داستانهای واقعی و عبرت انگیز

((مطالب مستند این وبلاگ از قسمت حوادث روزنامه صبح خراسان برگرفته شده است))

از روزي که چشم باز کردم شاهد دعواي پدر و مادرم بودم. آن ها با غرور و لجبازي محيط خانه ما را به جهنمي دلگير تبديل کرده بودند و بالاخره من در آتش جر و بحث هاي آن ها سوختم و قرباني شدم. دختر جوان در مرکز مشاوره پليس خراسان رضوي افزود: والدينم پس از ۱۷ سال زندگي مشترک از هم جدا شدند و مادرم سرپرستي مرا برعهده گرفت. ولي او از اين که بار مسئوليت مرا به دوش گرفته بود راضي به نظر نمي رسيد و گاهي در جمع آشنايان و دوستان نزديک مي گفت: جواني ام را به پاي مردي بي لياقت تباه کردم و حالا هم بايد براي اين دختر از حقوق خودم بگذرم و منتظر بمانم تا او ازدواج کند و سپس فکري به حال خودم بردارم. شنيدن اين حرف هاي تحقيرآميز خيلي عذابم مي داد و تصميم گرفتم کمي مستقل باشم و اگر مرد مناسبي پيدا کردم هرچه زودتر ازدواج کنم و خودم را از اين وضعيت نجات بدهم. ۲ سال گذشت و من در اين مدت در يک کارخانه بزرگ توليدي مشغول کار شدم. حدود يک سال قبل با پسر دانشجويي که از شهري دور براي تحصيل به مشهد آمده بود آشنا شدم. او با ابراز عشق و علاقه و چرب زباني توانست خودش را در دل من جا کند، تا جايي که شيفته و دلباخته اش شدم و اگر يک روز جملات عاطفي اش را نمي شنيدم آن روز برايم شب نمي شد.مريم افزود: امير بالاخره مرا فريب داد و يک روز که به دور از چشم مادرم به خانه ما آمده بود با وعده هاي دروغين و قول و قرارهايي واهي سرم را کلاه گذاشت. اين رابطه شوم چند ماه ادامه يافت و پسر مورد علاقه ام در اين مدت بارها از من سوءاستفاده کرد. اما او همين که فارغ التحصيل شد بدون خداحافظي به شهر خودش رفت و هر وقت زنگ مي زدم مي گفت گذشته ها را فراموش کن! من موضوع را به مادرم اطلاع دادم و طي تماسي که با خانواده امير داشتيم اعلام کرديم که قصد شکايت داريم. آن ها امير را با زور و اجبار به مشهد آوردند و با برگزاري مراسم خواستگاري اين ازدواج اجباري سرگرفت. ما در حال حاضر دوران نامزدي سرد و بي روحي را سپري مي کنيم و او در اين ۶ ماه فقط ۲ بار به ديدنم آمده است و مرا با خشونت و عصبانيت و تهمت هاي ناروا مورد ضرب و جرح و آزار روحي و رواني قرار داده، الان هم به تلفن هايم جواب نمي دهد. ديگر مانده ام چه کار کنم خواهش مي کنم کمکم کنيد.کارشناس ارشد روان شناسي مرکز مشاوره پليس در اين باره معتقد است: همان گونه که در داستان زندگي مريم و امير مشاهده مي کنيم شکل گرفتن اين رابطه که منجر به ازدواج احساسي و اجباري شده است از بعد منطقي نياز به بررسي دارد. تفاوت فرهنگي، بيکاري امير، روابط قبلي و بدبيني حاصل از اين موضوع، تعيين نکردن محل زندگي پس از ازدواج و... سوالاتي هستند که بايد پاسخ صريحي به آن ها داده شود.سيدمجيد موسوي راد افزود: از مريم سوال مي کنيم که اگر يک پسر ديگر هم با همين شرايط و در حالي که تو پيش از آن هيچ رابطه اي با او نداشته اي به خواستگاري ات بيايد آيا با او ازدواج مي کني؟ به احتمال زياد جواب منفي است چرا که هميشه انتخاب اول احساسي و هيجاني است تا منطقي! وي تاکيد کرد: احساسات يک بخش مهم از ازدواج است ولي نه همه آن! لذا بايد منطقي نگري در انتخاب همسر مد نظر قرار بگيرد و دختران و پسران جوان در هر شرايطي با آگاهي و دقت بيشتري در اين زمينه، مهم ترين تصميم زندگي خود را بگيرند تا دچار اين گونه مشکلات نشوند.


..:: اولین نمایشگاه مجازی خلاقیت و نوآوری ::..



+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم اسفند 1388ساعت 13:4  توسط عبرت گیر  | 

زن همسايه با حرف هايي که در مورد شوهرم مي زد، مرا در روزهاي اول زندگي ام نسبت به او سرد و بدبين کرد و پس از مدت کوتاهي، تحت تاثير اين حرف هاي بي پايه و اساس، خانه و کاشانه ام را خراب کردم و زندگي ام را از دست دادم.

زن جوان افزود: دوستي و رفت وآمد بي حساب و کتاب با زن همسايه برايم دردسرساز شد، و او وقتي فهميد که من ليسانس دارم و همسرم ديپلم است گفت: آدم بايد هم نشين و رفيقي پيدا کند که از خودش بالاتر باشد، تو به چه عقلي با اين مرد ازدواج کردي و ...؟!

با شنيدن اين حرف ها از انتخاب خودم پشيمان شدم و با شوهرم که پسرخاله ام است، سر ناسازگاري گذاشتم. ما هر شب جنگ و دعوا راه مي انداختيم و اطرافيان از دستمان عاصي شده بودند. متاسفانه ابراز علاقه پسري که در همسايگي ما زندگي مي کرد نيز با قول و قرارهايي واهي، قوز بالا قوز شد و من که فکر مي کردم اين پسر جوان و تحصيل  کرده مي تواند شريک خوبي براي زندگي ام باشد، تعهدات زناشويي ام را زيرپا گذاشتم و از پسرخاله ام جدا شدم. حدود شش ماه بعد نيز آن پسر جوان به خواستگاري ام آمد و با هم ازدواج کرديم. اما از همان روز اول در کارگاه توليدي او مشغول کار شدم و مجبور بودم از صبح تا شب براي يک لقمه نان بخور و نمير کار کنم.زن جوان آ هي کشيد و افزود: زندگي با اين مرد بي مسئوليت جز بدبختي و فلاکت برايم نتيجه ديگري نداشته است. او پس از مدتي با زن ديگري ازدواج کرد و من نيز در واقع سرايدار و کارگر کارگاهش شدم و حتي به دليل اين که حال و حوصله اي براي گلايه و شکايت نداشته باشم، از طريق او به دام مواد مخدر افتادم. الان ۸ سال است که اين زندگي نحس را تحمل کرده ام و صدايم در نيامده است، چون از قديم گفته اند « خود کرده را تدبير نيست»! ولي از روز قبل که متوجه شدم همسرم مي خواهد تنها دخترم را از من جدا کند، ديگر نتوانستم طاقت بياورم. به اين جا آمده ام تا کمکم کنيد، چون نمي خواهم بچه ام را از دست بدهم.

زن ۳۱ ساله در حالي که اشک مي ريخت ادامه داد: اين است عاقبت غرور و زير پا گذاشتن ايمان و معرفت و انسانيت ...! شک ندارم که آتش آه پسرخاله ام که دوباره ازدواج کرده و زندگي بسيار خوبي هم دارد، سرنوشت مرا خاکستر خواهد کرد و من بايد تا آخر عمر حسرت داشته هاي از دست داده ام را بخورم!در پايان فقط مي خواهم بگويم هر کس سوار اسب غرور بشود و دنبال هوي و هوس برود، خيلي زود سرنگون خواهد شد.کاش ما آدم ها تلاش کنيم تا سواد عقلي و فکري خود را هم کمي بالا ببريم تا دچار اين قدر مشکل نشويم!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم اسفند 1388ساعت 14:47  توسط عبرت گیر  | 

عجب کلاه بزرگي سرم رفت، فکر نمي کردم به اين راحتي بازيچه خرافات بشوم و زندگي ام را خراب کنم! زن جوان قطرات زلال اشک هايش را پاک کرد و افزود: يک روز براي خريد به فروشگاه بزرگي رفته بودم که ناگهان با نگاه عجيب و غريب زني ميانسال روبه رو شدم. او براي چند دقيقه به چشمانم خيره شد، سرش را تکاني داد و به آرامي گفت: در چهره ات نگراني خاصي مي بينم، اگر دير بجنبي زندگي ات را به زودي از دست خواهي داد! با شنيدن اين حرف دلم لرزيد و ناخودآگاه به ياد حرف مادرم افتادم که مي گفت: از همين اول زندگي مراقب شوهرت باش چون اين مردها را اگر به حال خودشان رها کني...! من با خواهش و تمنا به آن زن غريبه گفتم: اگر چيزي از زندگي ام مي دانيد بگوييد. شوهرم کاري کرده است؟ در اين لحظه او دستم را گرفت و جواب داد: تو ساده و بي ريايي و فکر مي کني همه مثل خودت هستند، مراقب باش چون شوهر ساده لوح تو فريب زن ديگري را خورده است و شايد با او ازدواج کند!سرم داغ شد و با اضطراب و نگراني پرسيدم: تو از کجا اين چيزها را فهميدي؟ او لبخندي زد و جواب داد: من پيشگويي مي کنم و البته مي توانم با استفاده از طلسم، شوهرت را از اين کار منصرف کنم و کاري انجام دهم که تا آخر عمر شيفته و دلباخته ات باشد. متاسفانه آن روز من بدون آن که فکر کنم دست به چه اشتباهي مي زنم شماره تلفنم را به آن خانم دادم و ما چند بار ديگر با هم در پارک قرار گذاشتيم و حتي مبالغ هنگفتي به او دادم تا کارش را انجام دهد. اما آن زن شياد چند روز قبل گفت: بايد چند ساعتي از خانه ات فرار کني تا جريان طلسم کامل بشود و بتوانم به نتيجه اي که مي خواهم برسم.زن جوان افزود: افسوس که با فکري غلط و راهي اشتباه مي خواستم مالک تمام و کمال زندگي و شوهرم باشم. عقلم را زير پا گذاشتم و با قبول پيشنهاد احمقانه آن زن غريبه از خانه فرار کردم و همراه او، چشم بسته به خانه اي رفتم که نمي دانم کجاي شهر بود. در آن جا مرد جواني نيز حضور داشت که ادعا مي کرد برادرزن رمال است. آن ها با توسل به زور و تهديد، ۴ روز مرا در آن خانه لعنتي زنداني کردند و سپس با خوردن يک ليوان نوشيدني بي هوش شدم و وقتي به خودم آمدم ديدم نيمه هاي شب است و من کنار خياباني خلوت افتاده ام و تمام طلاها، وجوه نقد و گوشي تلفن همراهم سرقت شده است و...!زن جوان در پايان گفت: از اين افراد حيله گر و شيطان صفت شکايت کرده ام تا آن ها را به سزاي اعمال ننگين شان برسانم، اما واقعيت اين است که خودم مقصر هستم چون عقلم را به احساسات و خرافات باختم ولي از تمام زنان و مردان، به ويژه زوج هاي جوان خواهش مي کنم در برخورد با افراد غريبه و ناشناس احتياط کنند و حتي اگر مشکلي در زندگي دارند، از راه هاي منطقي، عقلاني و قانوني آن را پي گيري کنند تا خداي ناکرده مثل من پشيمان و افسرده نشوند. اميدوارم شوهرم نيز مرا براي اين اشتباه بزرگ ببخشد و فرصتي براي جبران گذشته داشته باشم.
+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم اسفند 1388ساعت 14:46  توسط عبرت گیر  | 

من آدم مغروري بودم و بالاخره آتش تکبر و غرور، هستي و حيثيتم را سوزاند و خاکستر کرد. از روزي که از دانشگاه فارغ التحصيل شدم و به سر کار رفتم، گذشته ام را از ياد بردم و احساس مي کردم شوهرم در خور شان و جايگاه اجتماعي ام نيست؛ به همين دليل با وجود داشتن يک پسر ۱۴ ساله از او جدا شدم. افسوس فراموش کرده بودم دل مردي را مي شکنم که با عشق و علاقه براي ادامه تحصيل من، ماشين زير پايش را فروخت و...!زن جوان در دايره اجتماعي کلانتري آبکوه مشهد افزود: چند ماه گذشت و با مرد ۵۰ ساله اي که براي انجام کاري به محل کارم آمده بود آشنا شدم. من کار او را خيلي سريع انجام دادم براي همين هم شماره تلفنش را روي تکه کاغذي نوشت و گفت: شما امروز کار مرا راه انداختيد اگر امر و فرمايشي داشتيد بفرماييد تا از خجالتتان دربيايم.حرکات و رفتار اين مرد شيک پوش و ثروتمند، فکر و ذهنم را حسابي مشغول کرده بود تا اين که چند روز بعد او دوباره به محل کارم آمد و آخر وقت اداري مرا با خودروي گران قيمتش تا نزديکي خانه ام رساند. مرد غريبه وقتي فهميد مطلقه هستم ابراز عشق و علاقه کرد و اين باب آشنايي بود براي ارتباطي شوم بين من و مردي که زن و ۴ فرزند داشت.او حتي مرا در سفري که به خارج از کشور داشت همراه خود برد و به اين ترتيب شيفته و دلباخته اش شدم و کار به جايي رسيد که اگر يک روز همديگر را نمي ديديم يا صدايش را نمي شنيدم دلم آرام نمي گرفت.زن ۳۶ ساله افزود: مدتي از ارتباط بي حساب و کتاب ما گذشت و من که متاسفانه به قول و قرارهاي اين مرد حقه باز اعتماد کرده بودم، با غرور و احساس سربلندي جلوي دوستان و آشنايان او را به عنوان همسرم معرفي مي کردم. اگر چه او هر موقع در مورد عقد رسمي و محضري صحبتي به ميان مي آمد طفره مي رفت و مي گفت: عجله نکن تا همسرم را راضي کنم. اما آدم چوب اشتباهات خود را خيلي زود مي خورد؛ چون از ۶ ماه قبل مرد روياهايم ناگهان غيبش زد و با انجام تحقيقاتي فهميدم او پس از سوءاستفاده از من به همراه خانواده اش براي هميشه به خارج از کشور نقل مکان کرده است و حالا من مانده ام که به کساني که او را به عنوان شوهرم مي شناختند چه جوابي بدهم و با اين آبروي بر باد رفته چه کنم؟از همه اين ها بدتر اين است که در اين مدت از پسر نوجوانم غافل ماندم و متاسفانه او نيز که از رابطه ام با آن مرد غريبه خبر داشت و خيلي از اين موضوع رنج مي برد، به دامن اعتياد افتاده است.در پايان فقط مي توانم بگويم خودم کردم که لعنت بر خودم باد چون با ندانم کاري، شوهر باوفا و بي رياي خودم را از دست دادم، آبرويم را به باد دادم و با سرنوشت فرزندم بازي کردم. من از تمام زنان و شوهران جوان خواهش مي کنم براي خانه و خانواده خود حرمت قائل باشند و قدر هم را بدانند؛ چون اگر آدم ناشکري کند و غرور داشته باشد بدبخت و ناتوان مي شود. در خور يادآوري است با اعلام شکايت زن جوان، پي گيري هاي لازم از سوي کارشناس اجتماعي کلانتري آبکوه مشهد به عمل آمده است.
+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم اسفند 1388ساعت 14:46  توسط عبرت گیر  | 

بازنشسته هستم و يک عمر زحمت کشيده ام تا زندگي بخور و نميري جور کنم و نيازمند کسي نباشم اما نمي دانم چه شد که مار خوش خط و خالي، حلقه حرص و طمع را به گردنم انداخت و به راحتي فريبم داد. ماجرا از اين قراراست که حدود يک ماه قبل تصميم گرفتم چند روزي به خانه دخترم در تهران بروم و حال و هوايي عوض کنم . من در قطار مسافربري با مرد خوش زباني آشنا شدم که خودش را تاجري بزرگ و آدم با نفوذي در سيستم بانکي معرفي مي کرد، او با حرف هايش زمين و آسمان را به هم مي بافت و طوري صحبت مي کرد که انگار از مشکلات همه اقشار جامعه خبر دارد.مرد ۶۵ ساله افزود: ما خيلي زود با هم پسر خاله شديم و متاسفانه در ساعات پاياني شب، او را ميهمان سفره دلم کردم و از مشکلات زندگي، حقوق کم و انتظارات همسر و فرزندانم برايش کلي حرف زدم، او نيز در حالي که به چشمانم خيره شده بود به صحبت هايم گوش داد و با لبخندي گفت: کاش تمام غصه هاي دنيا با پول حل شود. غصه نخور، من با ارتباطاتي که دارم مي توانم وام ۵۰ ميليون توماني با اقساط بلند مدت برايت درست کنم تا يک دستي به سر و روي زندگي ات بکشي و جلوي خانواده ات سر بلند شوي اما اين کار فقط يک شرط دارد و نبايد تا پول به دستت نيامده در اين باره حتي به خانواده ات چيزي بگويي.پيرمرد آهي کشيد و ادامه داد: من با شنيدن اين پيشنهاد خام شدم و بلافاصله شماره تلفنش را گرفتم و پس از يک هفته در تماس تلفني که داشتيم او گفت: بايد سور بدهي چون کارت درست شده است و برايت يک وام خوب و بلند مدت جور کرده ام. فقط باز هم تاکيد مي کنم فعلا چيزي به کسي نگويي!او دو روز بعد به خانه ام آمد و حتي برايم مقداري پسته و زعفران نيز به عنوان هديه آورد. اما وقت خداحافظي، اسناد خانه ام را گرفت و گفت: يکشنبه هفته بعد به تهران بيا و در محضرخانه اي که نشاني آن را روي کاغذي نوشته ام حاضر شو تا بعد به تو بگويم چه کار کني.من طبق قرار به همراه همسرم با خوشحالي به تهران رفتيم اما قبل از آن که وارد محضر شويم او تاکيد کرد چون اين وام ويژه و رابطه اي است حرفي نزنيد و فقط چند برگه را امضا کنيد و بيرون بياييد، در اين لحظه کمي به شک افتادم و حواسم را جمع کردم که نکند خانه را به نام خودش سند بزند اما برگه هايي که براي امضا جلوي من گذاشتند در مورد وام بود و بدون آن که چيزي بپرسم آن کاغذها را امضا کردم و يکي دو روز بعد هم به مشهد برگشتيم.ولي هر چه انتظار کشيدم خبري نشد وبا انجام تحقيقات ومراجعه بعدي به محضر خانه متوجه شدم که اين آدم حقه باز سرم را کلاه گذاشته و متواري شده است. من هم به عنوان ضامن وام ۱۰۰ ميليوني، آن برگه ها را امضا کرده ام. مرد ۶۵ ساله گفت: حالا نه خبري از او دارم و نه اسناد خانه ام به دستم رسيده، نمي دانم سر پيري اين چه بلايي بود که به سرم آمد و چه جوابي به خانواده ام بدهم.در پايان از همه کساني که اين ماجرا را مي خوانند خواهش مي کنم به افراد غريبه اعتماد نکنند، هر کاري را از طريق قانوني و عقلاني انجام دهند و در زندگي هميشه قانع باشند تا مشکلي برايشان به وجود نيايد!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم اسفند 1388ساعت 14:45  توسط عبرت گیر  | 

پدر و مادرم هر دو شاغل هستند و هر روز غروب آن قدر خسته و کوفته به خانه مي رسند که حال و حوصله سلام و احوالپرسي، هم ندارند. من تنها دختر خانواده ام و هميشه از اين زندگي تکراري و سکوت و تنهايي در خانه رنج مي بردم، اما از چند ماه قبل هنگام گشت و گذار اينترنتي، در فضاي چت روم با فردي  آشنا شدم که خودش را جواني ۲۲ ساله به نام «پدرام» معرفي مي کرد. او تصويري را برايم به نمايش گذاشت که ادعا مي کرد عکس خودش است. در آن تصوير، پدرام سردسته يک گروه موزيک پاپ بود و اين موضوع باتوجه به علاقه اي که به اين نوع موسيقي دارم برايم خيلي جالب و هيجان انگيز به نظر مي رسيد.

دختر ۱۸ ساله در دايره اجتماعي کلانتري شهرک ناجاي مشهد افزود: ارتباط اينترنتي ما با يک مشت حرف احساسي باعث شد تا شيفته و دلباخته پدرام بشوم و پس از مدت کوتاهي احساس مي کردم ديوانه وار دوستش دارم و علاقه مند بودم تا به عضويت گروه موسيقي اش درآيم و عشق رويايي ام را از نزديک ببينم.من بالاخره يک روز بعدازظهر به دعوت او به ميهماني رفتم که در آن چندين دختر و پسر جوان با وضعيتي زننده حضور داشتند.در اولين ديدار با تعجب متوجه شدم پدرام نه تنها جواني ۲۲ ساله نيست بلکه چهره اش با تصويري که در چت روم ديده بودم تفاوت داشت و هيچ اثري نيز از گروه موسيقي ديده نمي شد. اما افسوس که دل غافل من در درياي احساس و هيجان غرق شده بود. با اين تصور غلط که بزرگ شده ام و مي توانم خوب و بد را تشخيص بدهم و از طرفي بايد خودم را از تنهايي دربياورم، نسبت به دروغ هاي پدرام حساسيتي نشان ندادم.دختر جوان افزود: با ادامه اين ارتباط شوم ناخواسته عضو ثابت يک گروه اکس پارتي شدم. پدرام نيز با حيله و نيرنگ مرا به قرص هاي روان گردان معتاد کرد و...!

در واقع هدف او از اين کارها اين بود که به دليل تامين هزينه هاي اعتيادم مجبور شوم به خواسته هاي شومش تن بدهم. متاسفانه تا به خودم آمدم ديدم حسابي گرفتار شده ام و راه گريزي ندارم. از نظر تحصيلي نيز افت شديدي کرده بودم.دختر جوان که به اتهام توزيع داروهاي روان گردان دستگير شده ، افزود: در پايان مي خواهم به تمام دختران هم سن و سال خودم بگويم در هر شرايطي مراقب خودتان باشيد چون با کوچکترين اشتباه ممکن است بزرگترين بلا و مشکل برايتان به وجود بيايد و هم چنين از پدران و مادران هم خواهش مي کنم با فرزندان خود دوست باشند، به خدا بچه ها تنها پول و امکانات از شما نمي خواهند بلکه يک نگاه محبت آميز و چند دقيقه صحبت دوستانه مي تواند  آن ها را خيلي  آرام و راضي کند، چون آدم اگر از نظر روحي آسايش داشته باشد مي تواند با مشکلات و ناملايمات زندگي کنار بيايد و شرايط را خوب درک کند.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم اسفند 1388ساعت 14:45  توسط عبرت گیر  | 

شب از نيمه گذشته بود و من تک و تنها در خيابان قدم مي زدم. افسوس که نمي دانستم چه اشتباه بزرگي کرده ام و چه آينده شومي در انتظارم است! دقايقي بعد يک خودروي سواري در کنارم ترمز زد و راننده جوان خودرو با اصرار مرا سوار کرد. ما با عبور از چند خيابان در مقابل يک مغازه توقف کرديم و من پس از خوردن يک ليوان نوشابه، سرم گيج رفت و پلک هايم سنگين شد. متاسفانه وقتي از اين خواب غفلت بيدار شدم که کار از کار گذشته بود و پشيماني سودي نداشت.دختر جوان اشک هايش را پاک کرد و افزود: درست است که پدر و مادرم اشتباهات زيادي دارند و با سختگيري و تعصب بي جاي آن ها غم از در و ديوار خانه ما مي بارد، اما من نيز با ندانم کاري تصميم غلطي گرفتم که براي يک عمر بايد روسياه و شرم سار باشم. ماجرا از اين قرار است که پدرم فردي بسيار متعصب مي باشد. او به همه چيز و همه کس بدبين است و با اين عقايدي که دارد از کلاس پنجم ابتدايي اجازه نداد ادامه تحصيل بدهم و خانه نشين شدم. او معتقد است زن نبايد از خانه بيرون برود. پدر حتي اجازه نمي داد به کلاس هاي هنري يا ورزشي بروم و در واقع مرا زنداني کرده بود.دختر جوان در دايره اجتماعي کلانتري امام رضا(ع) مشهد ادامه داد: من از او خيلي مي ترسم و در اين مدت صدايم نيز درنيامد، اما ديروز غروب که دلم خيلي گرفته بود از مادرم خواستم تا مرا به خانه پدربزرگ ببرد. ما به آن جا رفتيم و با اصرار مادر بزرگ من آن جا ماندم و قرار شد فردا صبح زود مادر به دنبالم بيايد. ولي چشم تان روز بد نبيند، ساعت ۱۰ شب بود که پدرم با عصبانيت به خانه پدربزرگ آمد و بدون آن که چيزي بگويد مرا به باد کتک گرفت. در اين لحظه مادر بزرگم با گريه و نفرين او را از خانه بيرون کرد و من هم به داخل اتاقي رفتم و در حالي که گريه مي کردم سرم را روي دوش پدربزرگ گذاشتم. او گفت: نگران نباش دخترم فردا تکليف تو را با پدرت روشن مي کنم و اگر قرار باشد به اين رفتارش ادامه دهد تو را با خودم به اين جا مي آورم تا پيش خودمان زندگي کني!با اين حرف ها کمي آرام شدم و به خواب رفتم. اما چند ساعت بعد پدرم را در خواب ديدم که به سراغم آمده است و مي خواهد دوباره مرا کتک بزند. با اين کابوس وحشتناک، از خواب پريدم. به تاريکي شب خيره شده بودم و به آينده ام فکر مي کردم. در اين لحظه به ياد حرف يکي از دوستانم افتادم که هميشه مي گفت: اگر من جاي تو بودم يک لحظه هم طاقت نمي آوردم و از خانه فرار مي کردم تا شايد راهي براي نجات پيدا کنم. ناگهان تصميم احمقانه اي به سرم زد. با عجله لباس هايم را پوشيدم و آرام و بي سر و صدا از خانه بيرون آمدم که اين اتفاق شوم در کمتر از چند ساعت افتاد و...! در اين لحظه بغض دختر جوان شکست. او پس از مکث کوتاهي گفت: از تمام پدران و مادران خواهش مي کنم به دختران خود محبت کنند و به فرزندان خود بگويند: «عزيزم! نفسم! دوستت دارم!» تا مبادا دختر جواني مثل من با شنيدن اين کلمات از زبان يک گرگ بي صفت در خيابان خام شود. به تمام دختران جوان هم مي گويم قبل از هر تصميمي خوب فکر کنيد! به راستي چرا بايد سرنوشت دختري جوان چنين تلخ رقم بخورد. خوب است اين فرمايش امام رضا(ع) که «تدبير قبل از عمل، تو را از پشيماني در امان مي دارد» را هميشه به ياد داشته باشيم و در تمام امور زندگي به کار ببنديم تا از آسيب ها و خطرات دور بمانيم.در خور يادآوري است تلاش براي شناسايي و دستگيري متهم اين پرونده هم چنان ادامه دارد.


..:: اولین نمایشگاه مجازی خلاقیت و نوآوری ::..



+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم اسفند 1388ساعت 14:44  توسط عبرت گیر  | 

شما بگوييد چه خاکي بر سرم بريزم و چه کار کنم؟ لعنت بر من که با ساده لوحي پا به کافي نت گذاشتم و سپس از ترس اين که مبادا آبرويم را به باد بدهم اشتباهي مرتکب شدم که مثل خط سياهي بر روي صفحه سرنوشتم از دور نمايان است و نمي دانم اگر خانواده ام متوجه اين ماجرا بشوند چه طور سرم را در حضورشان بالا بگيرم و به چشمان شان نگاه کنم! دختر دانشجو با چشماني اشک بار در دايره اجتماعي کلانتري آبکوه مشهد افزود: ماجرا از اين قرار است که ۲ هفته قبل دختر عمويم زنگ زد و گفت: عکس هاي شخصي که با هم در مراسم جشن تولدم گرفته ايم را برايش بفرستم . من با توجه به علاقه اي که به مژده دارم بلافاصله به کافي نت رفتم و عکس ها را ارسال کردم.اما پسر جواني که مسئول کافي نت بود و ظاهر موجهي هم داشت گفت: لطف مي کنيد شماره تلفن تان را بدهيد چون ممکن است عکس ها با موفقيت ارسال نشده باشد و لازم باشد دوباره با شما تماس بگيرم. متاسفانه با اعتماد بي جا، شماره تلفن همراهم را به او دادم ولي روز بعد او زنگ زد و گفت: بايد دوباره به کافي نت بروم چون عکس ها مشکل پيدا کرده است. من که مطمئن بودم عکس ها به دست دختر عمويم رسيده است با تعجب به کافي نت رفتم اما در آن جا پسر جوان که تمام عکس ها را در حافظه رايانه اش ذخيره کرده بود گفت: بايد به تلفن هايم جواب بدهي و هرچه مي گويم گوش کني در غير اين صورت عکس هايت را چاپ مي کنم و در سر هر چهارراه و خيابان مي چسبانم و آبرويت را مي برم! من با ترس و هراسي که از پدر و برادرم داشتم سرم داغ شد و با گريه و التماس گفتم: تو چه طور مي تواني اين قدر بي رحم باشي، خواهش مي کنم دست از سرم بردار! در اين لحظه او خنده اي کرد و در جوابم گفت: اين جا نمي شود حرف زد بهتر است جاي ديگري قرار بگذاريم.دختر جوان ادامه داد: ما ساعت ۳ بعدازظهر روز بعد طبق قرار قبلي به يک فضاي سبز رفتيم تا با هم گفت وگو کنيم ولي در آن جا پسر جوان با زباني چرب و نرم گفت: مي داني چرا عکس هايت را از حافظه رايانه پاک نکردم؟ چون از همان لحظه اول که تو را ديدم دلباخته ات شده ام. او با اين حرف هاي احساسي مرا خام کرد و ما چند روزي به صورت تلفني با هم صحبت مي کرديم تا اين که قول داد عکس هايم را از حافظه دستگاه پاک کند . او با اين حيله در ساعتي خلوت مرا داخل مغازه اش کشاند و سپس با توسل به زور و تهديد آزار و اذيتم کرد. آن روز با هزار بدبختي و جيغ و فرياد خودم را از چنگ او نجات دادم اما اين همه ماجرا نبود چون اين جوان حيوان صفت مدام زنگ مي زند و تهديدم مي کند که چنين و چنان خواهد کرد و بايد...!«رضا ترابي» کارشناس ارشد مشاوره در اين باره معتقد است ۲ نکته بسيار مهم را بايد يادآوري کنيم و آن اين که چرا يک خانم دانشجو به اين مسئله توجه نمي کند که ارسال اطلاعات و تصاوير شخصي به اين صورت و از طريق شخص ثالث و غريبه چه پيامدهايي مانند احتمال تکثير آن به دليل باقي ماندن در حافظه سيستم خواهد داشت. وي افزود: نکته مهم ديگر اين که چرا روابط درون خانواده بايد به گونه اي باشد که اعضاي آن نتوانند مسائل و مشکلات خود را با يکديگر در ميان بگذارند و براي حل آن بهترين راه را چاره انديشي کنند.درخور يادآوري است پي گيري قانوني لازم در اين باره به عمل آمده است.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم اسفند 1388ساعت 14:43  توسط عبرت گیر  | 

ندانسته و چشم بسته سوار خودروي مردي ناشناس شدم و خيلي راحت، فريب حرف هاي دروغين او را خوردم و روسياه و سرافکنده شدم!

دختر دانشجو در دايره اجتماعي کلانتري شهرک ناجاي مشهد افزود: پدر و مادرم به سختي کار مي کنند تا دخل و خرج خانه جور در بيايد و ما مشکل خاصي نداشته باشيم. ولي از روزي که من پا به دانشگاه گذاشتم فکر و ذهنم درگير افکاري پوچ شد و به جاي اين که به فکر درس خواندن باشم مدام با خودم کلنجار مي رفتم که چرا بايد وضع مالي خانواده ام اين طوري و خانه ما در حاشيه شهر باشد و ... اين سوالات مرا عذاب مي داد و کار به جايي رسيد که با پدر و مادرم اختلاف پيدا کردم. آن ها در برابر تحقيرها و سرزنش هاي من مي گفتند ما نمي توانيم دزدي کنيم و اوضاع را تغيير دهيم، تو اگر مي تواني درس بخوان و تلاش کن تا براي خودت زندگي خوبي درست کني و خوشبخت شوي!دختر دانشجو، ادامه داد افسوس که موقعيت و شرايط زندگي مان را درک نمي کردم. ماجرا از اين قرار است که بالاخره والدينم کوتاه آمدند و حاضر شدند خانه مان را اجاره بدهند و آپارتماني کوچک در جاي ديگري از شهر رهن کنند. پدرم مي گفت: تو و مادرت سري به چند بنگاه بزنيد و ببينيد حدود قيمت ها چه قدر است تا بعد بنشينيم و تصميم گيري کنيم!من که از خوشحالي در پوست خودم نمي گنجيدم، از مادرم خواستم تا هر چه سريع تر دست به کار شويم اما او گفت خودت برو و چند جا سر بزن تا بفهمي نمي شود با اين پول ها خانه و آپارتمان در منطقه اي بهتر رهن کرد! با اين برخورد سرد مادر به سر لج افتادم و ديروز بعدازظهر بدون اطلاع خانواده ام از خانه بيرون آمدم و کنار خيابان منتظر تاکسي بودم که يک خودروي سواري ترمز زد و سوار شدم. در طول مسير از راننده خودرو خواستم تا بعد از چهارراه در مقابل اولين بنگاه توقف کند. در اين لحظه مرد غريبه با چرب  زباني باب گفت وگو را باز کرد و پرسيد: قصد داريد خانه بخريد با بفروشيد؟ با لبخندي جواب دادم: هيچ کدام، دنبال خانه مناسبي براي رهن و اجاره مي گردم. راننده خودرو با شنيدن اين حرف ادعا کرد که بنگاه دار است و چند آپارتمان اجاره اي هم با قيمت هاي مناسب سراغ دارد. او در ادامه گفت اگر مايل هستيد مي توانيد يکي از آپارتمان ها را ببينيد.من بدون در نظر گرفتن عواقب اين اعتماد نا به جا قبول کردم و ما پس از طي چند خيابان پيچ در پيچ به خانه اي رفتيم که هيچ کس در آن جا نبود. در حالي که مشغول بازديد منزل بودم ناگهان متوجه شدم مرد ناشناس درهاي خانه را قفل کرده است و چاقوي بزرگي در دست دارد. چند دقيقه بعد جوان ديگري نيز آمد و آ ن ها با توسل به زور و تهديد مرا طعمه هوس هاي شيطاني خود کردند.اين ۲ فرد حيوان صفت مي گفتند اگر در اين باره به کسي حرفي بزني به سرنوشت دختر ديگري که مثل تو بود و خيلي زبان درازي مي کرد دچار خواهي شد و ديگر خانواده ات جسدت را هم پيدا نخواهند کرد. با شنيدن اين حرف ها از ترس قلبم داشت از کار مي افتاد. آن ها با خودرو مرا تا نزديک منزل مان رساندند و سپس با سرعت فرار کردند. آن قدر حالم خراب بود که حواسم نبود شماره پلاک خودرو را بردارم. من با چشماني گريان به منزل رفتم ولي به محض آن که مادرم متوجه حال و روزم شد بلافاصله مرا به بيمارستان رساند.تلاش پليس براي دستگيري متهمان پرونده آغاز شده است.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم اسفند 1388ساعت 14:41  توسط عبرت گیر  | 

وقتي پا به آن خانه لعنتي گذاشتم با صحنه اي روبه رو شدم که تمام فکر و ذهنم را به خودش مشغول کرد. دست و پايم مي لرزيد و مي خواستم چشم هايم را ببندم و بيرون بيايم اما نتوانستم و دوباره به آن زن جوان که مثل شيطاني خودش را بزک کرده بود نگاه انداختم. کاش آن روز پايم مي شکست و اصلا به سر کار نرفته بودم. پسر جوان در دايره اجتماعي کلانتري جهاد مشهد افزود: پدرم سال ها قبل فوت کرده است و مادرم به سختي مرا بزرگ کرد و به اين جا رساند تا عصاي دستش باشم ولي افسوس، به مشکلي برخورده ام که نمي دانم چه طور از آن نجات يابم.ماجرا از اين قرار است که من شغل خدمات ساختماني دارم و حدود ۴ ماه قبل، يک روز با دريافت سفارش کار، به يک منزل مسکوني رفتم ولي خانمي جوان با وضعيت و پوشش زننده و نامناسب در خانه را گشود و مرا به داخل منزل دعوت کرد. از ديدن اين صحنه تعجب کرده بودم و براي يک لحظه تصميم گرفتم بدون آن که چيزي بگويم برگردم اما با وسوسه شيطان، اسير هواي نفس شدم و نتوانستم تصميم درستي بگيرم.زن جوان که تنها هم بود لبخندهاي مرموزي داشت و مستقيم به چشم هايم نگاه مي کرد. من با حواس پرتي بلافاصله کارهاي خانه را انجام دادم و بيرون آمدم ولي روز بعد آن خانم جوان به گوشي تلفن همراهم زنگ زد و با چرت و پرت هايش دوباره مرا به آن خانه کشاند. پسر جوان اشک هايش را پاک کرد و افزود: به اين ترتيب بود که رابطه شومي بين من و سپيده برقرار شد.او که ۵ سال از من بزرگ تر است و تجربه يک ازدواج نافرجام با مردي معتاد و بيکار در زندگي اش را دارد به من گفت: با وجود وضعيت اقتصادي خوب به دنبال مردي که اهل کار و معرفت باشد بوده که مرا پسند کرده است.متاسفانه با شنيدن اين حرف ها خام شدم و با طمع به ثروت سپيده، در روياهايم زندگي بي دردسري را مي ديدم که در آن همراه مادرم زندگي مرفه و راحتي داشته باشم. در واقع با اين تصورات اشتباه فريب خوردم و بدون اطلاع مادرم و يا مشورت با فردي با سپيده ازدواج موقت کردم اما پس از مدت کوتاهي فهميدم چه کلاه بزرگي سرم رفته است چون اين زن ۲۸ ساله به شيشه اعتياد دارد و مشروبات الکلي مصرف مي کند. خيلي زود از کرده خودم پشيمان شدم و تصميم گرفتم اين زن جوان را فراموش کنم اما حسابي گير افتاده ام، چون سپيده باردار است و نمي دانم چه خاکي بر سرم بريزم.جوان ۲۳ ساله در پايان گفت: هرکس دنبال هوي و هوس برود در همين دنيا به بلا و دردسر گرفتار مي شود و نتيجه کار خود را مي بيند.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم اسفند 1388ساعت 14:41  توسط عبرت گیر  | 

«فريبا» زن جواني است که توسط ماموران کلانتري امام رضا(ع) مشهد در لانه فساد دستگير شده است. او در بيان داستان تلخ زندگي اش گفت: اهل يکي از روستاهاي اطراف مشهد هستم و در سن ۷ سالگي بر اثر حادثه سقوط به داخل چاه، دستم شکست. پدر و مادرم به جاي اين که مرا نزد پزشک ببرند از يک پيرمرد شکسته بند محلي کمک خواستند اما با اين اشتباه، استخوان هاي دستم کج جوش خورد و هميشه درد داشتم. متاسفانه والدينم اشتباه بزرگ ديگري نيز مرتکب شدند و به پيشنهاد عمويم که به موادمخدر آلوده بود به من ترياک خوراندند تا مسکن دردهايم باشد. به اين ترتيب بود که از ۱۲ سالگي به دام موادمخدر افتادم.زن جوان افزود: در سن ۱۵ سالگي به اصرار خانواده ام با يکي از دوستان عمويم که ۱۵ سال تفاوت سني داشتيم ازدواج کردم اما چون هر ۲ به موادمخدر معتاد بوديم نتوانستيم صاحب فرزندي بشويم و پس از گذشت ۵ سال طلاق گرفتم اما مادرم که پس از مرگ پدر در برابر خرج و مخارج زندگي ناتوان شده بود مدام سرزنشم مي کرد و مي گفت نبايد طلاق مي گرفتي و...! تحمل اين شرايط با توجه به هزينه اي که اعتياد روي دستم گذاشته بود برايم غيرممکن شد به همين دليل وسايلم را جمع کردم و به مشهد آمدم. من با معرفي يکي از آشنايان در يک مهمانپذير مشغول کار شدم ولي يک روز که به ديدن عمه ام رفته بودم داخل اتوبوس شرکت واحد، با خانمي غريبه آشنا شدم و کمي برايش درددل کردم. اين پيرزن با اصرار و تعارف زياد مرا براي صرف شام به خانه اش دعوت کرد. از آن روز به بعد هر وقت دلم مي گرفت به ديدار پيرزن و ۲ زن جوان که خواهرزاده هايش بودند مي رفتم و غافل از آن بودم که پا به چه جهنمي گذاشته ام چرا که دوستي با اين افراد ناباب و همچنين اعتياد به مواد مخدر باعث شد تا با صاحبکارم تسويه حساب کنم و به خانه پيرزن بروم.من ۲ سال در اين لانه فساد، با ذلت و خواري تن به کارهاي زشت و پليدي داده ام ولي هنوز هم نمي دانم مقصر اين همه بدبختي و فلاکت کيست؟ فقط با اطمينان مي توانم بگويم مواد مخدر نه تنها دواي دردم نبود بلکه خودش درد بزرگي روي جانم گذاشت و عامل بدبختي ام شد.کاش پدر و مادرم بعد از حادثه اي که در کودکي برايم اتفاق افتاد مرا نزد پزشک برده بودند. کاش آن ها به حرف عمويم گوش نمي کردند و...!درخور يادآوري است با تلاش کارشناسان اجتماعي کلانتري امام رضا(ع) مشهد اقدامات حمايتي لازم از اين زن جوان به عمل آمده است!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم اسفند 1388ساعت 14:40  توسط عبرت گیر  | 

من به خانواده ام خيلي وابسته بودم و تحمل دوري آن ها را نداشتم اما از لحظه اي که پا به خانه شوهر گذاشتم پدرم گفت: تو ديگر بچه نيستي و بايد روي پاي خودت بايستي. او شرط گذاشت که فقط روزهاي تعطيل حق دارم همراه همسرم به ديدن شان بروم. زن جوان در دايره اجتماعي کلانتري طبرسي جنوبي مشهد افزود: با اين که با پسر خاله ام ازدواج کرده ام و او مرد بسيار مهربان و بامحبتي است اما چون از صبح زود تا شب سر کار است و وقتي به خانه مي رسد خسته و کوفته مي باشد، من اسير چهارديواري خانه شدم و دلم داشت از تنهايي مي ترکيد. روزهاي اول زندگي ام، خودم را با چند جوجه کوچک سرگرم کردم اما اين پرنده ها هم در آپارتمان دلگير ما طاقت نياوردند و يکي بعد از ديگري تلف شدند.۳ ماه گذشت و در اين شرايط تمام وقتم را يا به کارهاي خانه مي پرداختم و يا پاي پنجره ايستاده بودم و با حسرت به افرادي که در کوچه و خيابان قدم مي زدند نگاه مي کردم تا اين که يک روز زنگ در خانه به صدا درآمد و خانم جواني که همسايه هستيم با سلام و احوالپرسي گفت: ببخشيد قرقره نخ سياه داري؟من با لبخندي او را به داخل خانه دعوت کردم و به اين ترتيب بود که با مليحه آشنا شدم. او توانست اوقات تنهايي مرا پر کند و ما تمام رازهاي زندگي خود را براي هم تعريف کرديم و متاسفانه در مدت کوتاهي فهميدم او با وجود داشتن يک فرزند با مرد غريبه اي ارتباط مخفيانه دارد.از اين موضوع خيلي ناراحت شدم و تصميم گرفتم کمکش کنم ولي افسوس که نه تنها نتوانستم او را از اين راه خطا برگردانم بلکه چند بار که با مليحه بيرون رفتم و شاهد ديدار او با مرد ناشناس در يک فضاي سبز بودم شرم و حيا را زير پا گذاشتم و کم کم خودم نيز درگير اين رابطه ها شدم تا جايي که از طريق مليحه با پسري جوان به طور تلفني ارتباط برقرار کردم؛ در اولين قرار ملاقات با اين پسر گرگ صفت، او مرا سوار خودرو کرد و پس از رفتن به بيرون شهر با توسل به زور گوشي تلفن همراه و طلاهايم را گرفت و تهديدم کرد که اگر حرفي در اين باره بزنم همه چيز را به شوهرم خواهد گفت. اگرچه پس از اين ماجرا، من موضوع را براي شوهرم تعريف کردم و ما اعلام شکايت کرده ايم، اما اي کاش مليحه را به خانه ام راه نداده بودم چون هم نشيني با اين رفيق بد مرا بيچاره کرد!حسين سليمان پور مقدم مدرس روان شناسي درباره اين ماجرا معتقد است: متاسفانه يکي از مشکلات واقعي خانواده ها درگيري هاي شغلي بيش از حد مردها بيرون از خانه است. وي افزود: اگرچه مسائل اقتصادي، همچنين وام ها و اقساط مختلف توجيه خوبي براي اين رفتار آقايان است اما خانمي که با يک مرد ازدواج کرده نيز انسان است، احساس دارد، از تنهايي رنج مي برد و در واقع ازدواج کرده تا يک پشتوانه عاطفي داشته باشد اگر مردهاي عزيز به نيازهاي عاطفي و رواني همسران خود به درستي و به موقع پاسخ ندهند، بايد منتظر هر اتفاق ناگواري باشند.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم اسفند 1388ساعت 14:40  توسط عبرت گیر  | 

ارتباط مخفيانه من با پسر مورد علاقه ام باعث شد تا به اين بدبختي بيفتم، حالا مي فهمم چرا پدر و مادرم و حتي خانواده جمشيد با ازدواج ما مخالف بودند!زن جوان در حالي که نوزاد ۲۰ روزه اي را در آغوش داشت و دختر بچه ۳ ساله اي نيز همراهش بود در دايره اجتماعي کلانتري طبرسي شمالي مشهد افزود: سال آخر دبيرستان از طريق چت روم با پسر جواني آشنا شدم و پس از ۲ هفته ما همديگر را در يک پارک ديديم. جمشيد با حرف هاي عاشقانه مرا شيفته و دلباخته خودش کرد و از آن روز به بعد با موتور سيکلت دنبالم مي آمد و با هم به اين طرف و آن طرف مي رفتيم تا اين که ديپلم گرفتم و او با خانواده اش به خواستگاري ام آمد، اما از همان لحظه اول، پدر و مادرش اظهار داشتند پسرشان آمادگي تشکيل خانواده ندارد و والدين من نيز مخالفت شديد خود را با اين ازدواج اعلام کردند ولي ما هر دو غرق در روياها شده بوديم و تصميم گرفتيم براي رسيدن به هم هر کاري که از دستمان بر مي آيد انجام دهيم و اگر لازم باشد چند سال صبر کنيم. با اين که قسم خورده بوديم دوستي ما پاک و صادقانه بماند ولي خيلي زود اين رابطه مخفيانه رنگ و بوي ديگري گرفت! حدود ۴ ماه گذشت و در اين مدت من ۲ خواستگار خيلي خوب را رد کردم تا اين که متوجه شدم چه بلايي به سرم آمده است و باردار شده ام. وقتي موضوع را به جمشيد اطلاع دادم خودش را کنار کشيد، با اعلام شکايت خانواده ام او و پدر و مادرش از ترس آبروي شان خيلي زود دست به کار شدند و ما با هم ازدواج کرديم، زن جوان ادامه داد: بعد از عقد به اصرار جمشيد و مادرش بچه ام را سقط کردم تا کسي از ارتباط گذشته ما مطلع نشود! من و جمشيد زندگي نکبت بار خود را در خانه پدرشوهرم آغاز کرديم و خانواده او که چشم ديدنم را نداشتند کلفتي خانه شان را بر عهده ام گذاشتند، شوهرم نيز در طول ۶ سال زندگي مشترکمان مرا زير ذره بين گذاشته  است و با تهمت هاي ناروا، بدبيني و شک و ترديد اعصابم را به هم ريخته، او که به شيشه اعتياد دارد دچار توهم شده است و گاهي دنبال مطالبي که روي آجرهاي ديوار خانه ما در مسير کوچه نوشته شده مي گردد و مي گويد شايد کسي براي تو مطلبي يا شماره تلفني نوشته باشد، من در برابر اين همه تحقير و توهين راهي جز سکوت و تحمل نداشتم ولي شب گذشته ناگهان زنگ در خانه به صدا درآمد. جمشيد در خانه را باز کرد ولي هيچ کس داخل کوچه نبود، او با عصبانيت، به سراغم آمد و گفت: حتما کسي با تو کار داشته است شوهرم با وجود اين که هنوز ۲۰ روز از زمان زايمان من مي گذرد دست و پايم را بست و با آتش فندک به جانم افتاد تا به قول خودش اعتراف بگيرد، او نيمه هاي شب خوابيد و من با کمک دختر ۳ ساله ام طناب را پاره کردم و از خانه بيرون زدم. آمده ام تا از اين مرد بي رحم شکايت کنم و بگويم که چوب اشتباهات خودم را مي خورم و غرور، لج بازي و سوء استفاده از اعتماد والدينم در استفاده از اينترنت، اين بلاها را به سرم آورده است! اميدوارم هيچ دختري به سرنوشت من دچار نشود.


..:: اولین نمایشگاه مجازی خلاقیت و نوآوری ::..



+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم اسفند 1388ساعت 14:35  توسط عبرت گیر  | 

از دوران کودکي ام خاطره خوشي ندارم و حتي ياد آن روزها هم مرا آزار مي دهد؛ چون پدرم از کلاس پنجم ابتدايي، اجازه نداد به مدرسه بروم و هر روز بايد با عجله بساط مصرف مواد مخدر را برايش مهيا مي کردم، در غير اين صورت کتک مفصلي مي خوردم و مادرم نيز جرات نداشت حرفي بزند.

زن جوان در حالي که غبار غم، چهره اش را دلتنگ و افسرده نشان مي داد در دايره جنايي کلانتري امام رضا(ع) مشهد افزود: ۱۷ ساله بودم که کريستال، جان پدرم را گرفت و او در سن ۴۲ سالگي فوت کرد. با مرگ پدر، حقوق ماهيانه مادرم را به جاي خريد مواد مخدر به درد زندگي مان زديم و خانه ما رونق گرفت. يک سال بعد، پسر يکي از آشنايان پدربزرگم که ادعا مي کرد دانشجو است به خواستگاري ام آمد و ما بدون انجام تحقيقات جواب مثبت داديم و من با هادي نامزد شدم اما در مدت کوتاهي فهميدم او جواني بيکار است و دانشجو نيست!

از اين که هادي دروغ گفته بود خيلي ناراحت شدم اما با نصيحت هاي مادرم، موضوع را جدي نگرفتم. چند ماه گذشت و ما روزهاي خوبي را پشت سر گذاشتيم ولي افسوس که گويا روي پيشاني ام، خط بدبختي کشيده اند چون درست زماني که از احساس خوشبختي سرشار شده بودم و تازه معني زندگي را مي فهميدم حادثه اي ناگوار، قلعه روياهايم را فرو ريخت و همه چيز خراب شد.

ماجرا از اين قرار است که نامزدم در حادثه رانندگي از ناحيه دست خود معلول شد و اين بلا، افسردگي و نااميدي شديدي برايش به وجود آورد. او چند ماه خودش را توي خانه زنداني کرد و هر وقت مي گفتم بيا با هم بيرون برويم و کمي قدم بزنيم در جوابم مي گفت: خجالت مي  کشم و نمي خواهم مردم مرا اين طوري ببينند و تازه لازم نيست تو هم اين قدر برايم دلسوزي کني و دايه مهربان تر از مادر بشوي!

زن جوان ادامه داد: با اين وضعيت، من که سرد و گرم روزگار را چشيده ام تصميم گرفتم با صبر و تحمل به او روحيه بدهم و نقطه اتکايش باشم اما هر چه سعي کردم فايده  اي نداشت و شوهرم روز به روز بدتر شد و متاسفانه به کريستال نيز اعتياد پيدا کرد و دوباره بدبختي هاي دوران کودکي و نوجواني ام برايم تکرار شده است. چون بايد بساط مواد مخدر را برايش مهيا کنم و اگر دير بجنبم...!

در برابر اين همه تحقير و توهين باز هم تحمل کردم و صدايم در نيامد ولي از روزي که متوجه شده ام او با زني فاسد و معتاد ارتباط برقرار کرده است ديگر نتوانستم طاقت بياورم و تقاضاي طلاق دادم. جالب اين جاست شوهرم حالا که فهميده، پدربزرگم قصد دارد خانه اش را به نام من سند بزند به دست و پا افتاده است و اصرار دارد او را ببخشم. اما اين مرد، اعتماد به نفس ندارد و خودش کار را خراب کرده است و مصمم هستم از او جدا شوم.

زن جوان در پايان گفت: اگر ما آدم ها در مقابله با بلاها، مشکلات و سختي هاي زندگي کمي صبور باشيم و به خدا توکل کنيم، همه کارها درست خواهد شد چون به قول پدربزرگم، خدا گر ز حکمت ببندد دري، ز رحمت گشايد در ديگري!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم اسفند 1388ساعت 14:33  توسط عبرت گیر  | 

بعد از گذشت ۳ ماه، به خانه برگشتم اما خانواده مرا راه ندادند و گفتند ما چنين دختري نداريم و تو لکه ننگ هستي، البته به آن ها حق مي دهم چون من تمام پل هاي پشت  سرم را خراب کرده ام و راهي براي بازگشت ندارم.

زن جوان در حالي که نوزادي را در آغوش گرفته بود در دايره اجتماعي کلانتري جهاد مشهد افزود: امروز آمده ام از مردي شکايت کنم که خودم سر راهش قرار گرفتم و فريبش دادم اما فکر نمي کردم کار به اين جا کشيده شود و پاي يک بچه وسط بيايد، راستش را بخواهيد ماجرا از اين قرار است که رابطه من و پدرم از روز اول خيلي خوب نبود و او هر وقت مي خواست چيزي بگويد خشن و عصبي حرف مي زد و هميشه فکر مي کردم احساسات مرا درک نمي کند.

حدود ۲ سال قبل، پسر يکي از اقوام که با هم ۱۲ سال تفاوت سني داريم به خواستگاري ام آمد و لحن صحبت پدرم باعث شد تا نسبت به او حساس شوم و از سر لج بازي، نظر منفي خودم را اعلام کنم، ولي پدرم که مي دانست خواستگارم پسر خوبي است و از نظر وضعيت اقتصادي نيز کم و کسري ندارد براي سرگرفتن اين ازدواج، خشونت به خرج داد و به اين ترتيب بود که ما نامزد شديم اما من از پدرم کينه به دل گرفتم و چون شوهرم نيز از پدر حمايت مي کرد با او هم سر ناسازگاري گذاشتم. زن جوان افزود:  متاسفانه در اثر اين فکرهاي اشتباه، نقشه انتقام به سرم زد و از خانه فرار کردم. من سر راه مرد جواني قرار گرفتم که زن و بچه دارد ، به او گفتم، پدرم مي خواهد مرا به يک تبعه خارجي بفروشد، در واقع با اين دروغ بزرگ، اين مرد هوسران را فريب دادم و وبال گردنش شدم، او مرا به خانه يکي از آشنايانش در حاشيه شهر برد و در اين مدت آن جا بودم؛ ولي ۳ ماه بعد، لحظه اي که فهميدم در اثر اين ارتباط نامشروع باردار شده ام تصميم گرفتم به خانه برگردم و از خانواده ام کمک بخواهم. با پشيماني به در خانه رفتم ولي خانواده ام مرا راه ندادند و شوهرم نيز خيلي سريع براي طلاق اقدام کرد. من دوباره به خانه آن مرد غريبه برگشتم او اصرار داشت بچه را سقط کنم اما من مي ترسيدم و تن به اين کار ندادم او هم مرا از خانه بيرون کرد ولي يکي از اقوام شان پناهم داد تا اين که طفل بي گناه به دنيا آمد و حالا نه آن مرد حاضر است سرپرستي اين بچه را بر عهده بگيرد و نه خانواده ام مرا مي پذيرند. مي دانم اشتباه کرده ام. افسوس که هيچ وقت دست هاي خسته و نگاه نگران پدرم که براي تامين هزينه هاي زندگي از صبح تا شب کار مي کند و زحمت مي کشد را نديدم. او اگر چه تند و عصباني صحبت مي کرد اما شک ندارم که خير و صلاح مرا مي خواست.  کاش من و پدرم با هم دوست بوديم و تکيه گاه هم مي شديم! کاش دل شوهرم را نمي شکستم و به او خيانت نمي کردم! کاش فکرم را به کار مي انداختم و به اين دردسر گرفتار نمي شدم! کاش...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم اسفند 1388ساعت 14:32  توسط عبرت گیر  | 

خانواده سرشناسي دارم و پدر و مادرم براي خوشبختي و موفقيت من که تنها پسرشان هستم هر کاري از دستشان بر مي آمده انجام داده اند، اما افسوس با ندانم کاري به بخت خودم لگد زدم و آرزوهاي قشنگ والدينم را به باد دادم. پسر جوان افزود: سال دوم دانشگاه با خواهر يکي از هم‌کلاسي هايم که گاهي به خانه شان مي رفتم آشنا شدم. با اين که او دختر بدحجابي بود اما نمي دانم چرا با اولين نگاه، دلم لرزيد و يک دل نه صد دل خاطرخواهش شدم. من آن قدر شيفته اين دختر شده بودم که يک لحظه هم نمي توانستم از فکر او بيرون بيايم و به همين دليل موضوع را به خانواده ام اطلاع دادم و از آن ها خواستم هر چه سريع تر به خواستگاري دختر مورد علاقه ام بروند.

پدر و مادرم با شنيدن اين پيشنهاد خيلي خوشحال شدند و پس از چند روز مراسم خواستگاري برگزار شد، اما آن ها با ديدن «ژيلا» و خانواده اش، مخالفت شديد خود را با اين ازدواج اعلام کردند و اين موضوع باعث شد تا بين ما اختلاف به وجود بيايد و متاسفانه من احترام خانواده ام را زير پا گذاشتم!

حدود يک ماه از اين ماجرا گذشت و پدرم که خيلي نگرانم بود روزي مرا صدا زد و گفت: ما به احترام تو تحقيقاتي هم انجام داده ايم اما اين دختر و خانواده اش، به راستي آدم هاي بي اعتباري هستند و به درد ما نمي خورند.

با شنيدن اين حرف به جاي اين که کمي عقلم را به کار بيندازم، از کوره در رفتم و لج بازي هايم را ادامه دادم تا جايي که با تهديد به خودکشي يا فرار از خانه، خانواده ام را مجبور کردم دوباره به خواستگاري بروند و به اين ترتيب بود که با برگزاري مراسم باشکوهي، من و ژيلا نامزد شديم، اما از شما چه پنهان در مدت کوتاهي فهميدم چه غلطي کرده ام و کاش يک ذره روي حرف هاي پدر و مادرم فکر مي کردم؛ چرا که ژيلا تمام وقت خودش را با دوستان بي سروپايش مي گذراند و قرص هاي روان گردان مصرف مي کند. اين واقعيت تلخ خيلي مرا عذاب مي داد اما براي حفظ آبرو و غرورم تصميم گرفتم به خانواده ام چيزي نگويم و نامزدم را با ارشاد و نصيحت تغيير دهم ولي نه تنها در اين کار موفق نشدم بلکه او مرا تغيير داد و من هم به شيشه و مواد روان گردان آلوده شدم، اما حالا به خودم آمده ام و از اين راه خطا برگشته ام.

جوان ۲۲ ساله در دايره اجتماعي کلانتري جهاد مشهد افزود:  خجالت مي کشم اين موضوع را به پدر و مادرم اطلاع بدهم و نمي دانم چه طور سرم را جلوي اقوام و آشنايان بالا بگيرم. قصد دارم ژيلا را طلاق بدهم چون او به راستي نمي تواند شريک معتبري براي زندگي و درآينده مادر خوبي براي فرزندانم باشد.

اميدوارم بتوانم رضايت والدينم که در اين مدت خيلي خون دل خورده اند را جلب کنم و از اين به بعد هر کاري را منطقي، عقلاني و حساب شده انجام بدهم.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم اسفند 1388ساعت 14:30  توسط عبرت گیر  | 

روزي که پاي سفره عقد به «اسد» بله گفتم با خودم عهد کردم برايش همسري وفادار باشم و در طول ۷ سال زندگي مشترکمان نيز عاشقانه و با علاقه براي او و پسرم وقت گذاشته ام، اما نمي دانم آن تماس تلفني لعنتي چه بود که آرامش کاشانه ما را به هم ريخت و مرا مرتکب چنين اشتباهي کرد. به راستي شانس آوردم وگرنه معلوم نبود چه بلايي به سرم مي آمد!زن جوان افزود: عشق و محبت من و شوهرم زبانزد تمام اقوام و آشنايان شده بود و همه حسرت زندگي ام را مي خوردند، چون اسد مردي منظم، خوش اخلاق و خوش صحبت بود اما تنها ايراد او اين بود که هميشه به شوخي مي گفت من بايد دوباره زن بگيرم و ازدواج کنم.اين شوخي بي جا مرا عذاب مي داد و من از اين حرف بدم مي آمد و حساسيت نشان مي دادم. اما شوهرم دست از اين شوخي هايش برنمي داشت تا اين که چند روز قبل زنگ تلفن خانه ما به صدا درآمد. گوشي را که برداشتم مرد ناشناسي گفت: خانم محترم، شما خيلي ساده هستي و شوهرت را به حال خودش رها کرده اي، آيا مي داني او با زنان خياباني رابطه دارد؟ با تعجب گفتم مثل اين که اشتباه گرفته ايد! اما در اين لحظه مرد غريبه جواب داد: اگر تصاوير ارتباط شوهرت را با زن غريبه اي ببيني، قانع خواهي شد؟ او آدرسي را داد و گفت: اگر مي خواهي تصاوير را ببيني بدون اين که به کسي چيزي بگويي بيا و چهره واقعي شريک نامرد زندگي ات را ببين!من با عجله به راه افتادم و خودم را به محل موردنظر رساندم. در آن جا با مرد غريبه رو به رو شدم.او مرا سوار خودروي سواري پيکان کرد و ما به راه افتاديم. اما داخل يک کوچه، ۲ نفر ديگر نيز سوار خودرو شدند. تعجب کرده بودم، مي خواستم بپرسم اين افراد را چرا سوار کردي که ناگهان آن ها با توسل به زور و تهديد گفتند: اگر مي خواهي زنده بماني بهتر است سکوت کني و حرفي نزني. دقايقي بعد خودرو به جاده اي فرعي در حاشيه شهر رسيد و آن ۳ جوان حيوان صفت کيف دستي ام را سرقت کردند و قصد آزار و اذيتم را داشتند که ديدند خودرويي از دور به طرف ما در حال حرکت است . آن ها از ترس مرا پياده کردند و به سرعت متواري شدند و به اين ترتيب بود که از دستشان نجات يافتم.زن ۲۵ ساله افزود: مي دانم سادگي کرده ام چون تماس تلفني فردي ناشناس اين طور مرا به هم ريخت و بايد موضوع را به شوهرم يا يکي ديگر از نزديکان اطلاع مي دادم؛ اما به واقع چرا بعضي از مردان با شوخي هاي بي جا، ذهن و فکر همسرشان که با تمام وجود در خانه زحمت مي کشند و به زندگي شان وفادارند را دچار ترديد و شک مي کنند؟ واقعيت اين است که من فريب حيله آن مرد جوان و شک و بدبيني که در اثر شنيدن حرف هاي شوهرم داشتم را خوردم. درخور يادآوري است با اعلام شکايت زن جوان و دستور مراجع قضايي براي پي گيري سريع موضوع، کارآگاهان اداره مبارزه با سرقت پليس آگاهي خراسان رضوي با توجه به سرنخ هاي موجود وارد عمل شدند و ۳ متهم پرونده را دستگير کردند. متهمان براي رسيدن به سزاي اعمال ننگين خود به مراجع قضايي معرفي شده اند.


               ..:: اولین نمایشگاه مجازی خلاقیت و نوآوری ::..



+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم اسفند 1388ساعت 14:27  توسط عبرت گیر  |