داستانهای واقعی و عبرت انگیز

((مطالب مستند این وبلاگ از قسمت حوادث روزنامه صبح خراسان برگرفته شده است))

تهران امروز: منشي مطب پزشك قرباني طمع مردشيشه‌اي به طلا و جواهراتش شد.

جنازه اين دختر 34 ساله در حالي پيدا شد كه آثار خراشيدگي ناشي از درگيري احتمالي وي با قاتل يا قاتلان به خوبي روي دست‌هاي وي مشهود و خون زيادي از شكم و گردن وي روي سنگفرش سفيد مطب ريخته و كف اتاق را سرخ كرده بود.

پليس شهرستان هرشين از توابع كرمانشاه در پي تماس يكي از شهروندان با شماره 110 در محل حاضر شده و بعد از مشاهده جسد با بازپرس ويژه قتل تماس گرفته و او را از اين جنايت مطلع كرد.

بررسي جنازه نشان داد اين دختر مجرد بر اثر اصابت دو ضربه چاقو به شكم و گردن خود فوت كرده و فقدان طلا و جواهرات وي هم نشانه‌اي از يك قتل با انگيزه سرقت داشت.

تحقيقات درباره رفت و آمدهاي مشكوك روز حادثه به مطب آغاز شد و كارآگاهان اداره آگاهي با پرس و جو از كسبه محل دريافتند در همان ساعات وقوع جنايت مردي با ظاهري نامناسب كه احتمالا معتاد هم بوده چند ساعتي در حوالي اين مطب پرسه مي‌زده است.

تلاش براي دستگيري اين متهم آغاز شد و اين مرد معتاد شناسايي و بازداشت شد. متهم كه در بازجويي‌هاي اوليه هرگونه ارتباط با اين جنايت را انكار مي‌كرد سرانجام به قتل اين منشي جوان اقرار كرد و انگيزه خود را دست يابي به طلا و جواهرات اين زن ذكر كرد: چند روز قبل با همسرم براي تزريق آمپول به اين مطب آمديم. همانجا با ديدن جواهرات منشي پزشك وسوسه شدم و تصميم به سرقت آنها گرفتم.

چند روز بعد پس از مصرف شيشه درصدد عملي كردن نقشه ام برآمدم. كمي در خيابان كشيك داد م و در ساعتي خلوت پيش منشي آمده و از او خواستم آمپول مرا تزريق كند. او از من خواست به اتاق تزريقات بروم. مشغول آماده كردن سرنگ بود كه به او حمله و با چاقويي كه همراهم بود دو ضربه محكم به گردن و شكم او زدم. به زمين افتاد و جان داد. النگوهايش را از دستش خارج و به سرعت از آنجا خارج شدم. طلاها را پيش مالخر بردم و به قيمت 850هزار تومان فروختم.با اين اعترافات، پرونده اين مرد تحويل دادسراي جنايي داده شد تا تحقيقات تكميلي و بازسازي صحنه جرم توسط وي انجام شود.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم آبان ۱۳۸۹ساعت 11:30  توسط عبرت گیر  | 

فکر نمي کردم همسرم به اين راحتي تعهدات زناشويي را زير پا بگذارد و اسير هوي و هوس بشود. او مرد سر به راه و خوبي بود اما از روزي که حس دلسوزي ما براي دختر يکي از اقوام گل کرد و تصميم گرفتيم کدخدا بازي دربياوريم سرمان کلاه رفت و زندگي مان نابود شد.

زن جوان در دايره اجتماعي کلانتري شهيد نواب صفوي مشهد افزود: ۸ سال قبل با پسر يکي از اقوام ازدواج کردم و با تولد ۲ فرزندمان زندگي بسيار شيريني داشتيم اما حدود يک سال قبل، عمه ام به خانه ما آمد و گفت: دخترش با دامادش اختلاف پيدا کرده و مدتي است با هم قهر هستند. او از شوهرم خواست تا مهناز را در فروشگاهش استخدام کند و ما هم با احساس مسئوليتي که در اين رابطه داشتيم قبول کرديم. هنوز يک ماه از اين ماجرا نگذشته بود که يک روز شوهر دختر عمه ام تماس گرفت و گفت: من مهناز را به دليل فساد اخلاقي رها کرده ام و مي خواهم طلاقش بدهم. شما چطور به او اطمينان پيدا کرده ايد تا در کنار شوهرتان مشغول کار شود؟متاسفانه آن روز بدون هيچ گونه تاملي و فقط از سر غرور،، شوهر مهناز را به باد فحش و ناسزا گرفتم و گوشي را قطع کردم.دختر عمه ام و شوهرش چند هفته بعد از يکديگر جدا شدند و اين مسئله حس دلسوزي مرا نسبت به او تشديد کرد اما غافل از آن بودم که او براي زندگي ام چه نقشه پليدي کشيده است.زن جوان آهي کشيد و افزود: مدتي گذشت و من متوجه حرکات و رفتار مشکوک همسرم شدم. افسوس، وقتي چشمانم را باز کردم که ديدم کار از کار گذشته است و همسرم با مهناز رابطه مخفيانه برقرار کرده است. با روشن شدن اين حقيقت تلخ موضوع را خيلي منطقي و خودماني با شوهرم مطرح کردم و جليل صادقانه اعتراف کرد که با دختر عمه ام به طور موقت محرم شده است و قصد دارد شوهر مناسبي برايش پيدا کند.از لحظه اي که اين حرف ها را از زبان شريک زندگي ام شنيدم دلم شکست و تنها براي ۲ فرزندم و حفظ آبروي خانواده ام، سکوت کردم و به جليل گفتم بايد هر چه زودتر به اين رابطه مخفيانه خاتمه بدهي.روزهاي بسيار سختي را پشت سرگذاشتم و خودم را نفرين مي کردم که چرا دختر عمه ام را به حريم زندگي ام راه دادم. منتظر بودم تا جليل به قولي که داده بود عمل کند اما از يک هفته قبل متوجه شدم او از طريق مهناز با زن ديگري نيز ارتباط مخفيانه برقرار کرده است و حتي سيگار مي کشد. تصور مي کنم به دام مواد مخدر نيز افتاده باشد.با نگراني به سراغ مهناز رفتم تا از او بخواهم پاي خودش را از زندگي ام بيرون بکشد اما دختر عمه ام به من دهن کجي کرد و شوهرم نيز مي گويد اگر نمي تواني با اين شرايط کنار بيايي مهريه ات را بگير و به خانه پدرت برگرد.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم آبان ۱۳۸۹ساعت 0:8  توسط عبرت گیر  | 

دل بسته نگاهش شدم و هر لحظه به او فکر مي کردم اما از زماني که فهميدم زن و بچه دارد خودم را عقب کشيدم و گفتم: محال است به چنين ازدواجي تن بدهم. چند هفته گذشت و او هر روز با چشمانش تعقيبم مي کرد. ولي توجهي نشان ندادم چون دوست نداشتم زندگي کسي را به بازي بگيرم.يک روز ظهر از شرکت که بيرون آمدم، دختر جواني صدايم زد و گفت: خواهر ياسر هستم و برادرم خيلي از شما تعريف و تمجيد مي کند. او قصد دارد همسرش را که بيمار رواني است طلاق بدهد و مي  خواهد با تو ازدواج کند. برادرم پسر خوبي است و اگر افتخار بدهي تاج سرمان خواهي شد.دختر جوان در دايره اجتماعي کلانتري جهاد مشهد افزود: اين پيشنهاد با توجه به حرکات و رفتار منطقي که همکارم از خودش نشان مي داد، فکرم را حسابي به خود مشغول کرد و در کمتر از يک هفته رابطه عاطفي بين من و ياسر به وجود آمد. او قول داد تا زماني که همسرش را طلاق نداده حرفي از ازدواج نزند و با اين ترفند به بهانه اين که بايد بيشتر با هم آشنا شويم گاهي بيرون مي رفتيم. متاسفانه ياسر در اثر اين رفت و آمدها از من سوءاستفاده کرد و چند هفته از اين ماجرا گذشت. در حالي که منتظر بودم تا مرد روياهايم طبق قراري که گذاشته بوديم به خواستگاري ام بيايد يک روز او گفت: از عهده پرداخت مهريه همسرش بر نمي آيد و بهتر است همديگر را فراموش کنيم.اين مسئله از نظر روحي و رواني خيلي برايم گران تمام شد و داشتم ديوانه مي شدم تا اين که همسر ياسر و برادرانش به در خانه ما آمدند و با داد و فرياد، آبرو و حيثيت مان را جلوي همسايه ها به باد دادند.پدرم از اين ماجرا شوکه شده بود و زماني که فهميد چه حماقتي کرده ام مرا با خود به کلانتري آورد تا از ياسر شکايت کنم.ادامه اين ماجرا رااز زبان خواهر ياسر مي خوانيم. دختر جوان که پس از دستگيري برادرش به کلانتري آمده بود، گفت: همسر ياسر خيلي خانواده ما را تحقير مي کند و براي شوهرش احترامي قائل نيست. ياسر واقعا قصد داشت او را طلاق بدهد و با اين دختر خانم ازدواج کند. اما وقتي که عروس مان فهميد ماجرااز چه قرار است به دست و پا افتاد و حتي به دليل اين که رقيب خودش را از زندگي حذف کند همراه برادرانش به سراغ اين دختر جوان و خانواده اش رفت و آبروريزي راه انداخت.

خواهر ياسر افزود: اعتراف مي کنم که نبايد براي حل مشکل برادرم از اين راه وارد مي شدم چون ما احساسات و سرنوشت دختري را به بازي گرفتيم و حالا نمي دانيم چه خاکي بر سرمان بريزيم.


..:: اولین نمایشگاه مجازی خلاقیت و نوآوری ::..



+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم آبان ۱۳۸۹ساعت 23:46  توسط عبرت گیر  | 

گريه ام گرفته بود. با ناراحتي از خانه بيرون آمدم و جلوي در حياط کز کرده بودم که ناگهان، دختر همسايه جلو آمد و گفت: عروس خانم! کشتي هايت غرق شده است؟ چرا گريه مي کني؟ او با اين حرف ها کمي آرامم کرد و با دل پردردي که داشتم همراه او به خانه آن ها رفتم. من آن روز به دختر همسايه گفتم که تازه ۴ روز است زندگي مشترک خود را شروع کرده ايم اما اين مرد بي عاطفه امروز مرا کتک زد. در اين لحظه سيمين لبخندي زد و گفت: اتفاقا مي خواستم تو را ببينم و سوال کنم اين شوهر بد چشم را از کجا پيدا کرده اي که وقتي يک زن از کنارش رد مي شود چشم درمي آورد؟ آشنايي من و دختر همسايه مان خيلي زود عاطفي و صميمانه شد و ما هر روز خودمان را بزک مي کرديم و از خانه بيرون مي رفتيم. متاسفانه از طريق سيمين و به اصرار او با پسري دوست شدم که چرب زباني هايش مرا به فرشته اي در روياهاي دروغين تبديل کرده بود. عروس جوان در دايره اجتماعي کلانتري امام رضا(ع) مشهد افزود: شنيدن حرف هاي احساسي و عاشقانه آن پسر جوان و مقايسه برخوردهاي او با رفتارهاي سرد شوهرم باعث شد تا نسبت به شريک زندگي ام احساس تنفر پيدا کنم و هر روز که مي گذشت از او فاصله مي گرفتم تا اين که سيمين يک روز دلش را به دريا زد و گفت: اگر مي خواهي از اين به بعد آزاد زندگي کنيم و مال خودمان باشيم بايد از خانه فرار کنيم و به يک شهر دور برويم. از شما چه پنهان اولش مي ترسيدم اما کم کم تحت تاثير حرف هاي دختر همسايه شير شدم و تصميم احمقانه اي گرفتم. من با برداشتن طلاهايي که سر عقد کادو گرفته بودم همراه سيمين و ۲ پسر جوان از شهر خودمان فرار کرديم و به مشهد آمديم. در اين جا آن ۲ پسر جوان ما را به خانه اي در حاشيه شهر بردند ولي متاسفانه آن ها و يکي از دوستان شان با توسل به زور و تهديد ما را طعمه هوس هاي شيطاني خودشان کردند.اصلا قرار نبود که چنين اتفاقي بيفتد اما ما رودست خورده بوديم و راه فراري هم نداشتيم.تقريبا يک هفته از اين ماجراي تاسف بار گذشت و با اين که هر دوي ما پشيمان شده بوديم اما راه فراري از چنگ ۲ جوان هوسران و همدست ديگرشان نداشتيم تا اين که   فرصتي پیش آمد و فرار کردیم و از پليس کمک خواستیم. عروس جوان در پايان اشک هايش را پاک کرد و گفت:  همسرم مرا به چشم يک برده نگاه مي کرد که در تمام امور زندگي بايد مطيع و فرمانبردار محض او مي شدم ...

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم آبان ۱۳۸۹ساعت 0:34  توسط عبرت گیر  | 

نامزدم پسري چشم و گوش بسته و گوشه گير بود اما با اشتباهاتي که من مرتکب شدم او در کمتر از ۶ ماه، تمام حرف هاي قشنگي که روزهاي اول مي زد را فراموش کرد و الان با ۲ دختر جوان ارتباط مخفيانه برقرار کرده است.

مهسا در مرکز مشاوره پليس افزود: چند ماه قبل پسر يکي از اقوام به خواستگاري ام آمد و من با مشورت خانواده ام به او جواب مثبت دادم.

حميد پسر سر به زير و خجالتي بود و در جشن عقدکنان مان، دوستانم با تمسخر و حالتي تحقيرآميز مي گفتند اين ساده را از کجا شکار کرده اي که وقتي داخل اتاق عقد آمد رنگش مثل قالي سرخ شده بود و دستانش مي لرزيد.

عروس جوان افزود: از اين که دوستانم، همسرم را مسخره مي کردند خيلي ناراحت شدم و از همان روز اول با حميد سر ناسازگاري گذاشتم. تصميم داشتم ايرادهاي او را برطرف کنم و به پيشنهاد يکي از دوستانم، نامزدم را همراه خودم به چند مجلس پارتي بردم تا آداب معاشرت ياد بگيرد.

حميد در جلسه اول خيلي غيرتي شده بود و از من ايراد مي گرفت که چرا با پسران غريبه خوش و بش مي کني، ولي همان شب يکي از دوستانم که دختر خوش سر و زباني است براي چند دقيقه او را به زير درختان باغ برد.

نمي دانم چه صحبتي بين آن ها رد و بدل شد که نامزدم تغيير روحيه داد و از آن به بعد خودش پيگير بود که چه زماني به ميهماني شبانه مي رويم و ... از اين بابت خيلي خوشحال بودم و به باوري غلط تصور مي کردم شوهرم باکلاس شده است ولي در کمتر از ۴ ماه فهميدم حميد با ۲ دختر که از آشنايان يکي از دوستانم هستند ارتباط پنهاني برقرار کرده است.

با توجه به حرف هايي که به گوشم مي رسيد خيلي نگران شدم و با پشيماني از حماقتي که کرده بودم تصميم گرفتم نامزدم را اصلاح کنم اما او تعهداتش را زير پا گذاشته است و حالا از شکل و شمايلم ايراد مي گيرد و مرا با دختران ديگر مقايسه مي کند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم آبان ۱۳۸۹ساعت 0:36  توسط عبرت گیر  | 

او به من ابراز عشق و علاقه مي کرد و با اين که نمي خواستم درگير يک ماجراي احساسي بشوم، نمي دانم چه شد که به دام افتادم و به همسرم و دخترم خيانت کردم. اعتراف مي کنم که به راه خطا رفته ام و حالا در حالي به خانه برگشته ام که سرمايه ام را از دست داده ام و سرافکنده و شرمسار هستم.مرد جوان در دايره اجتماعي کلانتري جهاد مشهد افزود: ۲۱ ساله بودم که به اصرار پدرم با دخترعمه ام ازدواج کردم. شکوه زن بسيار قانع و مهرباني است و ما با پشتيباني خانواده ام زندگي مشترک خود را بدون هيچ دغدغه اي آغاز کرديم. اما افسوس که من از همان روز اول به دنبال رفيق بازي رفتم و همسرم نيز که آن موقع ۱۶ سال بيشتر نداشت بيشتر اوقات به خانه پدرش مي رفت و با خانواده اش سرگرم بود. متاسفانه هر روز که مي گذشت نسبت به شکوه توجه کمتري نشان مي دادم و پس از گذشت مدتي با خواهر يکي از دوستانم که به خانه شان رفت و آمد داشتم، آشنا شدم. درست در همان موقع بود که همسرم باردار شد و چون سن وسال کمي داشت بيشتر به خانه پدرش مي رفت تا مراقبش باشند.متاسفانه تنهايي در خانه کار دستم داد و در کنار اين که منزل ما پاتوق دوستانم شده بود، فريب خواهر دوستم را خوردم. او ۸ سال از من بزرگ تر بود و مي گفت: از شوهرش طلاق گرفته است. اين زن جوان در تماس هاي تلفني که داشتيم مرا اسير خودش کرد و ارتباط با او باعث شد تا کم کم به دام شيشه بيفتم و حتي کار به جايي رسيد که با هم ازدواج موقت کرديم.من خودم را خيلي زرنگ فرض مي کردم و تصورم بر اين بود که چند صباحي خوش مي گذرانم و سپس به زندگي ام بر مي گردم، اما افسوس که با اين تفکرات احمقانه براي خودم دردسر درست کردم. چون هر چه مي گذشت اعتياد به شيشه، بيشتر وابسته ام مي کرد و تقريبا تمام درآمدم خرج عياشي هايم مي شد.پس از چند ماه همسر صيغه اي ام که در اين مدت تا مي توانست از من سودجويي کرده بود، گفت: باردار شده است و بايد او را به طور رسمي عقد کنم. با شنيدن اين حرف به خواهش و التماس افتادم و او گفت: اگر مبلغ ۶ ميليون تومان بدهم بچه را سقط خواهد کرد.مرد جوان افزود: من ساده لوح اين پول را با سرقت  طلاهاي همسرم از داخل خانه و گرفتن يک وام جور کردم و به او دادم اما اين ماجرا تمام نشد چرا که اين زن و برادرانش دست بردار نيستند و مدام مرا تهديد مي کنند که بايد ۴ ميليون تومان ديگر به آن ها بدهم در غير اين صورت آبرويم را به باد خواهند داد. اين در حالي است که اين زن به من گفت که موضوع بارداري حربه اي براي سرکيسه کردن من بوده است.

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم آبان ۱۳۸۹ساعت 18:44  توسط عبرت گیر  | 

کانون خانواده ما از روز اول سست بنا نهاده شده بود و من با دلهره و اضطراب رشد کرده ام اما از حدود يک سال قبل پسر جواني سر راهم قرار گرفت که حرف هايش آرام بخش روح و روانم بود و به آيند ه ام اميد پيدا کردم. افسوس که فريب چرب زباني هايش را خوردم و خودم را سياه بخت و بيچاره کردم.ژاله ۲۳ سال سن دارد و توسط ماموران انتظامي شهرستان مرزي تايباد همراه پسري جوان به اتهام رابطه نامشروع و فرار از خانه هنگام خروج از کشور دستگير شده است.او در بيان قصه تلخ زندگي اش گفت: اهل يکي از شهرهاي مرکزي کشور هستم. پدرم شغل درست و حسابي ندارد و هر روز به کاري مشغول است.

من از يک سال قبل در هتل بزرگي مشغول کار شدم و در اين مدت کمک خرج خانواده ام بودم اما يک روز در فضاي اينترنت با پسر جواني آشنا شدم. ما چند هفته با هم از طريق چت و تماس تلفني ارتباط داشتيم تا اين که او گفت تبعه خارجي است و در بندرعباس زندگي مي کند.

«يدا...» با حرف هايش روياهاي قشنگي را برايم ساخت و من که تشنه محبت بودم فريبش را خوردم. او مي گفت وضع مالي بسيار خوبي دارد و مي خواهد به کشورش برگردد.

يدا... مرا تشويق کرد تا بدون اطلاع خانواده ام به بندرعباس بروم و متاسفانه عقلم را کف دستم گذاشتم و از خانه فرار کردم. با هر بدبختي که بود خودم را به بندرعباس رساندم و ما به طور مخفيانه حدود ۴ماه با هم زندگي کرديم. در اين مدت من از کرده خود پشيمان شده بودم چون يدا... مردي نبود که تصورش را مي کردم. تصميم گرفتم به شهر خودمان برگردم اما متوجه شدم باردار شده ام و براي همين هم به ناچار خودم را به دست سرنوشت سپردم. اگر چه از نظر روحي و رواني خيلي به هم ريخته شده بودم و خودم را سرزنش مي کردم که چرا بدون عقد رسمي با يک تبعه خارجي غيرمجاز رابطه برقرار کرده ام و...؟چند روز قبل يدا... گفت قبل از اين که به زمان وضع حمل نزديک شوي بايد به کشورش برويم و ما براي خروج از کشور به شهر مرزي تايباد آمديم. اما ماموران انتظامي دستگيرمان کردند.سرهنگ حيدري مقدم فرمانده پليس شهرستان تايباد در اين باره به خراسان گفت: هم اکنون خانواده دختر جوان که با مراجعه به پليس آگاهي براي دخترشان اعلام مفقوديت کرده بودند در جريان دستگيري او قرار گرفته اند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم آبان ۱۳۸۹ساعت 23:45  توسط عبرت گیر  | 

سر سفره عقد با تمام نفرتي که از ميثم داشتم جواب بله گفتم. من هيچ شناختي نسبت به ميثم نداشتم و تنها مي دانستم که يک بار قبلا ازدواج کرده است و تجربه يک شکست در زندگي خود را دارد. متاسفانه پدرم تنها به صرف آشنايي با پدر ميثم که فردي معتمد و قابل احترام است به اين وصلت راضي شد و مرا هم به زور پاي سفره عقد نشاند. ولي ازهمان لحظه اي که توي اتاق عقد متوجه شدم او چشم چراني مي کند قلبم گرفت و تخم بدبيني در دلم جوانه زد.

ما زندگي مشترک خود را در کمتر از ۵ ماه آغاز کرديم و ۴ سال از عمرمان مثل ابر و باد خيلي سريع گذشت. در اين مدت من بارها و بارها از شوهرم مواردي ديدم که برايم عذاب آور بود اما چون مادرم بيماري قلبي دارد، نمي توانستم چيزي بگويم و همچنين به احترام دختر کوچکم، خون دل خوردم و صدايم درنيامد.

زن جوان آهي کشيد و افزود: تا به حال چندين مرتبه، مچ او را هنگامي که با تلفن همراهش در حال صحبت با دختري جوان بود گرفته ام و از شوهرم خواهش کردم که دست از اين کارهايش بردارد اما فايده اي نداشت و چند ماه قبل نيز خودش اعتراف کرد که با زني معتاد ازدواج موقت کرده است.

ميثم از روز اول کار درست و حسابي نداشت و با خودروي سواري که پدرش براي او خريده بود مثلا مسافرکشي مي کرد تا خرج زندگي مان را در بياورد ولي اين مرد هوسران با ارابه شيطاني اش به دنبال نيات پليد خود رفت و آلوده گناه شد.

متاسفانه در اين مدت، پدر بيچاره ام که پيرمردي بازنشسته مي باشد هزينه هاي زندگي مان را تامين کرده است و پدر شوهرم نيز هر وقت با من و خانواده ام روبه رو مي شود با احساس شرمندگي از کارهاي پسرش، فقط عذرخواهي مي کند.

زن جوان ادامه داد: امروز حدود ساعت ۱۰ صبح بود که ميثم از بيرون آمد و در حالي که خيلي عصبي به نظر مي رسيد، گفت: ماشينم خراب شده است، برو و از پدرت ۲۰۰ هزار تومان قرض بگير و ظهر هم خانه پدرت بمان تا به دنبالت بيايم. من فوري آماده شدم و بچه ام را بغل کردم تا به خانه پدرم بروم اما توي حياط متوجه صدايي از داخل انباري شدم. جلو رفتم و در انبار را باز کردم. با تعجب زن جواني را ديدم که داخل انباري پنهان شده است. او که خيلي ترسيده بود گفت: مرا ببخش، شوهرت مقصر است. با سروصدايي که راه  انداختم آن زن غريبه فرار کرد. ميثم نيز که آبرويش را در خطر مي ديد مرا به باد کتک گرفت و جلوي همسايه ها تهمت هاي ناروايي زد تا دهانم را ببندد.

زن جوان در پايان گفت: متاسفانه به دليل سهل گيري پدر و مادرم در زمان ازدواجم پا به اين زندگي نکبت بار بي روح گذاشتم ولي پس از گذشت ۲ سال متوجه شدم که همسر اول ميثم به دليل مسائل غيراخلاقي اين مرد هوسران از او طلاق گرفته است.

از خانواده ها خواهش مي کنم قبل از ازدواج فرزندانشان تحقيقات درست و حسابي انجام بدهند.


..:: اولین نمایشگاه مجازی خلاقیت و نوآوری ::..



+ نوشته شده در  دوشنبه سوم آبان ۱۳۸۹ساعت 12:34  توسط عبرت گیر  |