داستانهای واقعی و عبرت انگیز

((مطالب مستند این وبلاگ از قسمت حوادث روزنامه صبح خراسان برگرفته شده است))

اين بچه بي گناه، قرباني هوس هاي پليد مادرش شده و خدا مي داند در اين چند روز چه بلايي به سرش آمده است.پيرمرد در حالي که روي زمين زانو زده بود و از ته دل اشک مي ريخت رو به دخترش کرد و گفت: آه اين طفل بي گناه دامن تو را مي گيرد؛ الهي که از زندگي خير نبيني! من از اين لحظه اعلام مي کنم دختري به نام فائزه ندارم و او را عاق مي کنم! مرد ۶۸ ساله، نوه اش را در آغوش گرفته بود و او را نوازش مي کرد.

پدر بزرگ دل شکسته با چشماني اشک بار گفت: فائزه ۵ سال قبل با پسر يکي از آشنايان ازدواج کرد و زندگي خوبي هم داشت اما دوستي او با زني در همسايگي مان باعث شد تا شرم و حيا را کنار بگذارد و پس از مدت کوتاهي از طريق آن زن بي سر و پا با مردي عياش و هوسران رابطه پنهاني برقرار کند.دامادم به محض اطلاع از اين موضوع طلاق دخترم را داد و او با يک بچه به خانه ام برگشت. فائزه با اين اشتباه بزرگ مرا جلوي دوست و آشنا سرافکنده کرد و ديگر رو نداشتم از خانه بيرون بيايم.پيرمرد افزود: متاسفانه دخترم به دوستي خود با آن زن ادامه داد و ما سر اين مسئله با او جر و بحث داشتيم تا اين که حدود ۲ ماه قبل فائزه همراه پسر کوچولويش از خانه فرار کرد.من و مادرش از اين بابت خيلي نگران بوديم و شب و روز در انتظارخبري ناگوار به سر مي برديم تا اين که از طريق زن همسايه متوجه شدم دخترم در آخرين تماس تلفني اش نشاني منزلم در مشهد را داده است. امروز صبح با عجله از شهر خودمان، راهي مشهد شدم و پرسان پرسان آدرس موردنظر را پيدا کردم اما وقتي ديدم مردي جوان جلوي آن خانه مثل جلادي بي رحم با کمربند به جان نوه سه و نيم ساله ام افتاده است و او را کتک مي زند دلم آتش گرفت و قلبم داشت از کار مي افتاد، با ديدن اين صحنه ديگر نتوانستم خودم را کنترل کنم و با تمام نيرويي که در بدن داشتم به طرف آن مرد حمله کردم تا کودک بي گناه را از دستش نجات بدهم. ولي مرد جوان به اتفاق دخترم مرا مورد ضرب و شتم قرار دادند. ما موضوع را به پليس ۱۱۰ اطلاع داديم و ماموران فائزه و آن مرد جوان را دستگير کردند.زن ۲۲ ساله در دايره اجتماعي کلانتري شهيد آستانه پرست مشهد به خراسان گفت: پس از گندي که به زندگي و آبرويم زدم احساس سرشکستگي و نااميدي مي کردم و از کرده خود پشيمان شده بودم تا اين که تصميم گرفتم از خانه فرار کنم و همراه فرزندم بدون اطلاع خانواده به مشهد آمدم. من جايي نداشتم بروم و در خيابان پرسه مي زدم که با جواني افغاني آشنا شدم. او مرا به خانه اش برد و زماني که فهميد فراري هستم با هم به طور موقت ازدواج کرديم.اين مرد جوان نسبت به من خيلي محبت مي کرد اما مي گفت بچه ات سربار زندگي مان خواهد شد و سر کوچک ترين مسئله اي به جان بچه ام مي افتاد و بدنش را کبود مي کرد. افسوس که عشق به او کورم کرده بود و نمي ديدم چه بلايي به سر فرزندم مي آورد.فائزه در پايان گفت: از تمام زنان جوان خواهش مي کنم در انتخاب دوست و همنشين دقت کنند و مراقب باشند چون من از دوستي با فردي ناباب به اين همه بدبختي و فلاکت افتادم.درخور يادآوري است با پي گيري رئيس کلانتري شهيد آستانه پرست مشهد و عنايت مراجع قضايي، اقدامات قانوني و حمايتي لازم در اين باره به عمل آمده است.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم شهریور 1389ساعت 0:42  توسط عبرت گیر  |