داستانهای واقعی و عبرت انگیز

((مطالب مستند این وبلاگ از قسمت حوادث روزنامه صبح خراسان برگرفته شده است))

سر و گوشم مي جنبيد و شوهرم وقتي فهميد با پسر جواني رابطه پنهاني دارم بدون هيچ عذر و بهانه اي طلاقم داد. من با سرافکندگي و شرمساري به خانه پدرم برگشتم و مدتي سرزنش هاي خانواده ام را تحمل کردم تا اين که آن پسر جوان به خواستگاري ام آمد و ما با هم ازدواج کرديم.

«محمود» شغل درست و حسابي نداشت و اهل رفيق بازي بود. ما زندگي مشترک خود را آغاز کرديم و با توجه به اين که از سوي اقوام و آشنايان طرد شده بوديم سعي مي کردم به هر قيمتي شده زندگي مان را حفظ کنم ولي افسوس که پس از گذشت مدت کوتاهي فهميدم شوهرم به مواد مخدر اعتياد دارد.با اطلاع از اين واقعيت تلخ مي خواستم طلاق بگيرم اما هيچ کس از من حمايت نکرد و مجبور شدم بسوزم و بسازم چرا که اين بدبختي نتيجه اشتباه هاي خودم بود.

زن ۳۹ ساله در دايره اجتماعي کلانتري آبکوه مشهد افزود: من از روز اول زندگي با اين جوان در يک شرکت توليدي مشغول کار شدم تا بتوانم خرج و مخارج زندگي مان را تامين کنم و در طول اين سال ها تمام دلخوشي ام به پسرم بود چرا که از شوهر معتاد و بي مسئوليتم قطع اميد کرده بودم. با هر رنج و زحمتي که بود چرخ زندگي را مي گرداندم و زندگي سردي را سپري مي کردم تا اين که يک روز برايم خبر آوردند محمود پس از تزريق مواد مخدر داخل مخروبه اي در حاشيه شهر فوت کرده است.

بعد از مرگ فلاکت بار شوهرم، تنها ماندم و تمام سعي خودم را براي خوشبختي پسرم به کار بستم. ولي از اين همه تلاش و زحمت نتيجه اي نگرفتم. متاسفانه در اين سال ها فکر و ذهن پسرم هميشه با اين سوال درگير بود که چرا اطرافيان و فاميل با ما هيچ رابطه اي ندارند و برخورد تحقيرآميزي مي کنند.

  پسرم با پرس و جو و تحقيقات فراوان متوجه شد من چه گذشته تاريکي داشته ام و علت طلاقم از همسر اولم رابطه نامشروع بوده است.با روشن شدن اين راز پسر جوانم از نظر روحي و رواني آسيب جدي ديد و دچار افسردگي شديدي شد. او که خودش را قرباني هوس هاي من مي داند در سال دوم دبيرستان ترک تحصيل کرد و دنبال کارهاي غيراخلاقي رفت. پسر ۱۸ ساله ام تا به حال چندين بار به اتهام سرقت، شرارت و عربده کشي و نزاع دستگير شده است و به مواد مخدر اعتياد دارد.من مي ترسم يک کلمه با پسرم حرف بزنم چون تيزي چاقو را نشانم مي دهد و گذشته ام را برايم يادآوري مي کند. مانده ام با او چه کار کنم و هيچ ياور و دادرسي ندارم. از آشنايان و اقوام شنيده ام که مي گويند از چنين مادري، اين طور بچه اي به عمل مي آيد!

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم اسفند ۱۳۸۹ساعت 22:3  توسط عبرت گیر  | 

آشنايي من و «صمد» خيلي اتفاقي بود و از چند لبخند بي معني و نگاه هاي هوس آلود در داخل اتوبوس شرکت واحد آغاز شد. ما مدتي به طور تلفني با هم رابطه داشتيم و صمد ادعا مي کرد حاضر است برايم بميرد. او يک روز از من خواست به ديدار مادرش بروم ولي چون حدس مي زدم که امکان دارد دامي برايم پهن کرده باشد قبول نکردم.

دختر ۱۹ ساله در دايره اجتماعي کلانتري خواجه ربيع مشهد افزود: پسر مورد علاقه ام وقتي با جواب منفي ام روبه رو شد خيلي طبيعي برخورد کرد و گفت اگر ايرادي ندارد در يک پارک با مادرش ديدار کنم و در مورد ازدواج و تشکيل زندگي حرف بزنيم. اين خواسته کمي منطقي تر به نظر مي رسيد و براي ديدن مادر شوهر آينده ام به پارک رفتم. صمد همراه خانمي حدود ۴۵ ساله آمد و او که ادعا مي کرد اين زن مادرش است ما را چند دقيقه اي با هم تنها گذاشت. آن روز صحبت هاي ما گل انداخت و به اين ترتيب بود که با اعتماد بي جا، بدون آن که چيزي در اين باره به خانواده ام بگويم رفت و آمد خودم را به خانه اين زن آغاز کردم.

متاسفانه من که خودم را عروس آينده اين خانواده مي دانستم فريب خوردم و صمد مرا قرباني هوس هاي شيطاني خود کرد اما حالا متوجه شده ام که چه حماقتي کرده ام. چون اين زن، مادر صمد نيست و آن ها با هم چنين نقشه اي کشيدند تا بتوانند مرا خام کنند. من نسبت به اين جوان حيوان صفت که تا چند روز قبل براي شنيدن صدايش بي تابي مي کردم و عاشق نگاهش بودم احساس تنفر عجيبي پيدا کردم.واقعا مانده ام چه خاکي بر سرم بريزم و با توجه به تهديدهايي که او و همدستش دارند مي ترسم چيزي بگويم و خيلي نگران هستم.

اميدوارم دختران جواني که داستان تلخ زندگي مرا مي خوانند درس عبرت بگيرند و مراقب خنده و نگاه خود باشند چون بدبختي من از بي توجهي به همين نکات ساده و پنهان کردن مسائل از پدر و مادرم به وجود آمده است.در خور يادآوري است در پي اظهارات اين دختر جوان، پليس ۲ متهم پرونده را دستگير و تحقيقات درباره ماجرا آغاز شده است.

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم اسفند ۱۳۸۹ساعت 15:25  توسط عبرت گیر  | 

خودم را در اتاقم زنداني کرده بودم و فکر مي کردم ارتباط با پسر جواني که هر روز از طريق چت حال و احوال همديگر را مي پرسيديم مي تواند راه مناسبي براي نجات از تنهايي هايم باشد!

دختر جوان با چشماني اشکبار در دايره اجتماعي کلانتري نواب مشهد، افزود: پدر و مادرم شاغل هستند و ما در تهران زندگي مي کنيم. من از روزي که خودم را شناختم تنها بودم و هميشه حسرت مي خوردم که اي کاش مثل هم کلاسي هايم با والدينم سرسفره مي نشستم و يا خواهر و برادري داشتم که حداقل با او حرف مي زدم و درد دل مي کردم.

متاسفانه از حدود يک سال قبل با پسري که خودش را پدرام معرفي مي کرد و اهل مشهد بود آشنا شدم. ما هر روز با هم چت مي کرديم. پدرام با جملات احساسي و عاشقانه مرا شيفته و دلباخته خودش کرد و هميشه مي گفت: کاش موقعيتي پيش مي آمد تا همديگر را از نزديک مي ديديم.

او يک روز گفت: اگر وضعيت مالي مناسبي داشت، حتما به خواستگاري ام مي آمد؛ اگرچه يک راه ديگر هم وجود دارد تا والدينم مجبور شوند با ازدواجمان موافقت کنند و آن اين که از خانه فرار کنم و به مشهد بيايم. متاسفانه من که او را فرشته نجات خودم مي ديدم، مرتکب اشتباه بزرگي شدم و به اميد او از خانه فرار کردم و به مشهد آمدم.

دختر جوان افزود: من و پدرام در محلي که با هم قرار گذاشته بوديم براي اولين بار همديگر را ديديم و سپس همراه او به خانه اي در حاشيه شهر رفتيم. متاسفانه در آن جا پدرام چهره واقعي خودش را نشانم داد. او مرا زنداني کرد و پس از چند ساعت ۲ نفر از دوستان شيطان صفتش نيز آمدند و...! آن ها مرا با وضعيتي بسيار اسفناک در يکي از خيابان هاي خلوت مشهد، رها کردند و گريختند. نمي دانم با کدام عقل از خانه فرار کردم و با توجه به قول و قراري که با پدرام براي ازدواج و آينده گذاشته بوديم، اصلا فکر نمي کردم او چنين دامي برايم پهن کرده باشد و به اين راحتي عفت و حيثيتم را از دست بدهم. اي کاش با پدر و مادرم صحبت مي کردم و درپيله اينترنتي گرفتار نمي شدم.

در پي اظهارات اين دختر جوان، تيم هاي اطلاعات و عمليات پليس مشهد، به طور ويژه وارد عمل شدند و با توجه به سرنخ هاي موجود، ۳ متهم پرونده را دستگير و به مراجع قضايي معرفي کردند.

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم اسفند ۱۳۸۹ساعت 0:40  توسط عبرت گیر  |