داستانهای واقعی و عبرت انگیز

((مطالب مستند این وبلاگ از قسمت حوادث روزنامه صبح خراسان برگرفته شده است))

آشنايي من و نيما خيلي اتفاقي بود. او با حرف هايي که مي زد عقلم را ربود و با تمام وجود دلبسته اش شدم.

 پس از گذشت مدتي موضوع را به مادرم اطلاع دادم و از او راهنمايي خواستم. مادرم مي گفت چون پدرم مردي متعصب و سختگير است نبايد فعلا در اين باره به او چيزي بگوييم و پس از آن که پسر مورد علاقه ام به خواستگاري ام آمد، ما طوري مقدمه چيني مي کنيم که اين ازدواج سر بگيرد و من به خواسته دلم برسم.

او که از ازدواج اجباري با پدرم دل خوشي نداشت معتقد بود به هر قيمتي که شده من بايد با پسر مورد علاقه ام ازدواج کنم تا در کنار مردي که دوستش دارم زندگي کنم و يک عمر حسرت نخورم.

دختر جوان در دايره اجتماعي کلانتري ۲۲ مشهد افزود: رابطه من و نيما با حمايت هاي مادرم ادامه يافت. البته نيما نمي دانست که مادرم از اين موضوع خبر دارد و ما هر موقع فرصتي به دست مي آورديم با هم قرار ملاقات مي گذاشتيم و به پارک مي رفتيم.

متاسفانه نيما پس از جلب اعتمادم از من خواست سوار خودروي او بشوم تا درباره برگزاري مراسم خواستگاري و ازدواج مان تصميم بگيريم.

 هوا خيلي سرد بود و من خواسته اش را پذيرفتم. اما در حالي که با سرعت خيلي کم در خياباني خلوت حرکت مي کرديم ناگهان نيما توقف کرد و جوان ديگري هم سوار خودرو شد.

 من با ناراحتي از اين بابت گفتم چرا اين پسر را سوار ماشين کردي؟در اين لحظه نيما و پسر غريبه با برخوردي خشن تهديدم کردند که بهتر است براي حفظ جانم سکوت کنم.

 آن ها در حالي که سرم را بين دو صندلي گرفته بودند مرا به بيابان هاي اطراف شهر انتقال دادند و... نيما و دوست حيوان صفتش سپس با اين ادعا که از من فيلم برداري هم کرده اند و اگر يک کلمه حرف بزنم آبرو و حيثيتم را به باد خواهند داد! در نزديکي خانه رهايم کردند و متواري شدند.


+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم بهمن ۱۳۹۰ساعت 22:35  توسط عبرت گیر  | 

فکر مي کردم آشنايي من با حامد که براي انجام کاري به محل کارم آمده بود يک اتفاق عالي در زندگي ام بود، اما حالا مي فهمم عجب اشتباه بزرگي کرده ام.

دختر جوان در دايره اجتماعي کلانتري ۳۶ مشهد افزود: من و حامد چند ماه به طور پنهاني و بدون اطلاع خانواده ام با هم رابطه داشتيم و هر موقع دلتنگ هم مي شديم در پارک قرار ملاقات مي گذاشتيم.

 او در اين مدت با وعده هاي پوشالي مرا خام کرد ولي پس از آن که اين رابطه مثلا عاطفي به سوءاستفاده هاي مکرر ختم شد خودش را کنار کشيد و گفت خانواده اش راضي به اين ازدواج نيستند.

نمي دانستم چکار کنم و با نگراني عجيبي که داشتم به سراغ دوست حامد رفتم تا از او کمک بگيرم.

من واقعيت را براي اين پسر جوان تعريف کردم و او که به ظاهر خودش را خيلي ناراحت نشان مي داد گوشي تلفن را برداشت و در تماس تلفني که با حامد داشت او را به باد فحش و ناسزا گرفت. 

دختر جوان افزود: احسان به من قول داد که کمکم کند اما چند روز بعد او تماس گرفت و در ديداري که با هم داشتيم ادعا کرد با حامد قطع رابطه کرده است.

آن روز احسان گفت هميشه به دوستش حامد حسودي اش مي شده که چه دختري را براي ازدواج انتخاب کرده است و حالا که چنين خيانتي در حقم شده است حاضر است يک عمر در کنارم باشد و مرا به خوشبختي برساند.

او با حرف هاي احساسي مرا تحت تاثير قرارداد و متاسفانه دوباره فريب خوردم و مرتکب خطاي ديگري شدم. من و احسان با هم قرار ازدواج گذاشتيم ولي او اصرار داشت چند ماه دندان روي جگر بگذارم و صبر کنم تا کمي به کار و کاسبي اش سر و سامان بدهد تا روزي که به خواستگاري ام خواهد آمد حرفي براي گفتن داشته باشد.

 متاسفانه اين رابطه نيز رنگ و بوي ديگري به خود گرفت و ... .دختر جوان افزود: احسان هم به من خيانت کرد و حالا مي گويد بهتر است براي هميشه همديگر را فراموش کنيم!!!


+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم بهمن ۱۳۹۰ساعت 22:27  توسط عبرت گیر  | 

قبولي من در دانشگاه اين باور را برايم به وجود آورد که در مسير خوشبختي قرار گرفته ام و ديگر هيچ مشکلي نخواهم داشت 

اما ترم چهارم بودم که عمويم مرا براي پسرش خواستگاري کرد و با اين که هيچ علاقه اي به پسرعمويم نداشتم فقط به احترام پدرم و البته با اين شرط که ادامه تحصيل بدهم جواب بله را گفتم و رخت عروسي به تن کردم.

زن جوان با چشماني اشک بار در دايره اجتماعي کلانتري ۱۵ مشهد افزود: متاسفانه عمويم پس از گذشت چند ماه گفت خوش ندارد عروسش به دانشگاه برود و او با اين حرف ها شوهرم را نيز نسبت به من بدبين کرد.

 ناصر و پدرش آن قدر روي اعصابم راه رفتند که به ناچار ترک تحصيل کردم و ما بلافاصله زندگي مشترک خود را آغاز کرديم.من با اين که واقعا دوست داشتم ادامه تحصيل بدهم با اين شکست کنار آمدم و خودم را براي يک زندگي موفق مهيا کردم. 

اما در سومين روز از زندگي مشترکمان فهميدم ناصر به کراک معتاد است و حتي با زني خياباني نيز رابطه پنهاني دارد. در اين شرايط موضوع را به پدرم اطلاع دادم و به اصرار خانواده ام از پسرعمويم طلاق گرفتم.

 من دوباره به دانشگاه رفتم و کاري نيم وقت در يک شرکت بزرگ براي خودم پيدا کردم.

 ۲ سال گذشت و در اين مدت مردي که ظاهري کاملا موجه داشت سر راه زندگي ام قرار گرفت.

 او پس از جلب اعتمادم ادعا کرد همسرش در خارج از کشور است و قصد دارد او را طلاق بدهد. اين مرد حقه باز پيشنهاد داد به عقد موقت و پنهاني او دربيايم تا بعد از آن که کارها جفت و جور شد مرا به عقد رسمي خود درآورد.

 او خيلي ماهرانه نقش خود را بازي کرد و حتي آپارتمان کوچکي را به نام من اجاره کرد و هر موقع مي خواستيم همديگر را ببينيم به آن جا مي رفتيم.

زن جوان افزود: من با اميدواري به آينده، موضوع ارتباطم با بابک را از خانواده ام مخفي نگه داشتم و همين مسئله باعث شد به چنين بدبختي گرفتار شوم. بابک چند برگ از چک هايم را نيز در بازار خرج کرد و مي گفت مي خواهد شرکتي تاسيس کند و همه چيز بايد به نام من و متعلق به من باشد.

طبق نقشه اي که کشيده بوديم قرار بود ۳ ماه ديگر زندگي مشترک خود را به طور رسمي آغاز کنيم. ولي او پس از آن که به همين راحتي مرا خام کرد و سرم را کلاه گذاشت متواري شد و فکر مي کنم به خارج از کشور فرار کرده باشد.

حالا من مانده ام با آپارتماني که چند ماه اجاره آن عقب افتاده است و تعهد در قبال چک هايي که بابک در بازار خرج کرد که فکر مي کنم حدود ۱۴ ميليون تومان مبلغ کل اين چک هاست.

زن جوان آهي کشيد و گفت: ازدواج اولم اشتباهي بود که ناشي از سهل انگاري پدر و مادرم بود ولي اين حماقتي که خودم مرتکب شدم به هيچ وجه قابل توجيه نيست و نتيجه ناآگاهي و ندانم کاري خودم است.کاش حواسم را جمع مي کردم و با توجه به شکست اول در زندگي ام فکرم را به کار مي انداختم تا دچار چنين مشکلاتي نشوم.من از خانواده ها خواهش مي کنم در هر کاري با همديگر مشورت کنند و منطقي و عاقلانه تصميم بگيرند چون تاوان شکست هاي زندگي گاهي خيلي سنگين و طاقت فرساست.

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم بهمن ۱۳۹۰ساعت 22:22  توسط عبرت گیر  |