور سرم مي چرخيد. باور حرف هاي آن مرد برايم سخت بود اما حرف هايش درست به نظر مي رسيد. درحالي که از خدا مرگ مي خواستم و غرورم را لگدمال شده مي ديدم، سرم را پايين انداختم و از آنجا بيرون آمدم.


+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم آبان 1391ساعت 21:25  توسط عبرت گیر  | 

سال ها قبل پدر و مادرم از يکديگر جدا شدند و حضانت من به مادرم داده شد. او هميشه نگرانم بود اما سوءظن بي موردش عذابم مي داد. مادرم مدام به من شک مي کرد و کافي بود کمي دير به خانه برگردم تا از او کتک بخورم.

 آن روزها بيشتر از هميشه احساس تنهايي مي کردم و دنبال دوستي بودم تا براي او درددل کنم. اين وضعيت ادامه داشت تا اين که از طريق يکي از دوستانم با پسري به نام فرشاد آشنا شدم.

 مدتي دور از چشم همه با او رابطه دوستانه داشتم تا اين که وقتي به خودم آمدم فهميدم شيفته و دلبسته اش شده ام. آن زمان اگر يک روز صداي فرشاد را نمي شنيدم حال و روز خوشي نداشتم. يک روز در حالي که مثل هميشه با فرشاد صحبت مي کردم او من را به باغ پدرش دعوت کرد.

 من هم خيلي سريع دعوتش را قبول کردم و چند روز بعد سوار بر خودرواش به باغ رفتيم. وقتي وارد شديم، هيچ کس آنجا نبود. چند دقيقه در آنجا قدم زديم اما بعد من را به طرف اتاقي که در گوشه باغ بود برد. چند دقيقه بعد فرشاد به من نوشيدني تعارف کرد اما با خوردن آن از خود بي خود شدم. ديگر متوجه هيچ چيز نشدم اما چند ساعت بعد وقتي به خودم آمدم فهميدم فرشاد من را مورد آزار و اذيت قرار داده و از اين صحنه ها فيلم تهيه کرده است.

 اين ماجراي شوم را باور نداشتم اما وقتي او فيلم ها را نشانم داد فهميدم چه بلايي بر سرم آمده است. بعد از آن بود که فرشاد گفت بايد هر روز به او زنگ بزنم و هر وقت هم خواست همراهش به باغ بروم والا فيلم آزار و اذيتم را در اينترنت منتشر مي کند. از آن روز به بعد ديگر خواب و خوراک نداشتم نمي دانستم بايد چه کار کنم.

 بيشتر از همه نگران بودم که مبادا مادرم از اين ماجرا بو ببرد. اين شرايط باعث شد اشتباه بزرگ تري را مرتکب شوم. مجبور بودم خواسته هاي فرشاد را عملي کنم. او من را در اختيار دوستانش مي گذاشت و با کارهايش روزگارم را سياه کرده بود.

 آن روزها تلخ ترين روزهاي عمرم بود. چند مرتبه به اجبار به باغ پدري فرشاد رفتم اما بالاخره از خودم و زندگي ام سير شدم. مي خواستم خودکشي کنم اما جراتش را نداشتم. به همين دليل دلم را به دريا زدم و همه چيز را براي مادرم تعريف کردم. هرچند او از حرف هايم شوکه شده بود اما من را در آغوش گرفت و دلداري ام داد. حالا هم به دادسرا آمده ام تا از او و کارهای کثیفش شکایت کنم تا به جزای اعمالش برسد.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم مهر 1391ساعت 23:0  توسط عبرت گیر  | 

بعد از آن که در رابطه ام با وحید شکست خوردم، با خودم عهد کردم ديگر با هيچ پسري دوست نشوم. هدف من از دوستي، آشنايي براي ازدواج بود اما نمي دانم چرا وحید به همه چيز پشت پا زد. ۴ ماه از اين ماجرا مي گذشت و من براي عوض شدن حال و هوايم به پارک نزديک خانه مان رفته بودم.

 روي نيمکتي نشستم و در حال و هواي خودم بودم که ناگهان صداي پسر جواني توجه ام را به خود جلب کرد. او که جوان خوش تيپي بود خودش را شايان معرفي کرد و خيلي سريع توانست با حرف هايش اعتمادم را به خودش جلب کند. اين مقدمه آشنايي ما بود و در ادامه رابطه من و شايان صميمي تر شد.

 شايان گفت به زودي به خواستگاري ام مي آيد و تمام تلاشش را براي خوشبختي ام انجام مي دهد.

 اين حرف ها باعث شد به او اعتماد کنم و يک لحظه هم به او شک نکنم.يک روز که براي ديدن شايان به همان پارک رفته بودم گوشي تلفن همراهم را به بهانه نصب نرم افزار گرفت اما چند لحظه بعد فهميدم تصاوير خصوصي ام را براي تلفن همراهش بلوتوث کرده است.

 چند دقيقه بعد بود که ناگهان رفتار پسر مورد علاقه ام به طور کلي تغيير کرد. او عکس هاي خصوصي را که از من در گوشي اش داشت نشان داد و تهديد کرد اگر رابطه ام را با او قطع کنم عکس ها را در اينترنت منتشر و آبروريزي مي کند.

 نمي دانستم بايد در برابر تهديدهاي شايان چه کنم با اين حال تلاش کردم هيچ کس از اين موضوع باخبر نشود تا خودم اين مشکل را رفع کنم.چند روز بعد شايان تماس گرفت و گفت بايد درباره موضوع مهمي با من صحبت کند. او نشاني آپارتماني را داد و از من خواست هرچه زودتر به آن جا بروم. من هم که فکر مي کردم قرار است مشکلم با او رفع شود به آنجا رفتم.

 وقتي وارد شدم شايان خيلي سريع در را از پشت قفل و من را در آنجا زنداني کرد. ابتدا سعي کردم با داد و فرياد کمک بخواهم اما هيچ کس در آن اطراف نبود و صدايم به جايي نمي رسيد. شايان من را  در آنجا حبس کرد و چندين مرتبه مورد آزار و اذيت قرار داد. لحظات سخت و عذاب آوري بود. نمي دانستم بايد چه کار کنم. مدام گريه و به او التماس مي کردم تا رهايم کند اما فايده اي نداشت. سرانجام شايان من را به يکي از محله هاي خلوت شهريار برد و در آنجا رهايم کرد. 

آن لحظه فقط به اشتباه خودم فکر مي کردم. به اين که چرا باز هم فريب خوردم و آبروي خودم و خانواده ام را به بازي گرفتم. اي کاش زمان به عقب برمي گشت. آن وقت ديگر هيچ وقت مرتکب چنين اشتباهي نمي شدم. کاش حداقل اشتباهم را با اشتباه بعدي ادامه نمي دادم حالا به مجتمع قضايي بعثت آمده ام تا اين ماجرا را پيگيري کنم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم مهر 1391ساعت 15:33  توسط عبرت گیر  | 

چند سال قبل ديپلم گرفتم اما نتوانستم در رشته مورد علاقه ام در دانشگاه قبول شوم و ادامه تحصيل بدهم. بنابراين وقتي با سرکوفت هاي اطرافيان مواجه شدم تصميم گرفتم با تمام تلاش در دانشگاه قبول شوم اما اضطراب و دلهره يک لحظه هم رهايم نمي کرد.

 دائم کابوس مي ديدم و نگراني شديدي داشتم. تا اين که از طريق يکي از دوستانم با مردي فالگير آشنا شدم و شنيدم او با قدرت جادويي اش مي تواند من را بدون دردسر به خواسته ام برساند. همه دوستانم از او تعريف مي کردند و مي گفتند معجون هايش معجزه مي کند. 

به همين خاطر آدرسش را گرفتم و پس از تعيين وقت قبلي وارد محل کارش در زيرزمين نيمه تاريک يک خانه قديمي شدم. او در انتهاي يک اتاق تاريک نشسته بود و چراغ سبز رنگي از سقف اتاقش آويزان بود. از حضور در چنين مکاني وحشت کرده بودم و مي خواستم برگردم اما فکرکردن به اين که همه مشکلاتم به کمک مرد رمال رفع مي شود باعث شد آن وضعيت را تحمل کنم.

 با خودم گفتم چند دقيقه زير زمين ترسناک را تحمل مي کنم اما در عوض به همه آرزوهايم مي رسم.

 چند دقيقه اي طول کشيد تا سفره دلم را براي او باز و همه خواسته هايم را مطرح کردم. مرد رمال پس از دقايقي گفت وگو و شنيدن مشکلاتم، گفت: در قبال دريافت ۲۰۰هزار تومان مي تواند طلسم زندگي ام را بشکند.

 او گفت هرکس سراغش رفته بي جواب نمانده و خوشبخت شده است. او سپس از داخل يک خمره مايعي را داخل يک ليوان ريخت و مواد ديگري هم به آن اضافه کرد و به من داد.

 در فضايي ترسناک و تاريک معجون مخصوص را خوردم اما چند دقيقه بعد پلک هايم سنگين شد و به خواب عميقي فرو رفتم. ديگر نفهميدم چطور شد اما وقتي بيدار شدم فهميدم رمال شيطان صفت من رامورد آزار واذيت قرار داده است. وقتي با اعتراض هاي تند و تهديد آميزم روبه رو شد تهديد به آبروريزي کرد. من هم از ترس چاره اي جز سکوت نداشتم اما سرانجام تصميم به شکايت گرفتم. آقاي قاضي آبرو و زندگي ام در خطر است. اگر خانواده ام از اين ماجرا بو ببرند ديگر نمي توانم سرم را بالا بگيرم. شما را به خدا کمکم کنيد.

+ نوشته شده در  شنبه هشتم مهر 1391ساعت 12:32  توسط عبرت گیر  | 

خيلي آشنا به نظر مي رسيد و در نگاه اول او را نشناختم. اما وقتي برگشتم و دوباره به چشمانش خيره شدم با ديدن لبخندش، حافظه ام به کار افتاد و يادم آمد چه روزهاي قشنگي را با اين دوست قديمي پشت ميز مدرسه طي کرده ايم. 

در آن لحظه با خوشحالي اسمش را صدا زدم و گفتم: نيلوفر تو کجا اين جا کجا؟ بعد از حدود۱۵- ۱۴ سال که از همديگر دور افتاده بوديم امروز با هم روبه رو شده ايم و بايد جشن بگيريم.

 زن جوان در دايره اجتماعي کلانتري سناباد مشهد افزود: آن روز پس از گفت وگويي کوتاه و مرور سريع خاطرات شيرين دوران دبيرستان با اشتياق شماره تلفن خانه و همراهم را به دوستم دادم و قرار شد سر فرصت به خانه ام بيايد و بنشينيم و يک دل سير همديگر را ببينيم.

 به اين ترتيب بود که رابطه من و دوست قديمي ام برقرار شد.

 ولي افسوس که نمي دانستم اين نيلوفر، همان دختر ساده و بي رياي قبلي نيست و چهره شيطاني پشت اين ظاهر پنهان شده است.

 ميترا اشک هايش را پاک کرد و گفت: من ساده لوح همکلاسي قديمي ام و يکي از دوستانش را به حريم خانه ام راه دادم و نمي دانستم که آن ها از اعضاي يک لانه فساد هستند.

 متاسفانه نيلوفر و آن دختر جوان با رفت و آمدهايي که به خانه ام داشتند و سوءاستفاده از اعتمادم و عشوه گري و نيرنگ هاي شيطاني شان نه تنها شوهرم را از راه درآوردند بلکه شوهر خواهرم را نيز فريب دادند. و همچنين او زمينه آشنايي شان را با دختر ديگري نيز فراهم کرده است.

 هيچ وقت فکر نمي کردم با اعتماد بي جا به يک دوست قديمي چنين مشکل بزرگي در زندگي مان به وجود بيايد و... .

 «علي خاني زاده» کارشناس رسمي دادگستري در حقوق خانواده مي گويد: اين مسئله مهم را بايد از دو منظر مورد توجه قرار دهيم. نکته اول انتخاب دوست و شرايط يک دوست خوب است. خوب است بدانيم دوست صميمي که بعد از ۱۵ سال او را ديده ايم مانند دوستي است که تازه مي خواهيم با او ارتباط برقرار کنيم و نيازمند شناخت و احتياط بيشتر در برقراري روابط با چنين فردي هستيم. کارشناس ارشد حقوقي مخابرات خراسان رضوي افزود: نکته مهم ديگر رعايت حرمت و حريم زندگي زناشويي و خانوادگي است. اين که بدانيم چه کسي را و تا چه حد به حريم خصوصي زندگي خود راه دهيم و حد و مرزهاي مشخصي براي ارتباط با ديگران داشته باشيم يک مهارت مهم و اساسي است. رعايت نکردن همين نکات ساده براي بسياري از زوج هاي جوان مشکلات پيچيده اي را درست کرده است .

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم شهریور 1391ساعت 12:40  توسط عبرت گیر  | 

روز به روز بدتر و بهانه گيرتر مي شد. من و شوهرم واقعا نمي دانستيم با اين بچه ناسازگار چه کار کنيم و تصور مي کرديم او نسبت به خواهر کوچکش حسادت مي کند به همين خاطر برايش هديه و کادوهاي زيادي مي خريديم، اما هيچ نتيجه اي نگرفتيم تا اين که چند روز قبل فهميدم او با پسري جوان ارتباط تلفني دارد

با روشن شدن اين واقعيت تلخ سرم سوت کشيد و دنيا جلوي چشمانم تيره و تار شد.

 شيرين که متوجه شده بود فهميده ام مرتکب چه اشتباهي شده است و فکر مي کرد مي خواهم تنبيهش کنم به طور مرموزانه اي ناپديد شد و غيبت ۱۰ ساعته او قلب من و شوهرم را به درد آورد.

نمي دانم چرا دختر ۱۱ ساله ام...؟. پس از اظهارات زن جوان دختر بچه ۱۱ ساله اش در گفت وگو با کارشناس اجتماعي کلانتري ۱۸ مشهد اظهار داشت: تا قبل از تولد خواهر کوچولويم بابا و مامان من را خيلي دوست داشتند و در کنارشان مي خوابيدم.

 اما آن ها خيلي چيزها را رعايت نمي کردند و وقتي مي ديدم به همديگر ابراز محبت و علاقه مي کنند احساس بسيار بدي نسبت به هردويشان پيدا مي کردم و عذاب مي کشيدم. 

من حتي از نوع لباس پوشيدن بابا و مامانم در خانه بدم مي آمد و وقتي که آن ها فيلم هاي زشت ماهواره اي تماشا مي  کردند خيلي ناراحت مي شدم. بابا و مامان نمي دانستند که من ديگر بزرگ شده ام و فکر مي کردند هنوز هم بچه هستم. شيرين پس از مکث کوتاهي افزود: از مدتي قبل با برادر همکلاسي ام که ۱۷ ساله است دوست شدم و روزي که مامانم متوجه شد چه اشتباهي کرده ام از خانه فرار کردم ولي چون نمي دانستم کجا بايد بروم توي يک پارک نشسته بودم و گريه مي کردم که پليس مرا پيدا کرد و... .

«حميد نجات» دکتراي روان شناسي و مشاور خانواده در اين باره مي گويد: فطرت آدم ها به طور کلي پاک است و در بحث رفتارها و آسيب هاي اجتماعي اين قضيه کاملا تاييد شده است. اين که دختري ۱۱ ساله چنين تجربه اي دارد بايد ببينيم ايراد رفتاري پدر و مادرش چه بوده است، اين استاد دانشگاه گفت: ۲ عامل «تحريک و ارضا نشدن نيازهاي رواني» علت بروز چنين رفتارهايي در شيرين شده است. 

در واقع فردي که تجربه اي از رابطه زناشويي ندارد با ديدن يا شنيدن کنجکاو مي شود و احتمال اين که بخواهد اين تجربه را به دست بياورد زياد است. لذا به والدين توصيه مي شود اجازه ندهند فرزندشان از همان سال هاي نخست زندگي در اتاق آن ها بخوابد.

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم شهریور 1391ساعت 11:10  توسط عبرت گیر  | 

آشنايي من و افسانه خيلي اتفاقي بود. او که خانواده اي مستضعف و محروم دارد صادقانه دلبسته حرف هاي احساسي ام شد و ما با قول و قرار ازدواج ۳ ماه رابطه تلفني داشتيم.

 در اين مدت دوستم وسوسه ام مي کرد که اين دختر بيچاره را به محلي خلوت بکشانم و سرش کلاه بگذارم. با اين که نمي خواستم در اين حد مرتکب گناه بشوم اما تحت تاثير حرف هاي تحريک آميز دوستم نقشه اي کشيديم و دختر بيچاره را به بهانه گفت وگو و تصميم گيري براي ازدواج به خانه باغ کشاندم.

دختر نوجوان در چنگ ما گرفتار شده بود و راه گريزي نداشت. او اشک مي ريخت و التماس مي کرد رهايش کنيم. 

اما من و دوستم براي رسيدن به نيت هاي پليد خود به مرحله اي از پستي و رذالت رسيده بوديم که از انجام گناه و معصيت ابايي نداشتيم.

 جوان ۲۲ ساله در مرکز مشاوره پليس تايباد گفت: دختر ۱۶ ساله مثل ابر بهاري اشک مي ريخت و درست در آخرين لحظه، يعني زماني که دوستم به سراغش رفت و با تهديد و توسل به زور قصد داشت کشان کشان او را به داخل اتاق انتقال دهد ناگهان يک قطعه عکس از داخل کيف دستي اش روي زمين افتاد و من آن را برداشتم. 

وقتي به عکس نگاه کردم ديدم اين دختر و همکلاسي هايش در کلاس مدرسه عکس يادگاري گرفته اند و مسئله اي که وجدانم را از خواب معصيت بيدار کرد اين بود که خواهر کوچکم نيز در اين عکس و در بين دانش آموزان ديده مي شد.

چند ثانيه اي به چشمان خواهرم که از روي عکس به من خيره شده بود نگاه کردم و باور کنيد صدايش را شنيدم که مي گفت خاک بر سرت کنند، تو داداش من نيستي و ناموس نمي شناسي چون افسانه بهترين دوستم است و بايد مثل ناموس خودت از او دفاع کني.

 نگاهم را که از عکس برداشتم دختر نوجوان را در حال گريه ديدم و تصورم اين بود که خواهرم اسير هوس هاي شيطاني دوستم شده است.با ديدن اين صحنه خون در رگ غيرتم به جوش آمد و با عصبانيت به سوي دوستم حمله ور شدم. 

من افسانه را از چنگ او نجات دادم و همراه اين دختر از خانه باغ فرار کرديم. اما دوستم همچنان در تعقيب ما بود و با تهديد چاقو برايم خط و نشان مي کشيد. چون راه گريزي به نظرم نمي رسيد و از طرفي نمي خواستم مشکلي براي دوست خواهرم به وجود بيايد با ديدن خودروي گشتي پليس کمک خواستم و ماموران انتظامي دوستم را دستگير کردند. الان وجدانم راحت است و فقط طلب استغفار مي کنم

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم مرداد 1391ساعت 2:7  توسط عبرت گیر  | 

پدر و مادرم مرا به قول دوستانم «پاستوريزه» بار آورده بودند و وابستگي شديدي نسبت به خانواده ام داشتم. 

براي ادامه تحصيل مجبور شدم به دانشگاهي در يکي از استان هاي همجوار بروم. 

پس از گذشت چند ماه با دختري جوان از خانواده اي ثروتمند آشنا شدم. او که هم   کلاسي ام بود با محبت هاي خودش، غم تنهايي را در وجودم از بين برد.

 علاقه من به اين دختر روز به روز بيشتر شد و اوايل ترم دوم تحصيلي از پدر و مادرم خواستم به خواستگاري اش بروند. 

اما خانواده ام با انجام تحقيقات اوليه، مخالفت خود را اعلام کردند و گفتند اين دختر به درد تو نمي خورد ولي من به ارتباط مخفيانه خود با اين دخترخانم ادامه دادم.

 او که مي گفت قصد کمک دارد، پيشنهاد داد به عنوان نماينده توزيع و فروش کالاهاي شرکت برادرش در مشهد فعاليت کنم.

 دختر مورد علاقه ام با اين ترفند هفته اي يک بار چند کارتن کوچک را از طريق اتوبوس مسافربري مي فرستاد. من نيز به پايانه مسافربري مي رفتم و کارتن ها را تحويل مي گرفتم و به نشاني موردنظر که فروشگاهي در يک مجتمع تجاري بود، تحويل مي دادم.

 امروز که آمده بودم بسته ها را تحويل بگيرم پليس دستگيرم کرد و از داخل کارتن هاي مارک دار قطعات رايانه اي بسته هاي کريستال کشف شد. من به عنوان عضو باند قاچاق دستگير شده ام و نمي دانم چه خاکي بر سرم بريزم.


+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم اسفند 1390ساعت 23:30  توسط عبرت گیر  | 

تصور مي کردم اگر مدل آرايش سروصورتم را عوض کنم شوهرم به زندگيمان دلگرم خواهد شد و براي همين هم ابروهايم را تاتو کردم. اما او مثل هميشه خونسرد و بي تفاوت، با ديدن چهره ام مسخره ام کرد و گفت: قيافه اجق وجق خودت را با اين کار خيلي خنده دار و مضحک  کرده اي. 

شهاب هميشه مثل برج زهر مار بود و هر روز کلافه و بي حوصله، خستگي هاي کارش را به خانه مي آورد و اعصابم مرا نيز خط خطي مي کرد. او حتي حوصله نداشت براي چند دقيقه در کنارم بنشيند تا با هم حرف بزنيم. 

زن جوان در دايره اجتماعي کلانتري جهاد مشهد افزود: من و شوهرم پنج سال زير يک سقف زندگي سرد و بي روحي را سپري کرديم و او که غرور خيلي زيادي دارد تا به حال حتي براي يک بار هم مرا همراه خود به خيابان و پارک نبرده است و هر وقت مي خواهم حرفي بزنم با لحني تند مي گويد اين پول ها را بگير و همراه خواهر و مادرت به بازار برو و هرچه دوست داري براي خودت بخر.

افسوس که او هيچ وقت درک نکرد اولين و مهم ترين خواسته يک زن جوان از شوهرش نگاه عاشقانه و توجه صميمانه است و من اعتراف مي کنم که تشنه محبت و توجه شوهرم بودم.

 متاسفانه با اين وضعيت تنها دلخوشي ام به فرزندم بود و شهاب هم چنان درگير کار و گرفتاري هاي خودش بود. شايد باور نکنيد او تمام خواسته هاي عاطفي، جسمي و نيازهاي خود را با رفتاري مغرورانه طلب مي کرد و اصلا به عواطف، نيازها و خواسته هايم توجهي نداشت. 

در اين وضعيت احساس تنهايي و افسردگي عجيبي داشتم و با ديدن زوج هاي جواني که با هم قدم مي زدند و رفتار دوستانه اي داشتند حرصم در مي آمد.

زن جوان قطرات اشک را از روي گونه هايش پاک کرد و افزود: حدود ۷ماه قبل متوجه نگاه معني دار پسر جواني شدم که در يک فروشگاه کار مي کرد. نمي دانم با کدام عقل دلباخته حرف هاي چرت و پرت او شدم و ابتدا از طريق پيامک بازي با او خودم را سرگرم مي کردم.

 اما اين پسرجوان با چرب زباني و تعريف و تمجيد از من مرا شيفته خودش کرد. از زبان او که پسري نامحرم بود بارها و بارها جمله «دوستت دارم» را شنيدم و از خودم پرسيدم چرا شوهرم تا به حال اين جمله را به زبان نياورده است!.نمي خواهم با اين حرف ها کار خطايي که کرده ام را توجيه کنم چون من زندگي ام را از دست داده ام. ولي به عنوان فردي شکست خورده از تمام زوج هاي جوان خواهش مي‌کنم قدر زندگي خود را بدانند. براي همديگر احترام قائل شوند و به هم عشق بورزند تا هيچ وقت تنها نمانند .


+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم اسفند 1390ساعت 10:8  توسط عبرت گیر  | 

آشنايي من و نيما خيلي اتفاقي بود. او با حرف هايي که مي زد عقلم را ربود و با تمام وجود دلبسته اش شدم.

 پس از گذشت مدتي موضوع را به مادرم اطلاع دادم و از او راهنمايي خواستم. مادرم مي گفت چون پدرم مردي متعصب و سختگير است نبايد فعلا در اين باره به او چيزي بگوييم و پس از آن که پسر مورد علاقه ام به خواستگاري ام آمد، ما طوري مقدمه چيني مي کنيم که اين ازدواج سر بگيرد و من به خواسته دلم برسم.

او که از ازدواج اجباري با پدرم دل خوشي نداشت معتقد بود به هر قيمتي که شده من بايد با پسر مورد علاقه ام ازدواج کنم تا در کنار مردي که دوستش دارم زندگي کنم و يک عمر حسرت نخورم.

دختر جوان در دايره اجتماعي کلانتري ۲۲ مشهد افزود: رابطه من و نيما با حمايت هاي مادرم ادامه يافت. البته نيما نمي دانست که مادرم از اين موضوع خبر دارد و ما هر موقع فرصتي به دست مي آورديم با هم قرار ملاقات مي گذاشتيم و به پارک مي رفتيم.

متاسفانه نيما پس از جلب اعتمادم از من خواست سوار خودروي او بشوم تا درباره برگزاري مراسم خواستگاري و ازدواج مان تصميم بگيريم.

 هوا خيلي سرد بود و من خواسته اش را پذيرفتم. اما در حالي که با سرعت خيلي کم در خياباني خلوت حرکت مي کرديم ناگهان نيما توقف کرد و جوان ديگري هم سوار خودرو شد.

 من با ناراحتي از اين بابت گفتم چرا اين پسر را سوار ماشين کردي؟در اين لحظه نيما و پسر غريبه با برخوردي خشن تهديدم کردند که بهتر است براي حفظ جانم سکوت کنم.

 آن ها در حالي که سرم را بين دو صندلي گرفته بودند مرا به بيابان هاي اطراف شهر انتقال دادند و... نيما و دوست حيوان صفتش سپس با اين ادعا که از من فيلم برداري هم کرده اند و اگر يک کلمه حرف بزنم آبرو و حيثيتم را به باد خواهند داد! در نزديکي خانه رهايم کردند و متواري شدند.


+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم بهمن 1390ساعت 22:35  توسط عبرت گیر  | 

فکر مي کردم آشنايي من با حامد که براي انجام کاري به محل کارم آمده بود يک اتفاق عالي در زندگي ام بود، اما حالا مي فهمم عجب اشتباه بزرگي کرده ام.

دختر جوان در دايره اجتماعي کلانتري ۳۶ مشهد افزود: من و حامد چند ماه به طور پنهاني و بدون اطلاع خانواده ام با هم رابطه داشتيم و هر موقع دلتنگ هم مي شديم در پارک قرار ملاقات مي گذاشتيم.

 او در اين مدت با وعده هاي پوشالي مرا خام کرد ولي پس از آن که اين رابطه مثلا عاطفي به سوءاستفاده هاي مکرر ختم شد خودش را کنار کشيد و گفت خانواده اش راضي به اين ازدواج نيستند.

نمي دانستم چکار کنم و با نگراني عجيبي که داشتم به سراغ دوست حامد رفتم تا از او کمک بگيرم.

من واقعيت را براي اين پسر جوان تعريف کردم و او که به ظاهر خودش را خيلي ناراحت نشان مي داد گوشي تلفن را برداشت و در تماس تلفني که با حامد داشت او را به باد فحش و ناسزا گرفت. 

دختر جوان افزود: احسان به من قول داد که کمکم کند اما چند روز بعد او تماس گرفت و در ديداري که با هم داشتيم ادعا کرد با حامد قطع رابطه کرده است.

آن روز احسان گفت هميشه به دوستش حامد حسودي اش مي شده که چه دختري را براي ازدواج انتخاب کرده است و حالا که چنين خيانتي در حقم شده است حاضر است يک عمر در کنارم باشد و مرا به خوشبختي برساند.

او با حرف هاي احساسي مرا تحت تاثير قرارداد و متاسفانه دوباره فريب خوردم و مرتکب خطاي ديگري شدم. من و احسان با هم قرار ازدواج گذاشتيم ولي او اصرار داشت چند ماه دندان روي جگر بگذارم و صبر کنم تا کمي به کار و کاسبي اش سر و سامان بدهد تا روزي که به خواستگاري ام خواهد آمد حرفي براي گفتن داشته باشد.

 متاسفانه اين رابطه نيز رنگ و بوي ديگري به خود گرفت و ... .دختر جوان افزود: احسان هم به من خيانت کرد و حالا مي گويد بهتر است براي هميشه همديگر را فراموش کنيم!!!


+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم بهمن 1390ساعت 22:27  توسط عبرت گیر  | 

قبولي من در دانشگاه اين باور را برايم به وجود آورد که در مسير خوشبختي قرار گرفته ام و ديگر هيچ مشکلي نخواهم داشت 

اما ترم چهارم بودم که عمويم مرا براي پسرش خواستگاري کرد و با اين که هيچ علاقه اي به پسرعمويم نداشتم فقط به احترام پدرم و البته با اين شرط که ادامه تحصيل بدهم جواب بله را گفتم و رخت عروسي به تن کردم.

زن جوان با چشماني اشک بار در دايره اجتماعي کلانتري ۱۵ مشهد افزود: متاسفانه عمويم پس از گذشت چند ماه گفت خوش ندارد عروسش به دانشگاه برود و او با اين حرف ها شوهرم را نيز نسبت به من بدبين کرد.

 ناصر و پدرش آن قدر روي اعصابم راه رفتند که به ناچار ترک تحصيل کردم و ما بلافاصله زندگي مشترک خود را آغاز کرديم.من با اين که واقعا دوست داشتم ادامه تحصيل بدهم با اين شکست کنار آمدم و خودم را براي يک زندگي موفق مهيا کردم. 

اما در سومين روز از زندگي مشترکمان فهميدم ناصر به کراک معتاد است و حتي با زني خياباني نيز رابطه پنهاني دارد. در اين شرايط موضوع را به پدرم اطلاع دادم و به اصرار خانواده ام از پسرعمويم طلاق گرفتم.

 من دوباره به دانشگاه رفتم و کاري نيم وقت در يک شرکت بزرگ براي خودم پيدا کردم.

 ۲ سال گذشت و در اين مدت مردي که ظاهري کاملا موجه داشت سر راه زندگي ام قرار گرفت.

 او پس از جلب اعتمادم ادعا کرد همسرش در خارج از کشور است و قصد دارد او را طلاق بدهد. اين مرد حقه باز پيشنهاد داد به عقد موقت و پنهاني او دربيايم تا بعد از آن که کارها جفت و جور شد مرا به عقد رسمي خود درآورد.

 او خيلي ماهرانه نقش خود را بازي کرد و حتي آپارتمان کوچکي را به نام من اجاره کرد و هر موقع مي خواستيم همديگر را ببينيم به آن جا مي رفتيم.

زن جوان افزود: من با اميدواري به آينده، موضوع ارتباطم با بابک را از خانواده ام مخفي نگه داشتم و همين مسئله باعث شد به چنين بدبختي گرفتار شوم. بابک چند برگ از چک هايم را نيز در بازار خرج کرد و مي گفت مي خواهد شرکتي تاسيس کند و همه چيز بايد به نام من و متعلق به من باشد.

طبق نقشه اي که کشيده بوديم قرار بود ۳ ماه ديگر زندگي مشترک خود را به طور رسمي آغاز کنيم. ولي او پس از آن که به همين راحتي مرا خام کرد و سرم را کلاه گذاشت متواري شد و فکر مي کنم به خارج از کشور فرار کرده باشد.

حالا من مانده ام با آپارتماني که چند ماه اجاره آن عقب افتاده است و تعهد در قبال چک هايي که بابک در بازار خرج کرد که فکر مي کنم حدود ۱۴ ميليون تومان مبلغ کل اين چک هاست.

زن جوان آهي کشيد و گفت: ازدواج اولم اشتباهي بود که ناشي از سهل انگاري پدر و مادرم بود ولي اين حماقتي که خودم مرتکب شدم به هيچ وجه قابل توجيه نيست و نتيجه ناآگاهي و ندانم کاري خودم است.کاش حواسم را جمع مي کردم و با توجه به شکست اول در زندگي ام فکرم را به کار مي انداختم تا دچار چنين مشکلاتي نشوم.من از خانواده ها خواهش مي کنم در هر کاري با همديگر مشورت کنند و منطقي و عاقلانه تصميم بگيرند چون تاوان شکست هاي زندگي گاهي خيلي سنگين و طاقت فرساست.

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم بهمن 1390ساعت 22:22  توسط عبرت گیر  | 

نمي دانم چرا در جمع کوچک خانوادگي ما هميشه مسائل حاشيه اي که ارتباطي به خانواده ما ندارد مطرح مي شود و اين صحبت ها به جر و بحث کشيده مي شود. پدر و مادرم در اين درگيري ها تلاش مي کنند تا خودي به همديگر نشان بدهند و حاضر نيستند کوتاه بيايند.

دخترجوان در دايره اجتماعي کلانتري ۴۲ مشهد افزود: سرتان را به درد نياورم، من در دنياي سرد و بي روحي که خانواده ام برايم ساخته اند بزرگ شدم و با اين که همه امکانات لازم براي يک زندگي خوب را در اختيار داشتم ولي هيچ وقت از شرايط زندگي ام راضي نبودم.

متاسفانه از چندي قبل دچار افسردگي شديدي شدم و چون خانواده ام اصرار داشتند حتما بايد براي رسيدن به خوشبختي با رتبه اي عالي در دانشگاه قبول شوم، احساس نااميدي و ترس از آينده در وجودم چند برابر شد

 من براي فرار از اين شرايط و به باوري غلط از طريق يکي از همکلاسي هايم با پسر جواني آشنا شدم که حرف هاي دلگرم کننده و قشنگي درباره آينده مي زد.

 اين پسر جوان با چرب زباني مرا به خود وابسته کرد و حدود ۵ ماه قبل بود که تشويقم کرد از خانه فرار کنم.

او مرا همراه خود به خانه اي برد که لانه فساد بود و چند روزي در آن جا زنداني شدم.

دخترجوان اشک هايش را پاک کرد و گفت: پس از آن که از آن خانه لعنتي نجات پيدا کردم ديگر رويي براي بازگشت به خانه نداشتم براي همين هم بدون آن که برنامه اي داشته باشم سوار اتوبوس شدم و به مشهد آمدم.من در اين جا نيز طعمه هوس هاي جواني شدم که ادعا مي کرد مي خواهد مرا به خواهرش معرفي کند و قصد کمک دارد اما او هم ...!

من اعتراف مي کنم که اشتباه کرده ام و والدينم براي خوشبختي ام خيلي از خودگذشتگي نشان داده اند اما آن ها زندگي را خيلي بيش از حد سخت مي گيرند و همه چيز را در حد ايده آل و مطلوب مي خواهند.


+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم دی 1390ساعت 22:59  توسط عبرت گیر  | 

اسرار قتل ميوه‌فروش دوره‌گردي كه اواخر ماه گذشته مفقود شده بود با اعترافات زني كه با وي ارتباط پنهاني داشت فاش شد.

زني روز 24 آذر به پليس آگاهي تهران رفت و خبر داد پسر 24ساله‌اش به نام جعفر مفقود شده است. او گفت: «پسرم ميوه‌فروش دوره‌گرد است و ديروز نيز مثل هميشه براي فروش ميوه از خانه خارج شد اما ديگر خبري از او نيست.»

كارآگاهان براي افشاي سرنوشت جعفر فهرست مكالمات تلفني و پيامك‌هاي وي را به دست آوردند و فهميدند او با زني 38ساله به نام شهلا در ارتباط بوده و آن دو پيامك‌هايي را براي هم ارسال مي‌كردند. به همين سبب شهلا بازداشت شد و تحت بازجويي قرار گرفت. او ابتدا گفت اصلا جعفر را نمي‌شناسد اما وقتي ديد اين انكارها فايده‌اي ندارد فاش كرد اين مرد توسط شوهرش به قتل رسيده است.


ماموران بعد از شنيدن اين اعترافات متهم مرد را بازداشت كردند. حسن در بازجويي‌ها همان حرف‌هاي همسرش را تكرار كرد اما كارآگاهان كه احتمال مي‌دادند شهلا موضوعي را پنهان مي‌كند به بازجويي از وي ادامه دادند تا اينكه اين زن ديروز در جلسه بازپرسي كه در داسراي جنايي تشكيل شد اعترافاتش را تغيير داد و گفت: «من از چهار ماه قبل با جعفر رابطه داشتم و او هميشه از من مي‌خواست از شوهرم جدا شوم تا با هم ازدواج كنيم. جعفر خيلي به من ابراز علاقه مي‌كرد و البته من هم او را دوست داشتم. وقتي شوهرم به سفر رفت جعفر به خانه ما آمد و با هم رابطه برقرار كرديم، اما بعد از آن دچار عذاب وجدان شدم و تصميم به خودكشي گرفتم. بعد از مرخص شدن از بيمارستان به دروغ به شوهرم گفتم جعفر به زور به من تعرض كرده است.»

او ادامه داد: «وقتي شوهرم دروغ من را باور كرد خواست جعفر را به خانه بكشانم بعد حسن و پسرعمويش او را كشتند و جسدش را در بيابان‌هاي رباط‌كريم انداختند.»

بنا بر اين گزارش در حال حاضر تحقيقات از متهمان در حالي ادامه دارد كه جنازه مقتول پيدا شده است. 

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم دی 1390ساعت 11:49  توسط عبرت گیر  | 

زني که با پرسه زدن در خيابان ها با مردهاي جوان طرح دوستي مي ريخت، بعد از رفتن به خانه طعمه ها، آن ها را بيهوش و اموالشان را سرقت مي کرد.

روز ۱۱آذرماه مردي به کلانتري گاندي رفت و گفت زني که به بهانه فروش دارو به خانه او رفته بود، بعد از بيهوش کردنش پول هايش را دزديده است.وي در اين باره گفت: چند روز قبل براي تهيه يک داروي کمياب به داروخانه اي در نزديکي ميدان ونک رفتم اما نتوانستم داروي موردنظر را پيدا کنم. وقتي از داروخانه بيرون رفتم زن جواني دنبالم آمد و من را صدا کرد. او گفت فردي را مي شناسد که مي تواند داروي موردنظر را تهيه کند. هرچند اميد زيادي به او نداشتم اما شماره تماسم را به او دادم و قرار شد با من تماس بگيرد.

اين مرد ادامه داد: فرداي آن روز زن جوان با من تماس گرفت و گفت توانسته دارو را پيدا کند. او نشاني خانه ام را گرفت و ساعتي بعد به خانه ام آمد. از ديدن زن جوان خيلي خوشحال شده بودم و او را به خانه ام دعوت کردم. سپس برايش شربت درست کردم و دوباره به آشپزخانه رفتم. وقتي برگشتم زن جوان يکي از شربت هايي را که آورده بودم به خودم تعارف کرد و من هم آن را نوشيدم. بعد از آن ديگر متوجه هيچ چيز نشدم و وقتي به هوش آمدم ساعت ۸ شب بود و وضعيت خانه ام کاملا به هم ريخته بود. وقتي وسايلم را کنترل کردم فهميدم مبلغ ۲۵۰ هزار تومان پول از کشوي ميزم سرقت شده است. 

به دنبال اظهارات اين مرد به دستور بازپرس شعبه اول دادسراي ناحيه ۱۱، کارآگاهان پليس آگاهي تحقيقات خود را در اين باره آغاز کردند. افسران پليس با بررسي دقيق اظهارات مالباخته تلاش کردند حتي کوچک ترين سرنخ نيز از ديدشان پنهان نماند. چند روز بعد از اين ماجرا ماموران با تجزيه و تحليل مدارک موجود به اطلاعاتي دست يافتند که نشان مي داد سارق زني ۳۰ ساله به نام ناهيد است که در خانه اي در حوالي خيابان خاوران مخفي شده است.
 
به اين ترتيب با شناسايي دقيق مخفيگاه اين زن وي دستگير شد. اين زن در بازجويي هاي مقدماتي اتهامش را پذيرفت. وي در جريان بازجويي هاي فني گفت: در خيابان هاي شمال شهر پرسه مي زدم و جوان هايي را که سوار خودروهاي مدل بالا بودند به عنوان طعمه انتخاب مي کردم. در ادامه سعي مي کردم هر کدام از طعمه هايم را با ترفندي خاص فريب دهم و اعتمادشان را جلب کنم. معمولا در اولين ديدار سعي مي کردم راهي پيدا کنم که بتوانم به خانه مرد جوان راه پيدا کنم. به اين ترتيب وقتي به خانه  آن ها مي رفتم به دور از چشم صاحب خانه داروهاي خواب آور داخل نوشيدني که برايم آورده بود مي ريختم و به او تعارف مي کردم. چند دقيقه بعد صاحب خانه بيهوش شده بود و من مشغول جمع آوري اموال باارزش او مي شدم و در حالي که مالباخته ردي از من نداشت از آن جا فرار مي کردم. 

بر اساس اين گزارش زن دستگير شده تاکنون به ده ها فقره سرقت با اين شيوه اقرار کرده و چند نفر نيز او را به عنوان سارق اموالشان شناسايي کرده اند اما با اين حال هم اکنون بازجويي ها از او ادامه دارد

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم دی 1390ساعت 11:45  توسط عبرت گیر  | 

پسرخاله ام آتش بيار معرکه شده بود و هر موقع که فرصتي پيدا مي کرد پشت سر شوهرم بد و بيراه مي گفت. 

افسوس که من نمي دانستم او با اين حرف ها چه نقشه پليدي در سر دارد.

 زن جوان در دايره اجتماعي کلانتري ۲۰مشهد افزود: ۴سال قبل با پسر يکي از اقوام ازدواج کردم ولي از روز اول زندگي مشترک خود با شوهرم اختلاف داشتم. متاسفانه شريک زندگي ام مردي بي احساس و خونسرد و بي تفاوت است و هميشه با نيش و کنايه مرا در حضور ديگران تحقير مي کند.

 او چندبار مرا جلوي چشمان مادرم کتک زد و اين مسئله باعث شد تا خانواده ام از او دلگير شوند و پسر خاله ام که هميشه نسبت به من و خانواده ام ابراز محبت مي کرد مي خواست با شوهرم درگير شود. 

اما من اجازه ندادم و گفتم با وجود يک بچه کوچک دوست ندارم زندگي ام را از دست بدهم.زن جوان افزود: من و شوهرم امروز ظهر مثل هميشه با هم جر و بحث کرديم و او دوباره مرا کتک زد.

 با چشماني گريان به خانه پدرم رفتم اما هيچ کس خانه نبود و به ناچار به خانه خاله ام رفتم.

 پسرخاله ام با ديدن چشم هاي گريانم پرسيد چه اتفاقي افتاده است و اگر شوهرت دست روي تو بلند کرده باشد خودم به حساب او مي رسم و ... درحالي که سرگيجه عجيبي داشتم و سرم از شدت درد داشت منفجر مي شد از کمال خواستم تا خونسردي خودش را حفظ کند.

 پسر خاله ام که در خانه تنها بود بلافاصله يک عدد قرص و ليوان آب را به دستم داد و گفت: اين قرص را بخور تا سردردت آرام شود. 

در اين لحظه بغض زن جوان ترکيد و او با گريه گفت: متاسفانه با خوردن اين قرص به خواب عميقي رفتم و وقتي به هوش آمدم متوجه شدم پسرخاله ام که هميشه ادعا مي کرد پشتيبان و حامي  ام است از من سوء استفاده کرده است و... 

مي خواستم کمال را بکشم اما او که مي ترسيد همسايه ها يشان متوجه سروصداهايم بشوند فرار کرد و من به اينجا آمدم تا ببينم چه خاکي بايد بر سرم بريزم.اي کاش به جاي مطرح کردن مشکلات زندگي ام در بين اقوام و آشنايان به نزد يک مشاور خانواده مي رفتم و از پدرو مادرم راهنمايي مي خواستم تا اين اتفاق شوم برايم به وجود نمي آمد.

 من و همسرم بايد هر دو رازها و مهارت هاي زندگي مشترک را ياد مي گرفتيم و به همديگر احترام مي گذاشتيم. افسوس و صد افسوس که راه زندگيمان را اشتباه رفتيم.يادآور مي شود ماموران کلانتري ۲۰مشهد در پي اظهارات اين زن جوان متهم پرونده را دستگير کردند و تحقيقات در اين باره هم چنان ادامه دارد.


+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم آذر 1390ساعت 0:7  توسط عبرت گیر  | 

من که نگران همسرم بودم به او پيشنهاد دادم در خانه خودش را سرگرم کند و به ورزش بپردازد. 

حتي به الهه گفتم اگر دوست داري مي توانم کاري برايت پيدا کنم اما او معتقد بود نبايد از مدرک دانشگاهي اش براي هر کاري استفاده کند و در واقع توقع داشت در يک اداره يا سازمان استخدام شود. 

الهه بالاخره راضي شد براي تغيير روحيه در يک باشگاه ورزشي بانوان ثبت نام کند و روزي چند ساعت از خانه بيرون برود. حدود ۲ ماه گذشت و من متوجه تغييراتي در رفتار، گفتار و حتي لباس پوشيدن و نوع آرايش همسرم شدم.

 اين موضوع مرا نگران کرده بود و با اندکي تحقيق فهميدم او با خانمي در باشگاه آشنا شده که گويا وضعيت اجتماعي و رفتاري خوبي ندارد. 

مرد جوان با چشماني اشک بار در دايره اجتماعي کلانتري نواب مشهد افزود: خيلي سعي کردم همسرم را از رفت و آمد با اين زن غريبه دور کنم اما موفق نشدم. آن ها هر روز با هم به بازار مي رفتند. مدير باشگاه نيز با من تماس گرفت و گفت اين زن جوان با پسري رابطه مخفيانه دارد و به صلاح نيست همسرتان اين قدر با او صميمي بشود.

 با روشن شدن اين واقعيت الهه را تهديد کردم اگر از آن زن فاصله نگيرد طلاقش مي دهم. متأسفانه همسرم در برابر اين تهديد مقاومت نشان داد و چند روز قبل که از سر کار به خانه برگشتم يادداشتي از او ديدم که براي هميشه خداحافظي کرده بود.

 بلافاصله خودم را به باشگاه ورزشي رساندم و با تحقيق از مدير باشگاه فهميدم همسرم به همراه آن زن ناشناس و پسري جوان از شهرستان به سمت مشهد فرار کرده اند و گويا قصد دارند به طور قاچاقي از کشور خارج شوند. 

با عجله فرزندم را از مهد کودک به خانه پدرم بردم و هر طور که بود خودم را به مشهد رساندم. چند روز علاف شدم اما هيچ ردي از آن ها پيدا نکردم. در حالي که نااميد شده بودم و مي خواستم به شهر خودمان برگردم به طور اتفاقي الهه و آن زن و مرد را در خياباني شلوغ ديدم.

 جلو رفتم و مي خواستم با همسرم صحبت کنم که آن زن شيطان صفت با داد و فرياد و درخواست کمک ادعا کرد براي آن ها ايجاد مزاحمت کرده ام. من با شاهدان صحنه درگير شدم و اگر پليس دير رسيده بود همسرم و اين زن و مرد ناشناس فرار مي کردند.

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم آذر 1390ساعت 1:47  توسط عبرت گیر  | 

 عقلم را به کلي باخته بودم و جز او به هيچ کس ديگري نمي توانستم فکر کنم. من و «عادل» در راه مدرسه با هم آشنا شديم و يک سال پس از اين دوستي خياباني در حالي که ۱۶ سال بيشتر نداشتم وقتي با مخالفت خانواده ام براي اين ازدواج روبه رو شدم دست به خودکشي زدم و تا يک قدمي مرگ پيش رفتم.

«مريم» در دايره اجتماعي کلانتري سناباد مشهد افزود: پدرم به شرطي موافقت خود را با اين ازدواج اعلام کرد که چند سال در دوران عقد بمانيم تا آمادگي هاي لازم براي تشکيل زندگي مشترک را پيدا کنيم. به اين ترتيب به عقد پسر مورد علاقه ام در آمدم، اما از همان روزهاي اول دوران نامزدي متوجه شدم عادل تعادل روحي و رواني ندارد. من در مدت کوتاهي فهميدم او به مواد مخدر صنعتي معتاد است و همان موقع بود که تصميم به جدايي گرفتم. 

«مريم» قطرات اشک را از روي گونه هايش پاک کرد و افزود: افسوس در شرايطي قرار گرفتم که تصميم گيري برايم خيلي مشکل شد چرا که باردار شده بودم و به ناچار با برگزاري مراسمي بسيار ساده زندگي مشترک خود را با اين مرد معتاد آغاز کردم. بيچاره پدرم که برايم سنگ تمام گذاشته تمام خرج و مخارج زندگيمان را تا به امروز پرداخت کرده است. او که خيلي نگران آينده من و فرزندم است چندين و چند بار از عادل قول گرفته است که اگر اعتيادش به مواد مخدر را کنار بگذارد، برايش تاکسي و خانه مي خرد. متاسفانه شوهرم بارها و بارها قول مردانه داد که اعتيادش را ترک کند اما او که اعتماد به نفس خود را از دست داده خيلي زود يادش مي رود چه قراري با پدرم گذاشته است.

من دوران بارداري بسيار سختي را پشت سر گذاشتم و چون چند بار عادل مرا به طرز وحشيانه اي کتک زده بود، مي ترسيدم بلايي به سر بچه ام بيايد اما خوشبختانه فرزندم صحيح و سالم به دنيا آمد.با تولد پسرمان، عادل جوگير شد و جلوي همه اعضاي خانواده قول داد که به خاطر فرزندمان ترک اعتياد کند. در اين شرايط پدرم براي او خودرو خريد تا پاداش کار نکرده اش را دريافت کند و براي رهايي از باتلاق اعتياد مصمم تر بتواند تصميم بگيرد. ولي باز هم نتيجه اي نگرفتيم و مدتي است که حال شوهرم خيلي وخيم شده است.او که تحمل شنيدن صداي فرزندمان را ندارد شب تا صبح با چاقويي در دست بالاي سر ما مي نشيند و من و بچه بي گناهم را تهديد به مرگ مي کند. ديگر خسته شده ام و نمي توانم به اين زندگي نکبت بار ادامه بدهم. آمده ام مهريه ام را ببخشم و جان خودم و بچه ام را نجات بدهم. 

باور کنيد براي طلاق لحظه شماري مي کنم درست مثل همان موقعي که براي رسيدن به مرد روياهايم سر از پا نمي شناختم و لحظه شماري مي کردم.اميدوارم دختران جواني که قصه تلخ و عبرت آموز زندگي ام را مي خوانند متوجه شده باشند که خيلي سخت است شناسنامه يک زن در سن ۱۷ سالگي با مهر طلاق سياه شود و همراه يک نوزاد سه ماهه به خانه پدرش بر گردد.
+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم آبان 1390ساعت 13:54  توسط عبرت گیر  | 

خودم کردم که لعنت بر خودم باد. من در دوران دبيرستان با پسري به نام رامين آشنا شدم و مدتي با هم به صورت تلفني رابطه داشتيم اما چون او کار درست و حسابي نداشت و هنوز به سربازي نرفته بود به خواستگاري پسر خاله ام جواب مثبت دادم و ازدواج کردم.

 زن جوان در دايره اجتماعي کلانتري سناباد مشهد افزود: ما به دليل شرايط شغلي شوهرم به شهر ديگري نقل مکان کرديم و در اين مدت صاحب يک دختر شديم.

 دوران مأموريت شوهرم ۵ سال طول کشيد و پس از آن به مشهد بازگشتيم و من از اين بابت خيلي خوشحال بودم. اما متأسفانه ماجرايي اتفاق افتاد که خاطرات گذشته را برايم يادآوري کرد و به ياد رامين افتادم.

 از شما چه پنهان خواهر شوهرم که با پسري جوان در ارتباط بود هرموقع از پسر مورد علاقه اش حرف مي زد من نيز احساساتي مي شدم و به ياد رامين مي افتادم.

نمي دانم چرا با اين که هيچ بدي از شوهرم نديده بودم فکر و ذهنم درگير پسري شد که سال ها قبل به او علاقه مند بودم و متأسفانه بدون در نظر گرفتن تعهداتي که به همسر و فرزندم داشتم يک روز غروب به شماره تلفن خانه رامين زنگ زدم.

 فکر نمي کردم او گوشي را بردارد. من با صداي لرزان با رامين صحبت کردم و در اثر اين کار احمقانه، رابطه عاطفي بين ما برقرار شد که پس از گذشت ۳ ماه تار و پود زندگي ام را در هم پيچيد و عفت و حيثيتم را به باد داد. 

شوهرم به محض اطلاع از اين موضوع طلاقم داد و خانواده ام نيز مرا طرد کردند.

 من که جايي نداشتم بروم به سراغ رامين رفتم. او همسرش را طلاق داده بود و با اين که مي دانستم به مواد مخدر اعتياد دارد به عقدش درآمدم.

زن جوان اشک هايش را پاک کرد و افزود: چون خجالت مي کشيدم از خانه بيرون بيايم دچار افسردگي شديدي شدم و حدود ۶ ماه خودم را در خانه زنداني کردم.

 در اين مدت از کرده خودم به شدت پشيمان شده بودم و احساس دلتنگي عجيبي براي فرزند، همسر سابقم و خانواده ام داشتم ولي راهي براي بازگشت نداشتم.

من زندگي نکبت باري را با رامين تحمل مي کردم ولي از وقتي فهميدم که او مرا در قمار باخته است ديگر نتوانستم طاقت بياورم و از خانه اش فرار کردم. لعنت بر من که با ندانم کاري چنين سرنوشت شومي را براي خودم رقم زدم و اميدوارم همه زنان جواني که داستان تلخ زندگي ام را مي خوانند قدر همسر و زندگي شان را بيشتر بدانند و گرفتار احساسات هيجاني نشوند.

          .: برای ورود به  اولین نمایشگاه خلاقیت کلیک کنید :.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم مهر 1390ساعت 9:32  توسط عبرت گیر  | 

در يک مجلس پارتي باهم آشنا شديم و براي اولين بار به اصرار او لب به مشروبات الکلي زدم. روزي که او را به پدرم نشان دادم با لبخندي گفت: خوب شکاري زده اي و از ظاهرش معلوم است خانواده پولداري دارد. من تحت تاثير حرف هاي پدرم ارتباط خودم را با اين دختر خانم ادامه دادم و دلبسته او شدم اما افسوس که به بيراهه رفتم و سرنوشتم تباه شد.

اردشير در دايره اجتماعي کلانتري سناباد مشهد افزود: پدرم کارمند است و ۲برادر و يک خواهر دارم. ما زندگي معمولي داريم و پدرم هميشه مي گويد در اين دوره زمانه بايد زرنگ باشي و با دختري از خانواده پولدار ازدواج کني تا مشکلي در زندگي نداشته باشي. البته مادرم با اين حرف مخالف بود و مي گفت روزي انسان دست خداست و نبايد دل به مال و ثروت کسي ببندي.

پسر جوان آهي کشيد و گفت: ترم دوم دانشگاه بودم که به پيشنهاد يکي از دوستانم وبدون اطلاع خانواده ام به يک مجلس پارتي رفتم. در آن جا با ساناز آشنا شدم و او پس از اين ميهماني شيطاني حتي مرا با خودروي شخصي خود به منزلمان رساند. ارتباط عاطفي بين من و ساناز روز به روز بيشتر مي شد و او که ادعا مي کرد پدرش در کار توزيع و پخش اقلام بهداشتي و آرايشي فعاليت مي کند بيشتر روزها به دنبالم مي آمد تا براي چند مشتري جنس ببريم.

افسوس که نمي دانستم دختر مورد علاقه ام چه کار مي کند و در واقع حرص و طمع ازدواج با دختري پولدار چشم هايم را به روي واقعيت هاي زندگي بسته بود.حدود ۵ماه از اين ماجرا گذشت و همراه خانواده ام به خواستگاري دختر مورد علاقه ام رفتيم. اما خانواده ام با ديدن پدر و مادر او و تحقيقاتي که انجام دادند مخالفت شديد خود را با اين ازدواج اعلام کردند.

در اين شرايط من که در عالم روياهاي خود، آينده باشکوهي را به پشتوانه ثروت پدر اين دختر ساخته بودم ارتباطم را با او قطع نکردم و با خانواده ام سر ناسازگاري گذاشتم. حتي تصميم داشتم به تنهايي و بدون حضور پدر و مادرم براي ازدواج اقدام کنم. اما امروز سرم محکم به سنگ زمانه خورد و نتيجه اشتباهات خودم را ديدم.

اردشير افزود: من و ساناز داخل خودروي او نشسته بوديم که پليس ما را متوقف کرد و در بازرسي از داخل خودرو و کيف دستي دختر مورد علاقه ام چند بسته کريستال وشيشه کشف شد. باورم نمي شد چه مي بينم و هرچه گفتم که از اين موضوع بي اطلاع هستم فايده اي نداشت و ماموران هر دوي ما را دستگير کردند.

تمام بدبختي هايم از آن ميهماني شيطاني و حرص و طمعي که به ثروت فردي ناشناس داشتم آغاز شد و آتش لج بازي با پدر و مادرم آن را شعله ورتر کرد.


.: برای ورود به  اولین نمایشگاه خلاقیت کلیک کنید :.


+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم مهر 1390ساعت 10:33  توسط عبرت گیر  | 

دوست قديمي همسرم با ما خيلي خودماني شده بود و هميشه مي گفت: من و ليلا مثل ۲ خواهر هستيم و طاقت دوري همديگر را نداريم. پريسا آن قدر به خانه ما رفت و آمد داشت که همسايه ها نيز فکر مي کردند او واقعا خواهر ليلا است. 

متاسفانه اين رفت وآمدهاي بيش از حد باعث شد تا همسرم دوستش را سنگ صبور خود قرار بدهد و با اعتماد به او سير تا پياز زندگي مان را برايش تعريف کند. 

دوست همسرم با من نيز رودربايستي نداشت و انتظارات و خواسته هاي ليلا را با نيش و کنايه گوشزد مي کرد و حتي تاکيد مي کرد که بايد قدر ليلا را بيشتر بدانم.


مرد جوان در دايره اجتماعي کلانتري ۴۲ مشهد افزود: پس از گذشت يک سال همسرم باردار شد و پريسا احساس مسئوليت بيشتري نسبت به او مي کرد. 

متاسفانه با توجه به اين که ليلا دچار افسردگي دوران بارداري شده بود من و پريسا بيشتر به هم نزديک شديم و همين ارتباط غيرمعقول و بيش از حد باعث شد تا به همديگر دلبسته شويم. 


با شرمندگي بايد بگويم که رابطه مخفيانه اي بين من و پريسا برقرار شد و همسرم يک سال پس از تولد فرزندمان فهميد چه اتفاقي افتاده است. او که انتظار چنين خيانتي را از من و دوست قديمي اش نداشت بچه را برداشت و به حالت قهر به خانه پدرش که در يکي از شهرهاي نزديک به مشهد است رفت. 

ليلا خيلي قاطعانه مرا ترک کرد و مسئوليت بچه ام را نيز برعهده گرفت. من هم با سوء استفاده از اين موقعيت پريسا را به عقد خودم درآوردم و در شرايطي زندگي جديدي را آغاز کردم که از سوي خانواده ام نيز طرد شدم. اما من و پريسا فقط چند ماه با هم زندگي کرديم چون آه ليلا و مادر پيرش که با هزار بدبختي دختر خود را راهي خانه بخت کرده بود دامن هر دوي ما را گرفت. 

ماجرا از اين قرار است که در حادثه رانندگي پريسا فوت کرد و من نيز معلول شدم. به خانه مادرم رفتم و چند ماه خانه نشين شدم. 

در اين مدت توسط پسر همسايه مان که از دوستان قديمي ام است به مواد مخدر نيز معتاد شدم، روزهاي سختي را سپري کردم و چون تحمل نگاه تحقيرآميز خانواده ام را نداشتم به سراغ ليلا وبچه ام رفتم.

 فرزندم بزرگ شده بود و مرا نمي شناخت. فکر نمي کردم ليلا مرا به خانه راه بدهد و به صورتم نگاه کند اما او به رويم نياورد که چه ظلمي در حقش کرده ام و حتي گفت براي خودش خياط ماهري شده است و درآمد خوبي دارد.

 او کمکم کرد تا با اميد به زندگي و تحت نظر پزشک اعتيادم را ترک کنم و ما به زندگي خود برگشته ايم. اما من دچار افسردگي و عذاب وجدان شده ام و امروز آمده ام تا مشاوره بگيرم.


  .: برای ورود به  اولین نمایشگاه خلاقیت کلیک کنید :.


+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام شهریور 1390ساعت 12:4  توسط عبرت گیر  | 

همسايه ها زاغ سياه شوهرم را چوب مي زدند و برايم خبر مي آوردند که هر موقع براي ديدن پدر و مادرم به شهرستان مي روم، او زنان خياباني را به خانه مي آورد. اين موضوع خيلي مرا عذاب مي داد اما چون آشنايي من و بهزاد نيز از يک دوستي خياباني شروع شده بود و خانواده ام از اول با ازدواج ما مخالف بودند، نمي توانستم چيزي بگويم و حرفي بزنم.

زن جوان در دايره اجتماعي کلانتري آبکوه مشهد افزود: چندين و چند بار از بهزاد خواهش کردم که دست از کارهاي غيراخلاقي خود بردارد و بيشتر به فکر من و پسر کوچکمان باشد، ولي او به حرف هايم توجهي نشان نمي داد و آن قدر به دنبال هوس بازي هايش رفت که مرا عقده اي کرد.باور کنيد حس خودکم بيني و حقارت مثل موريانه اي به جانم افتاده بود و مرا از نظر روحي و رواني تا مرز نابودي پيش برد.

نمي دانم چرا با افکاري احمقانه تصميم گرفتم از شوهرم انتقام بگيرم و خودم را گرفتار ارتباطي مخفيانه با پسري نوجوان کردم و ...!من روسياه و شرمنده ام و عذاب وجدان آزارم مي دهد. 

پس از گذشت چند ماه از اين ارتباط مخفيانه، خودم به شوهرم گفتم که چه حماقتي کرده ام و مي خواهم گذشته را جبران کنم اما او نتوانست خودش را کنترل کند و آن چنان کتکم زد که اگر چند دقيقه ديرتر به بيمارستان رسيده بودم، جانم را از دست مي دادم.

در اين لحظه بغض پشيماني و ندامت زن جوان ترکيد و شوهر او که در گوشه اي نشسته بود حرف هاي همسر خود را تاييد کرد و گفت: اعتراف مي کنم که ظرفيت پول و ثروتي را که در کمتر از چند سال به دست آوردم، نداشتم.

 من روزي که با همسرم ازدواج کردم جواني بيکار بودم اما با کمک پدرم توانستم کار و کسبي راه بيندازم و صاحب خانه و زندگي مجللي بشوم. افسوس که از دوران جواني به ارتباط هاي خياباني عادت کرده بودم و خودم را فردي زرنگ فرض مي کردم. 

همسرم راست مي گويد او چند بار از من خواست که دست از کارهايم بردارم اما فايده اي نداشت. چند شب قبل که مينا برايم تعريف کرد به تلافي اشتباهاتم مرتکب چه عملي شده است، دنيا روي سرم خراب شد و تازه آن موقع بود که فهميدم ناموس يعني چه و دنبال ناموس کسي رفتن زرنگي نيست.

اي کاش با چشم دل به زيبايي هاي زندگي و خوبي هاي همسرم نگاه مي کردم تا دچار اين همه اشتباه نمي شدم. مرد جوان آهي کشيد و گفت: وقتي از زبان پسر ۳ ساله ام شنيدم که به پدربزرگش مي گفت: مامانم با پسر همسايه دوست شده است و بابا را دوست ندارد خيلي عذاب کشيدم و قلبم گرفت.



      ..:: برای ورود به اولین نمایشگاه خلاقیت کلیک کنید ::..



+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم شهریور 1390ساعت 13:49  توسط عبرت گیر  | 

از حدود يک ماه قبل زني ناشناس در مسير راه زندگي ام قرار گرفت و مرا بدبخت و شرمنده کرد.

مرد جوان در دايره اجتماعي کلانتري خواجه ربيع مشهد افزود: ماجرا از اين قرار است که يک روز زن غريبه اي به تلفن همراهم زنگ زد و خودش را «شيرين» معرفي کرد. من با تعجب به او گفتم که اشتباه گرفته ايد اما تماس هاي تلفني اين زن در حالي ادامه يافت که او با لحني تحريک آميز حرف مي زد و جملات عاشقانه اي را به زبان مي آورد.من مانده بودم چه کار کنم و مدتي با خودم کلنجار مي رفتم که موضوع را به همسرم اطلاع بدهم يا نه! اما از لحظه اي که اين زن ناشناس زنگ زد و گفت شيفته صدايم شده است و ما مي توانيم به طور موقت با هم محرم شويم شيطان در جلدم فرو رفت و فکر و ذهنم به هم ريخت.

مرد جوان سرش را به نشانه تاسف تکاني داد و افزود: من بالاخره با شيرين قرار ملاقات گذاشتم. او در اولين ديدار ادعا کرد که ۲۴ سال سن دارد و از شوهرش طلاق گرفته است. ما آن روز با هم چند دقيقه اي در يک فضاي سبز قدم زديم و قرار گذاشتيم فردا ساعت ۲ بعدازظهر دوباره همديگر را ببينيم. طبق قرار قبلي من به خانه اين زن رفتم تا به محضر برويم و با هم به طور موقت محرم شويم اما وقتي پا به داخل آن خانه لعنتي گذاشتم با مرد قوي هيکلي روبه رو شدم که از داخل اتاقي بيرون آمد و يک قابلمه در دست داشت. او مقداري آب جوش روي بدنم ريخت و با چاقو ضربه اي به دستم زد.

آن قدر ترسيده بودم که صداي قلبم را مي شنيدم ولي هر چه به اطراف نگاه مي کردم راه فراري نداشتم. شيرين و همدستش تمام وجوه نقد، کارت عابربانک و رمز آن و مدارکم را گرفتند. در اين لحظه من چاقوي مرد قوي هيکل را که در گوشه اي افتاده بود برداشتم و ضربه محکمي به شکم او زدم. شيرين با ديدن اين صحنه شروع به داد و فرياد کرد و همسايه ها براي کمک وارد عمل شدند.

با اطلاع اين موضوع به پليس من به عنوان فردي که با توسل به زور و به قصد تجاوز به ناموس يک خانواده وارد اين خانه شده ام دستگير شدم و به اين جا انتقال يافتم.نمي دانم مجروح حادثه که به بيمارستان اعزام شده زنده است يا نه، اما هنوز هم باورم نمي شود چنين گرفتاري برايم درست شده باشد. نمي دانم چه جوابي به همسرم و خانواده اش بدهم؟

يادآوري مي شود، اين مرد جوان نيز که مجروح شده بود براي مداوا به مراکز درماني انتقال يافت و مجروح ديگر حادثه نيز با تلاش پزشکان از مرگ نجات يافت اما تحقيقات پرونده همچنان ادامه دارد.


  .: برای ورود به  اولین نمایشگاه خلاقیت کلیک کنید :.




+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم شهریور 1390ساعت 13:9  توسط عبرت گیر  | 

رفتار و حرکات سهيلا تغيير کرده بود و اين مسئله باعث شد تا نسبت به او حساس بشوم.

 من از همسرم خواستم با دخترمان صحبت کند تا دليل گوشه گيري و انزواي او را کشف کنيم. سهيلا در گفت وگو با مادرش حرف دل خود را بي رودربايستي گفت و از لحظه اي که متوجه شدم دخترم به فردي علاقه مند شده است و قصد ازدواج دارد او را صدا زدم و با خوشحالي گفتم به فرد مورد علاقه ات بگو به خواستگاري  بيايد و پس از انجام تحقيقات لازم اگر مشکلي وجود نداشت سور و سات عروسي را فراهم کنيم. مرد ۴۵ساله با چشماني اشک بار در دايره اجتماعي کلانتري سناباد مشهد افزود: پس از گذشت چند روز فردي با تلفنم تماس گرفت و اجازه خواست تا در مورد سهيلا صحبت کند. 

پس از شنيدن صداي اين فرد تصور کردم که حتما پدر آقا داماد از پشت گوشي حرف مي زند اما پس از گفت وگويي کوتاه فهميدم که او خودش خواستگار است. با تعجب پرسيدم ببخشيد شما چند ساله هستيد؟ او صدايش را صاف کرد و جواب داد: ۴۸سال سن دارم. از شنيدن اين حرف داشتم شاخ درمي آوردم، در اين لحظه با عصبانيت گفتم: مرد حسابي تو از من ۳سال بزرگ تري، آن وقت چه طور به خودت اجازه مي دهي که از دختري ۱۷ساله خواستگاري کني و روي احساسات اين بچه پا بگذاري؟ آن روز با نگراني گوشي را قطع کردم و به سراغ سهيلا رفتم.

 وقتي به دخترم گفتم که حتما اشتباهي رخ داده است سهيلا در حالي که سرش را پايين انداخته بود جواب داد: نه اشتباه نکرده ايد.

چون داريوش ۴۸سال سن دارد و همسرش را طلاق داده است و ما از طريق اينترنت باهم آشنا شده ايم.سماجت دخترم براي ازدواج با اين فرد آرامش را از خانه ما سلب کرد و با دل نگراني راهي تهران شدم و به منزل داريوش رفتم و از او خواهش کردم پاي خودش را از زندگي دختر نوجوانم بيرون بکشد.

 اما او به حرف هايم توجهي نکرد و خيلي قاطعانه گفت من و سهيلا باهم قرار ازدواج گذاشته ايم و بهتر است براي حفظ آبرويت هم که شده رضايت خود را با اين ازدواج اعلام کني.دست از پا درازتر به مشهد برگشتم و به سهيلا گفتم مگر از روي جسد من رد بشوي که بتواني با اين مرد ازدواج کني.

دخترم در برابر من مقاومت کرد و گفت اگر به خواسته اش نرسد دست به خودکشي خواهد زد. متاسفانه اين بچه کم تجربه از ۲ شب قبل فراري شده است و نمي دانم کجاست و چه کار مي کند. حتي در تماسي که با داريوش داشته ام او نيز اظهار بي اطلاعي مي کند و جالب است که برايم خط و نشان کشيده است و با تهديد مي گويد دعا کن بلايي به سر سهيلا نيامده باشد در غير اين صورت تسويه حساب سختي با تو خواهم کرد.

 من به عنوان يک پدر به نظر و خواسته دخترم ارزش قائل هستم اما اين ازدواج عقلاني ومنطقي نيست و داريوش آدمي هوس باز است که سر دخترم را کلاه گذاشته است.کاش دخترها و پسرهاي جوان در انتخاب شريک زندگي خود علاوه بر احساسات و رجوع به عقل خود با بزرگ ترهايشان نيز مشورت داشته باشند تا در آينده با مشکلي روبه رو نشوند.





+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم مرداد 1390ساعت 15:36  توسط عبرت گیر  | 

با چند دختر جوان رابطه خياباني داشتم و آ ن ها را با وعده هاي دروغين خام کرده بودم.من هميشه نصيحت هاي مادرم را به مسخره مي گرفتم و مي گفتم مرا به حال خود بگذاريد تا روزهاي خوش جواني ام را سپري کنم و ...! 

اماراست مي گويند که دست روي دست بسيار است چون با موضوعي روبه رو شدم که فهميدم پاکي و عفت بهترين و گران بهاترين گوهر وجود آدمي است.پسر جوان در دايره اجتماعي کلانتري جهاد مشهد گفت: سرتان را به درد نياورم من و ۲تن از دوستانم با پول تو جيبي که در اختيار داشتيم هر روز در خيابان ها به دنبال دختران و زنان بزک کرده اي راه مي افتاديم که درصدد بودند جيب هايمان را خالي کنند.

حدود ۲هفته قبل، يکي از دوستانم با آب و تاب برايم تعريف کرد که با دختري باکلاس آشنا شده است و ارتباط زيادي باهم دارند. دوستم با اين حرف ها مرا نيز وسوسه کرد تا از آن دختر خانم سو ء استفاده کنم.او يک روز با آن دختر قرار گذاشت و مرا نيز در ويلاي پدرش مخفي کرد طبق نقشه اي که در سر داشتيم قرار بود وقتي آن دختر جوان به داخل باغ آمد من نيز ...!

پسر جوان نفس عميقي کشيد و با حالتي تاسف بار افزود: داخل باغ منتظر دختر خانم بوديم که دوستم گوشي تلفن همراه خود را روشن کرد و گفت: از ارتباط خود با آن دختر فيلمبرداري کرده است. در اين لحظه با لبخندي گوشي را از دست او قاپيدم تا آن تصوير کثيف را ببينم اما وقتي دقيق نگاه کردم متوجه شدم آن دختر جوان خواهر خودم است که ...! کنترل خودم را از دست دادم و بدون آن که چيزي بگويم با دوستم درگير شدم.

من او را حسابي کتک زدم. دوستم نيز مقاومت مي کرد و با ميله اي که در دست داشت آن چنان ضربه اي به بدنم زد که استخوان دستم خرد شد و دچار مشکل جدي شدم. الان دست راستم از کار افتاده است و حس و حرکتي ندارد. پسر جوان قطرات اشک را از روي صورتش پاک کرد و گفت: حالا مي فهمم دختراني که طعمه هوس هاي شيطاني من شده اند خانواده دارند و بي احترامي به ناموس مردم يعني زيرپا گذاشتن ناموس خود آدم! من از تمام جوان ها خواهش مي کنم غيرت داشته باشند و ايام جواني خود را با گناه و معصيت آلوده و سياه نکنند





+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم مرداد 1390ساعت 23:7  توسط عبرت گیر  | 

دوستم در گوشه اي ايستاده بود و با لبخندي مرموزانه نگاهم مي کرد. من هر چه با گريه و ناله خواهش و تمنا کردم تا خودم را از چنگ ۳ جوان حيوان صفت نجات بدهم فايده اي نداشت و ...!

دخترجوان در دايره اجتماعي کلانتري ۳۵ مشهد افزود: بدبختي من از روزي شروع شد که به دختري به نام ندا آشنا شدم. ما در يک مجلس عروسي همديگر را ديديم و بدون آن که شناختي از يکديگر داشته باشيم در مدت کوتاهي با هم انس گرفتيم.

 او يک روز با اين بهانه که مي خواهد مرا براي برادرش خواستگاري کند فريبم داد تا با پسري که ادعا مي کرد برادرش است، ديدار کنم.ما آن روز سوار خودروي پرايد سفيدرنگي شديم و ندا مي گفت اين گل پسر خوش تيپ، داداش من است و مي خواهد با تو ازدواج کند.

دخترجوان قطرات اشک را از روي گونه هايش پاک کرد و افزود: ندا و آن پسر حيله گر ابتدا مرا به داخل پارکي بردند تا گفت وگوهاي اوليه مان را درباره ازدواج و تشکيل زندگي مشترک انجام دهيم و اگر ديديم با هم تفاهم داريم موضوع را به بزرگ ترها اطلاع دهيم و جلسه خواستگاري رسمي برگزار شود.

هنوز چند دقيقه نگذشته بود که دوستم گفت: هوا خيلي گرم است و اين جا نمي توانم طاقت بياورم. او با اين نقشه مرا به همراه پسر جوان که بعدا فهميدم با همديگر هيچ نسبتي ندارند به داخل خانه اي برد.

از همان لحظه اي که وارد آن خانه لعنتي شدم دلواپسي عجيبي داشتم و مدام به ندا مي گفتم بيا برويم بيرون و جاي ديگري حرف بزنيم، اما افسوس که خيلي دير شده بود چون ناگهان دو جوان ديگر نيز وارد آن خانه شدند و با توسل به زور و تهديد مرا طعمه هوس هاي کثيف خود کردند.

در آن لحظات که مرگ خودم را آرزو مي کردم دوست خائنم در گوشه اي ايستاده بود و نظاره گر اين صحنه هاي شرم آور بود. نمي دانم چرا چنين حماقتي کردم و سرنوشت خودم را به بازي گرفتم.يادآور مي شود، پليس متهمان اين پرونده را با توجه به سرنخ هاي موجود دستگير کرده است.

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم مرداد 1390ساعت 0:40  توسط عبرت گیر  | 

روزنامه وطن امروز-مردي در دادگاه گفت: فاصله طبقاتي و فرهنگي بين خانواده من و همسرم به قدري بود كه بيشتر از يك سال نتوانستيم با يكديگر به زندگي مشترك ادامه دهيم.

اين مرد كه به درخواست طلاق همسرش در دادگاه خانواده حضور يافته بود در برابر قاضي دادگاه اظهار كرد: من قبل از ازدواج كارمندي ساده در كارخانه پدر همسرم بودم و گاهي اوقات به دلیل مهارتم در رانندگي، پدر همسرم را تا خانه با خودروی خودشان مي‌رساندم و در همين مدت زمان كوتاه همسرم را مي‌ديدم. در مدت زمان كوتاهي به او علاقه‌مند شدم اما هرگز به خود جرات نمي‌دادم كه علاقه‌ام را بازگو كنم زيرا مي‌دانستم با مخالفت خانواده‌ها روبه‌رو خواهم شد.

وي در ادامه اظهار كرد: بعد از مدتي متوجه شدم همسرم به عنوان مشاور امور مالي در كارخانه مشغول به كار است كه بعدها خودش مدعي شد به خاطر علاقه‌اي كه به من داشته به بهانه كار كردن وارد كارخانه شده است و در نهايت با مخالفت‌هاي خانواده‌ها با يكديگر ازدواج كرديم و سمت من در كارخانه از يك كارمند ساده به مديرعامل شركت ارتقا يافت. در آن زمان به خيال خودم دنيا به كامم بود چرا كه هم از نظر موقعيت شغلي در جايگاه بالايي قرار داشتم و هم با آن كسي كه به او علاقه داشتم ازدواج كرده بودم.

اين مرد جوان با ابراز ناراحتي بيان كرد: اما اين دوران خوشي مانند مواد خوراكي كه داراي تاريخ مصرف است، بزودي تمام شد و زندگي روي ديگرش را به من نشان داد. همسرم بعد از گذشت يك سال خانه را‌ ترك كرد و تنها بهانه او خسته شدن از زندگي كردن با من بود. بارها و بارها به خانه پدرش رفتم تا او را متقاعد كنم كه به خانه بازگردد اما او تحت هيچ شرايطي راضي نمي‌شد.

وي گفت: او مي‌گفت دوست ندارم همسرم براي پدرم كار كند. به او قول دادم به محض پيدا كردن شغلي مناسب از كار كردن در كارخانه پدرش استعفا دهم اما وي باز هم بهانه‌تراشي كرد تا اينكه پدرش به خواست او مرا از كارخانه بيرون كرد.

اين مرد عنوان كرد: من به خاطر همسرم با خانواده‌ام قطع رابطه كردم اما او به راحتي مرا ‌ترك كرد و اكنون درخواست طلاق داده، من نيز با طلاق موافق هستم زيرا او هرگز با من به زندگي مشترك ادامه نخواهد داد. عمده‌ترين مشكل ما فاصله طبقاتي است كه از ابتدا نسبت به آن‌ بي‌توجه بوديم.

قاضي جلسه بعد از شنيدن اظهارات مرد جوان در حضور وكيل همسرش حكم طلاق توافقي را صادر كرد.


                     ..:: اولین نمایشگاه مجازی خلاقیت و نوآوری ::..



+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم مرداد 1390ساعت 12:59  توسط عبرت گیر  |