داستانهای واقعی و عبرت انگیز

((مطالب مستند این وبلاگ از قسمت حوادث روزنامه صبح خراسان برگرفته شده است))

تمام دنیا و آرزوهایم در او خلاصه می شد و از صمیم قلب دوستش داشتم. من کاخ رویاهایم را با خشت وعده های پسری بنا کردم که حاضر بودم قلبم را زیر پایش بگذارم و جانم را برایش بدهم اما سینا خیلی راحت فریبم داد و روسیاه و بدبخت شدم.

المیرا 16 سال سن دارد و برای اعلام شکایت از پسری جوان و خانواده اش همراه مادر خود به کلانتری مراجعه کرده است.

او در بیان داستان زندگی اش گفت: مشکل من از دو سال قبل و زمانی که به بهانه درس خواندن به خانه دوستم می رفتم و با او در خیابان ها پرسه می زدیم شروع شد.

یک روز با جوانی به نام سینا آشنا شدم و تعریف و تمجیدهای هم کلاسی ام از تیپ و قیافه این پسر جوان مرا بیشتر شیفته و دلباخته اش کرد.

من در مدت کوتاهی به او وابسته شدم و ما تقریباَ هر روز همدیگر را می دیدیم و یا با هم صحبت می کردیم.

مادر سینا نیز از رابطه ما خبر داشت و چند بار تلفنی با هم صحبت کرده بودیم اما یک روز پسر مورد علاقه ام گفت: خواهر بزرگش از تهران به مشهد آمده است و می خواهد مرا ببیند و کمی در مورد آینده صحبت کند.

با خوشحالی همراه او به خانه شان رفتم ولی از لحظه ای که به داخل آپارتمان پا گذاشتم متوجه شدم کسی در خانه نیست .

سینا گفت: چنددقیقه منتظر باش الان مادر و خواهرم می آیند آنها رفته اند برای تو هدیه بخرند.

او با یک لیوان شربت از من یذیرایی کرد و چند دقیقه بعد سر گیجه عجیبی گرفتم و پلک هایم سنگین شد و دیگر نفهمیدم چه اتفاقی افتاد .

وقتی به هوش آمدم متوجه شدم داخل خودرو سینا هستم و او با گریه و التماس می گفت: تو همسر آینده ام هستی و نگران مشکلی که به وجود آمده نباش ما خیلی زود با هم ازدواج می کنیم .

با توجه به مشکلی که برایم به وجود آمده بود به خانه رفتم و این موضوع را از خانواده ام مخفی نگه داشتم.

دو ماه از این ماجرا گذشت و فهمیدم باردار شده ام . من با سینا تماس گرفتم و گفتم با توجه به وضعیتی که به وجود آمده هر چه زودتر باید به خواستگاری ام بیایی.

او هم پیشنهاد داد یک هفته بعد با مادرش در یک پارک قرار ملاقات بگذاریم و در این باره صحبت کنیم.

دختر نوجوان اشک هایش را پاک کرد و افزود: آنها سر قرار حاضر شدند و مادر سینا گفت ابتدا باید بچه ات را سقط کنی چون این بچه آبروی همه ما را خواهد برد. من به تو قول می دهم که خودم در کمتر از دو ماه شرایط ازدواج شما را فراهم کنم.

آنها با این وعده های شوم مرا با خود به خانه ای در حاشیه شهر مشهد بردند و عمل سقط جنین را انجام دادیم.

اما با حال و روزی که داشتم به محض این که به خانه برگشتم مادرم متوجه غیر طبیعی بودن حالم شد و من موضوع را برایش تعریف کردم . ما بلافاصله به سراغ سینا و مادرش رفتیم اما آنها خانه خود را تغییر داده اند و هیچ شماره و نشانی از آنها نداریم.

المیرا در پایان گفت: از تمام دختران جوان خواهش می کنم از لبخند هوس و قول و قرارهای خیابانی دوری کنند و در هر مسئله ای با پدر و مادر خود مشورت داشته باشند تا دچار مشکل نشوند.

در خور یادآوری است، با توجه به ادعای دختر نوجوان و مادرش، پلیس متهم اصلی پرونده را دستگیر کرده است و تحقیقات دراین باره هم چنان ادامه دارد.
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم مرداد ۱۳۸۹ساعت 5:6  توسط عبرت گیر  | 

تازه از دانشگاه فارغ التحصيل شده ام و خودم را آماده مي کردم به سربازي بروم که خانواده ام گفتند اگر متاهل بشوم خدمت سربازي را در شهر خودمان سپري خواهم کرد. آن ها با عجله آستين بالا زدند و براي خواستگاري از دخترعمويم به خانه  آن ها که در يکي از شهرهاي نزديک مشهد است رفتند. داماد جوان در دايره اجتماعي کلانتري شهيد نواب صفوي مشهد افزود: من و دخترعمويم هيچ شناختي از همديگر نداشتيم و از پدرم خواستم در مورد همسر آينده ام کمي تحقيق کند.

اما او ناراحت شد و با عصبانيت جواب داد: آدم براي ازدواج با دختري که هفت پشت غريبه است به تحقيقات مي رود و اين را بدان که عقد دخترعمو و پسرعمو را در آسمان ها بسته اند، پس دهانت را ببند و درباره دختر برادرم حرف اضافي نزن.

عباس ادامه داد: به اين ترتيب بود که مراسم خواستگاري و عقدکنان در کمتر از ۴۸ ساعت برگزار شد و من نامزدم را به مشهد آوردم تا با اخلاق و رفتار هم بيشتر آشنا شويم، اما از همان لحظه اول متوجه حرکات و رفتار مشکوک او شدم؛ چون هر موقع زنگ گوشي تلفن همراهش به صدا در مي آمد دستپاچه مي شد و به داخل اتاق مي رفت و انگار موضوعي را از من پنهان مي کرد.با شک و ترديد موضوع را به مادرم اطلاع دادم، اما او خيلي بي تفاوت در جوابم گفت: تو مثل اين که نمي فهمي يک دختر جوان را از خانواده اش جدا کرده اي و همسرت دلش براي خواهر يا پدر و مادرش تنگ شده است.

مادرم تاکيد کرد: نگران نباش در طايفه ما دختر بي حجب و حيا وجود ندارد و ...!حدود يک ماه از عقدکنان ما گذشت و نيره روز به روز سردتر مي شد تا اين که هفته قبل براي ديدن خانواده اش به شهرستان رفته بوديم و من در خانه مشغول استراحت بودم که نامزدم با عجله آماده شد و از خانه بيرون رفت.

آرام و بي صدا برخاستم و تعقيبش کردم و متاسفانه با چشمان خودم ديدم همسرم در فضاي سبزي که نزديک خانه شان است با پسري غريبه صحبت مي کند.

آ ن ها حتي با هم سوار موتورسيکلت شدند و رفتند. با ديدن اين صحنه قلبم داشت از کار مي افتاد و وقتي از همسايه هايشان تحقيقات کردم فهميدم پليس چند ماه قبل دخترعمويم را با پسري جوان به اتهام رابطه نامشروع دستگير کرده است و خانواده عمويم از اين ماجرا چيزي به ما نگفته اند.من آن روز بدون اين که چيزي بگويم ساکم را برداشتم و با چشماني گريان به مشهد برگشتم. امروز هم به اين جا آمده ام تا راهنمايي ام کنيد، مي خواهم اين عروس بی حجب و حیا را طلاق بدهم. اما اي کاش کمي تحقيقات کرده بوديم، احساساتم را در راه خدمت سربازي قرباني نمي کردم.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم مرداد ۱۳۸۹ساعت 10:43  توسط عبرت گیر  | 

روزي که حکم بازنشستگي ام را گرفتم از من تقدير و تشکر شد و با خوشحالي به خانه ام رفتم تا ايام پيري را به آسايش و راحتي سپري کنم، اما غافل از آن بودم که نتيجه کارها و خطاهايم مرا راحت نخواهد گذاشت و لقمه نان حرامي که تحت عنوان پول زيرميزي، شيريني و ... سال ها، سفره ام را رنگين کرده بود، طعم تلخ بدبختي را زير زبانم خواهد گذاشت و بايد تاوان سنگيني براي اشتباهاتم بپردازم!پيرمرد ۶۷ ساله افزود: هنوز چند ماه از بازنشستگي ام نگذشته بود که همسرم در حادثه رانندگي آسيب ديد و از ناحيه يک پا معلول شد. او گوشه خانه افتاد و اين مشکل، ما را از نظر روحي خيلي آزرده کرد.در حالي که به دنبال سرگرمي هاي تازه اي مي گشتم تا ذهن همسرم را به خود مشغول کند، مشکلات بچه ها روي سرمان آوار شد و تار و پود زندگي مان را از هم گسست.ماجرا از اين قرار بود که دامادم به اتهام رابطه نامشروع با خواهر عروسم دستگير شد و اين موضوع آبرو و حيثيت ما را در بين فاميل لکه دار کرد.متاسفانه پسرم نيز تحت تاثير اختلافات و مشکلاتي که با خانواده همسرش پيدا کرده بود عروسم را طلاق داد. دخترم نيز سر اين مسئله از شوهرش جدا شد و با يک بچه به خانه ام برگشت.پيرمرد دل شکسته در مرکز مشاوره پليس خراسان رضوي افزود: مشکلات زندگي ما به همين جا ختم نشد چون پس از گذشت مدتي حرکات و رفتار پسرم مرا به شک انداخت و با اندکي کنترل و مراقبت فهميدم او به کريستال اعتياد پيدا کرده است.من و همسرم هر چه تلاش کرديم سيامک را از اين منجلاب نجات دهيم فايده اي نداشت و او حتي در کمتر از دو سال از محل کار خود اخراج شد.الان ۴ سال است که پسرم سوهان عمرم شده است و پولي که پدرش با احساس زرنگي در طول سال ها جمع کرده را با توسل به زور و تهديد مي گيرد و باد هوا مي کند.من و همسرم براي سيامک خيلي غصه خورده ايم، اما امروز واقعيت تلخ ديگري براي مان فاش شد و آن اين که او پسر کوچکم را نيز به دام موادمخدر انداخته است  ...!پيرمرد بازنشسته با صدايي بغض گرفته افزود: خواهش مي کنم درددل هايم را چاپ کنيد تا کساني که امروز سرکار هستند و مسئوليتي دارند، بدانند لقمه حرام آدم را بيچاره مي کند و اين دنيا دار مکافات است. التماس مي کنم اگر مي خواهيد عاقبت به خير شويد به خدا توکل کنيد و مراقب کارهاي تان باشيد. چون من از زندگي ام خيري نديدم و حالا به جاي ورزش و تفريح بايد شبانه روز از دلهره تلفن هاي مشکوک دخترم با مردان غريبه و دود و دم دو پسر ناخلفم که آتش زير خرمن زندگي ام به پا کرده اند در عذاب و رنج باشم.


..:: اولین نمایشگاه مجازی خلاقیت و نوآوری ::..



+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم مرداد ۱۳۸۹ساعت 12:16  توسط عبرت گیر  | 

سرم محکم به سنگ زمانه خورد و از قله غرور و خودخواهي آن چنان سقوط کردم که ديگر رو ندارم به چشمان پدر و مادرم نگاه کنم. «رامين» با صدايي بغض  گرفته افزود: ۳ سال قبل تازه از سربازي آمده بودم که با کمک پدرم کار و کسب آبرومندانه اي راه انداختم و روي پاي خودم ايستادم. خانواده ام از تلاش و پشتکارم راضي بودند و تصميم گرفتند برايم آستين بالا بزنند. در حالي که آن ها دختران قوم و آشنا را معرفي مي کردند من به مادرم گفتم با دختري به نام سوسن آشنا شده ام و او را خيلي دوست دارم. پدر و مادرم با خوشحالي تحقيقات خود را درباره دختر مورد علاقه ام آغاز کردند ولي آن ها با اطلاعاتي که در مورد سوسن و خانواده اش به دست آوردند مخالفت شديد خود را با اين ازدواج اعلام کردند.مرد جوان افزود: متاسفانه من که يک دل نه، صد دل عاشق و خاطر خواه شده بودم بدون توجه به نظر و خواسته خانواده ام و تحت تاثير حرف هاي تحريک آميز سوسن، از خانه فرار کردم و همراه دختر مورد علاقه ام به يکي از شهرهاي شمالي کشور رفتيم. ما ۲ روز در خانه يکي از دوستان دوران سربازي ام ميهمان شديم و سپس به شهر خودمان بازگشتيم و به اين ترتيب بود که خانواده ام از ترس آبروي شان بساط مراسم عقدکنان را چيدند و من زندگي مشترک خود را با کسي که از صميم قلب دوستش داشتم آغاز کردم. روزهاي اول خيلي خوب و شيرين گذشت و هر چيزي که همسرم اراده مي کرد برايش فراهم مي ساختم. سوسن دنبال مد و تفريحات متنوع بود و براي هر مجلس و مراسمي لباس هاي گران قيمت مي خريد من هم چون خيلي دوستش داشتم با اين که از نوع لباس پوشيدن و حرکات و رفتارش در بيرون از خانه دلخور بودم چيزي نگفتم و با خودم مي گفتم به مرور زمان و با تولد يک فرزند همه چيز درست خواهد شد. اما افسوس که با تولد دخترمان هم سوسن تغييري نکرد و حتي از چندي قبل متوجه حرکات و رفتار و تلفن هاي مشکوک او شدم. من او را زير نظر گرفتم و به چشم خودم ديدم وقتي سرکار هستم مرد غريبه اي...!در اين لحظه بغض دلتنگي مرد جوان شکست و او که براي پي گيري شکايت خود به پليس مراجعه کرده بود رشته کلامش پاره شد. فرمانده انتظامي شهرستان جوين درباره اين پرونده به خراسان گفت: با اعلام شکايت رامين، ماموران انتظامي سوسن و مرد جواني را به اتهام رابطه نامشروع در منزل مسکوني دستگير کردند. سرهنگ حسين بدري افزود: متهمان اين پرونده با تشکيل پرونده به مراجع قضايي معرفي شده اند. وي تاکيد کرد: مشاوره قبل و بعد از ازدواج مي تواند بسياري از اختلافات و مشکلات را حل کند تا جوانان با آگاهي از مهارت هاي زندگي، انتخاب صحيح و درستي در زمان ازدواج داشته باشند و راه حل منطقي براي اختلافات و مشکلات خود به کار گيرند.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم مرداد ۱۳۸۹ساعت 19:31  توسط عبرت گیر  | 

زندگي قشنگي داشتيم و مادرم که الگوي مهر و عاطفه بود با محبت هايش براي من و پدرم آرامش خاصي فراهم مي کرد اما افسوس که او خيلي زود از اين دنيا رفت و روزي که لباس عزايش را به تن کردم ۱۳ سال بيشتر نداشتم.

بعد از مرگ مادر، پدرم مرا روي چشم هايش نگه داشت و تمام سعي و توان خودش را به کار بست تا ناراحتي و غمي در سينه نداشته باشم. او حتي بارها در برابر اصرار پدربزرگ و مادربزرگم براي ازدواج مجدد مي گفت: ديگر هيچ کس نمي تواند جاي همسر اولم را برايم پر کند و مي خواهم يادگار او را به خوبي بزرگ کنم.دختر ۱۶ ساله در دايره اجتماعي کلانتري شهرک ناجاي مشهد افزود: من در سن ۱۵ سالگي با زن جواني که در همسايگي مان زندگي مي کرد آشنا شدم. او از شوهرش طلاق گرفته بود و با محبت هايش مرا شيفته خودش کرد تا جايي که به هم وابسته شديم و يک لحظه طاقت دوري اش را نداشتم.من از پدرم خواستم تا با زن همسايه ازدواج کند و بالاخره او را راضي کردم و آن ها طي مراسم ساده اي به عقد هم درآمدند.

شب عروسي پدرم آرام و بي صدا گريه کردم و در سکوت شبانه به روح مادرم که حس مي کردم همان نزديکي است گفتم اگرچه تو رفتي اما اعظم خانم مي تواند برايم مادري کند.

حدود چند ماه از ازدواج پدرم گذشت و نامادري ام چهره واقعي خودش را نشانم داد. او سکان کشتي زندگي مان را به دست گرفت و تا جايي که مي توانست پدرم را نسبت به من بدبين کرد.

ديگر از مهر و علاقه پدرم خبري نبود و او فقط گير مي داد و مي گفت: حق نداري از خانه بيرون بروي، به تلفن جواب بدهي و...!پدرم و اعظم خانم هر وقت ميهماني مي رفتند مرا همراه خود نمي بردند و از اين همه توهين و تحقير دلم داشت مي ترکيد، تا اين که پسر جواني سر راهم قرار گرفت. کيوان با سوءاستفاده از احساس تنهايي و دلتنگي هايم فريبم داد و کار به جايي رسيد که پس از چهار ماه ارتباط مخفيانه، او مرا در حالي رهايم کرد که باردار شده بودم و لحظه شماري مي کردم تا به خواستگاري ام بيايد اما خبري نشد و اين جوان هوسران حاضر نيست حتي به تلفنم جواب بدهد.من موضوع را با نامادري ام مطرح کردم و مي خواستم ببينم چه خاکي مي توانم بر سرم بريزم که متاسفانه اعظم خانم با لبخندي مرموز موضوع را به پدرم گفت و به اين ترتيب بود که بابا مرا از خانه بيرون کرد.

به سراغ پسري که بدبختم کرده است رفتم و کمک خواستم، من با راهنمايي يکي از دوستان او سقط جنين کردم و از آن به بعد پسر مورد علاقه ام نيز خودش را کنار کشيد و گفت: اگر يک بار ديگر مزاحمش بشوم آمار مرا به افراد اراذل و اوباش خواهد داد تا خونم را بريزند و....دختر نوجوان با آه و ناله در حالي که اشک مي ريخت گفت: از اين وضعيت خسته شده ام و از خودم بدم مي آيد. به اين جا آمده ام تا کمکم کنيد.ولي اي کاش پدرم در ازدواج مجدد خود به جاي اين که به حرف من گوش کند، با پدربزرگ و مادربزرگم مشورت مي کرد و من هم چنين اشتباه بزرگي مرتکب نمي شدم.واقعيت اين است که آدم بايد در هر شرايط و موقعيتي مواظب خودش باشد در غير اين صورت پشيمان و نادم خواهد شد و...!درخور يادآوري است با توجه به اين که دختر نوجوان از سوي خانواده اش طرد شده، با پيگيري کارشناس اجتماعي کلانتري شهرک ناجاي مشهد، به بهزيستي خراسان رضوي معرفي و تحقيقات لازم پرونده براي دستگيري پسر جوان و ديگر متهمان پرونده در ماجراي سقط جنين آغاز شده است.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم مرداد ۱۳۸۹ساعت 14:39  توسط عبرت گیر  | 

در پارتي هاي شبانه براي اين که جلوي ديگران کم نياورم و خودي نشان بدهم هرچه دوستانم تعارف مي کردند مصرف مي کردم و سرم را با غرور بالا مي گرفتم، اما در مدت کوتاهي شاخ غرورم شکست و نتيجه کارهاي اشتباهم را با گرفتاري در دام کريستال لعنتي ديدم.بيچاره پدرم وقتي متوجه شد چه بلايي سرم آمده است از ترس آبرويش مرا تحت نظر پزشک متخصص بستري کرد و با هزينه مادي و روحي سنگيني که او متحمل شده بود، توانستم ترک اعتياد کنم. ولي افسوس که يک ماه بعد دوباره وسوسه شدم و خودم را گرفتار کردم. پدرم خيلي اصرار داشت تا براي درمانم کاري کند، اما تلاش او بي فايده بود، چون اعتماد به نفسم را از دست داده بودم و نمي توانستم تصميم قاطعانه اي براي آينده ام بگيرم.پسر جوان در دايره اجتماعي کلانتري جهاد مشهد افزود: من آن قدر خانواده ام را آزار دادم که آن ها از دستم عاصي شده بودند و روزي که پدرم متوجه شد طلاهاي مادرم را سرقت کرده ام، مرا از خانه بيرون کرد و آواره کوچه و خيابان شدم. متاسفانه هيچ يک از دوستان قديمي ام که هميشه شريک پول توجيبي ام بودند، حاضر نشدند حتي يک شب پناهم بدهند و من پس از چند روز با بهانه اي به خانه خاله ام رفتم و حدود ۴۰ هزار تومان وجه نقد از آن جا سرقت کردم. با اين کار هزينه خريد کريستال زهرماري براي چهار روز جور شد، ولي دوباره استخوان درد عجيبي به سراغم آمد و چون پولي در بساط نداشتم تصميم گرفتم دست به سرقت بزنم. من در کوچه اي تاريک دو خانم تنها را ديدم و آن ها را تعقيب کردم تا در فرصتي مناسب راه شان را سد کنم اما آن ها به داخل خانه اي رفتند و با روشن شدن چراغ هاي خانه احتمال مي دادم که تنها باشند.پسرجوان ادامه داد: استخوان درد و سرگيجه عجيبي داشتم و اصلا متوجه نبودم چه کار مي کنم. جلو رفتم و زنگ خانه را به صدا درآوردم و گفتم لطفا به پدرتان بگوييد بيايند کارشان دارم. در اين لحظه يکي از اين دو خانم جواب داد: اشتباه آمده ايد ما اين جا تنها زندگي مي کنيم.با شنيدن اين حرف پس از آن که مطمئن شدم آن ها تنها هستند خيالم راحت شد و با عجله از ديوار بالا رفتم و به زور واردخانه شدم. مي خواستم با توسل به زور و تهديد طلا و پول هاي دو خانم جوان را سرقت کنم که ناگهان سرم گيج رفت و نقش زمين شدم و آن ها با کمک همسايه ها دستگيرم کردند.من نادم و پشيمان هستم. اي کاش به حرف پدر و مادرم گوش مي دادم و با امکاناتي که آن ها در اختيارم گذاشته بودند به جاي علافي توي کوچه و خيابان و ولگردي و هوسراني درس مي خواندم و براي خودم کسي مي شدم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم مرداد ۱۳۸۹ساعت 20:56  توسط عبرت گیر  | 

پدرم سرنوشت مرا به غرور خودش باخت و در سن ۲۰ سالگي، مهر طلاق صفحه شناسنامه ام را سياه کرد. او مرا با حساب کتاب هاي ريالي خود به پسر يکي از اقوام داد و لحظه اي که به عقد احسان درآمدم با لبخندي از سر رضايت در گوشم گفت: دخترم، تيرمان به هدف خورد و خوب جايي لنگر انداختيم. اما افسوس که کشتي ما به گل نشسته بود و هيچ کس نمي دانست عاقبت اين ازدواج پر زرق و برق در کمتر از ۲ سال به طلاق مي انجامد.متاسفانه شوهرم، مردي هوس باز بود و با ثروت بادآورده اي که از پدرش به ارث برده بود فقط به دنبال عياشي و خوشگذراني هاي غيراخلاقي مي رفت. او با زنان فاسد رابطه داشت و من در هراس بودم که مبادا به بيماري ايدز آلوده شود و مرا هم بدبخت کند.

زن جوان در دايره اجتماعي کلانتري جهاد مشهد افزود: افسوس که هر موقع مي خواستم با پدرم در اين باره حرفي بزنم او ناراحت مي شد و مي گفت: تمام دختران فاميل، حسرت زندگي ات را مي خورند آن وقت تو مي خواهي لگد به بخت خودت بزني، سعي کن هر چه زودتر بچه دار شوي و شوهرت را گرفتار کني.

اين شرايط نابسامان تا زماني ادامه يافت که چهره واقعي شوهرم نمايان شد و او که با توسل به زور و تهديد قصد مزاحمت براي همسر برادرم داشت، مورد قهر و نفرت خانواده ام قرار گرفت. به اين ترتيب من به خواست پدرم از احسان طلاق گرفتم.حدود يک سال گذشت و در رفت و آمد به فروشگاهي بزرگ با پسر جواني آشنا شدم که دو سال از من کوچک تر بود. او زبان چرب و نرمي داشت و وقتي فهميد ۲۰ ميليون تومان مهريه از شوهر قبلي ام گرفته ام بيشتر شيفته ام شد.زن جوان ادامه داد: متاسفانه چون در ازدواج اول ديگران برايم شوهر انتخاب کرده بودند، اين بار خودم تصميم گرفتم و با وجود مخالفت شديد خانواده ام با پسر جوان ازدواج کردم. اما باز هم تجربه تلخ يک شکست ديگر به خاطر تصميمي عجولانه و اشتباه در انتظارم نشسته بود. چون همسرم نه تنها پول هايم را با حيله و نيرنگ بالا کشيد، بلکه پس از مدت کوتاهي فهميدم او سارق حرفه اي است و از ديوار خانه هاي مردم بالا مي رود. مانده بودم چه کار کنم و چون خودم انتخاب کرده بودم، جرات نداشتم به کسي چيزي بگويم تا اين که شب گذشته ماموران انتظامي همسرم را هنگام سرقت از منزلي دستگير کردند. قصد دارم از او طلاق بگيرم و اميدوارم بتوانم گذشته ام را جبران کنم، اما با اين دو شکست تلخ، تجربه اي بزرگ به دست آورده ام که فکر مي کنم براي خيلي از خانواده ها و جوانان مفيد باشد و آن اين که در امر ازدواج بايد آگاهانه و با مشورت خانواده تصميم درست و منطقي گرفت. چون نه ازدواجي که با طمع به مال و ثروت ديگران و يا خواسته و غرور خانواده و اجباري باشد، عاقبتي دارد و نه ازدواجي که از سر لج بازي و احساس و هيجان جواني شکل بگيرد به نتيجه خواهد رسيد. پس اگر واقعا اعضاي يک خانواده با هم دوست باشند و به نظر يکديگر احترام بگذارند هيچ وقت شاهد چنين مشکلاتي نخواهيم بود.

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم مرداد ۱۳۸۹ساعت 21:53  توسط عبرت گیر  | 

تمام بدبختي هايم از لحظه اي شروع شد که نگاهم به چشمان دختري جوان گره خورد و دلم را لرزاند. افسوس که آن روز عقلم را زير پا گذاشتم و به دنبال دختر جوان از مغازه بيرون آمدم و او را تا نزديک خانه شان تعقيب کردم.مرجان با غرور خاصي ايستاد و در حالي که عصباني به نظر مي رسيد پرسيد: چرا دنبالم مي آيي؟من که نمي دانستم چه جوابي بدهم با دستپاچگي گفتم: فقط آمده ام بگويم خيلي دوستت دارم.او با شنيدن اين حرف لبخندي زد و جواب داد: به قيافه ات نمي خورد اهل اين حرف ها باشي حالا بگو ببينم چه طوري با يک نگاه عاشق شدي؟مرد جوان در دايره اجتماعي کلانتري طرقبه شانديز افزود: ما چند دقيقه اي با هم قدم زديم و من به اصرار، شماره تلفنش را گرفتم و به اين ترتيب بود که عاشق دلباخته همديگر شديم.متاسفانه ارتباط با اين دختر جوان باعث شد تا به همسرم که تازه چند ماه از آغاز زندگي مشترک مان مي گذشت، خيانت کنم و با کارهايم آن قدر او را عذاب دادم که تقاضاي طلاق داد و از هم جدا شديم.در اين شرايط، خانواده ام که خبر نداشتند موضوع از کجا آب مي خورد، مرا طرد کردند و با کرايه يک اتاق کوچک، زندگي جديدي را آغاز کردم. پس از گذشت مدتي بدون اطلاع پدر و مادرم به خواستگاري مرجان رفتم و با هم نامزد شديم. اما نتيجه اين ازدواج چيزي جز پشيماني و روسياهي نبود.ماجرا از اين قرار است که مرجان به مواد مخدر اعتياد دارد و با زنان و دختران فاسدي رفت و آمد مي کند که چند بار تا به حال پيشنهاد رابطه نامشروع به من داده اند.مرد جوان افزود: وقتي مي بينم به خاطر چه کسي، زندگي و خانواده ام را از دست داده ام، سرم داغ مي شود، ولي تا به امروز غرورم اجازه نمي داد شکست فضاحت بار خودم را قبول کنم.راستش را بخواهيد يک سال از عقد من و مرجان مي گذرد و در اين مدت او تمام پس اندازم را خرج عياشي و خوشگذراني هايش کرده است.حدود دو ماه قبل متوجه شدم با دو پسر جوان ارتباط نامشروع دارد. با گلايه مندي به سراغ خانواده اش رفتم تا از آن ها کمک بگيرم، اما با برخورد بسيار زشت والدين او که مي گفتند تو بي فرهنگ و امل هستي مواجه شدم. مانده بودم چه خاکي به سرم بريزم و دنبال راه و چاره اي براي فرار از بدبختي هايم مي گشتم که امروز ماموران انتظامي تماس گرفتند و خبر دستگيري مرجان به همراه چند زن و مرد غريبه را در يک مجلس پارتي به من دادند.مرد جوان در پايان گفت مي خواهم اين زن را طلاق بدهم و اشتباهات گذشته ام را جبران کنم.مشکل من اين بود که با باوري غلط انتظار داشتم همسر قبلي ام مثل زنان بزک کرده توي کوچه و خيابان باشد و قدر حجاب، متانت، صداقت و عفت و پاکي اش را ندانستم. براي او که با پسرعمه اش ازدواج کرده آرزوي خوشبختي مي کنم و اميدوارم مرا ببخشد و از تمام مردان جوان نيز خواهش مي کنم اسب سرکش نگاه خود را رام کنند و مراقب باشند اسير هوي و هوس نشوند.


..:: اولین نمایشگاه مجازی خلاقیت و نوآوری ::..



+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم مرداد ۱۳۸۹ساعت 6:57  توسط عبرت گیر  | 

۵ تن از اعضاي باند سرقت خودرو در مشهد دستگير و به مراجع قضايي معرفي شدند.به گزارش پايگاه اطلاع رساني پليس خراسان رضوي، پسر جواني که براي دادخواهي به اداره مبارزه با سرقت پليس آگاهي استان خراسان رضوي مراجعه کرده بود طي اظهاراتي گفت: با اتومبيل پژو پارس شخصي ام در بولوار طبرسي مشهد زن و مرد جواني را سوار کردم، اما آنان در طول مسير با تهديد چاقو پس از پياده کردن من خودرو را به سرقت بردند. حالت و رفتار اين پسر جوان به هنگام بيان ماجرا ظن مامور انتظامي را برانگيخت و او در ادامه تحقيقات متوجه ضد و نقيض گويي شاکي شد بنابراين بررسي هاي خود را به شيوه پليسي ادامه داد تا اين که به واقعيت هاي اين ماجرا دست يافت. اين گزارش حاکي است، پسر جوان که در بازجويي هاي به عمل آمده گرفتار دروغ پردازي هاي خود شده بود و راهي جز بيان حقيقت نمي ديد در اظهارات بعدي اعتراف کرد: از مدتي قبل با دختري آشنا شدم و با او رابطه مخفيانه داشتم. در آن شب لعنتي همراه آن دختر در خيابان هاي شهر پرسه مي زديم که بنا به خواسته و اصرار او زن و مرد جواني را نيز سوار خودرو کردم، اما هنوز چند دقيقه  نگذشته بود که ناگهان دختر و آن زن و مرد ناشناس دست به کار شدند و با تهديد چاقو مرا پياده کردند و خودرو پژو پارس ام را به همراه مبلغ يک ميليون و ۵۰۰ هزار تومان وجه نقد به سرقت بردند. پسر جوان در حالي که سرش را پايين انداخته بود، افزود: اين است عاقبت هوسراني و دوستي هاي  خياباني!

دستگيري متهمان پرونده
با روشن شدن واقعيت هاي پرونده، افسران مبارزه با سرقت پليس آگاهي خراسان رضوي وارد عمل شدند و متهم را در اقدامي ضربتي و غافلگيرانه دستگير کردند. پليس در منزل اين دختر ۲۳ ساله دو مرد غريبه و دختر ديگري را نيز که هيچ نسبتي با يکديگر نداشتند دستگير کرد و متهمان با تشکيل پرونده به مراجع قضايي معرفي شدند. تحقيقات اين پرونده به دستور مراجع قضايي هم چنان ادامه دارد. در خور يادآوري است، بررسي سوابق وي نشان مي دهد که او داراي چندين فقره سابقه کيفري است و پسر جوان تاکنون از اين موضوع بي اطلاع بوده است
+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم مرداد ۱۳۸۹ساعت 6:56  توسط عبرت گیر  | 

بوالهوسي و بلندپروازي هاي شوهرم بالاخره دردسرساز شد و زندگي قشنگ مان را زير و رو کرد. جمشيد در کمتر از يک سال، موقعيت شغلي، سرمايه زندگي و عفت و ايمان خود را از دست داد و الان هم معلوم نيست کجاست و چه کار مي کند«مريم» ۲۱ سال سن دارد و با دلي شکسته براي مشاوره به دايره اجتماعي کلانتري شهيد نواب صفوي مشهد مراجعه کرده است. او در حالي که دختر خردسالش را در آغوش گرفته است با چشماني اشک بار قصه تلخ زندگي خود را اين گونه تعريف مي کند: ۵ سال قبل با پسردايي ام ازدواج کردم و با اين که سن و سالي نداشتم اما با شوهرم کنار آمدم و با دار و ندارش ساختم تا بتواند روي پاي خودش بايستد. او با کمک پدرم توانست در شرکتي بزرگ استخدام شود و اتفاقا موقعيت شغلي خوبي هم به دست آورده بود. ما با تولد دخترم، زندگي شيرين و قشنگي داشتيم و تازه طعم خوشبختي را مي چشيديم که پاي يک زوج ناباب به خانه مان باز شد و توفان هوي و هوس بناي زندگي و هستي مان را ويران کرد.ماجرا از اين قرار بود که يک روز به طور اتفاقي جمشيد يکي از دوستان دوران دانشجويي اش را در پارک ديد. او از ديدن دوست قديمي خود خيلي خوشحال شد و با اصرار زياد احمد و همسرش را به خانه مان دعوت کرد. من از همان برخورد اول از حرکات و رفتار همسر دوست شوهرم خوشم نيامد و به جمشيد گفتم رفت و آمد با نازنين و احمد به صلاح نيست، اما او از اين حرفم ناراحت شد و جواب داد: چون تو به دانشگاه نرفته اي و اجتماعي نيستي ظرفيت برخورد باافراد غريبه و تحصيلکرده را نداري.زن جوان اشک هايش را پاک کرد و افزود: چند ماه گذشت و ما با احمد و نازنين خانه يکي شده بوديم تا اين که متوجه تغيير رفتار شوهرم شدم و وقتي او را زير نظر گرفتم فهميدم با همسر دوستش ارتباط مخفيانه برقرار کرده است. من با نگراني به جمشيد گفتم عفت و حيا مرواريدي است که اگر آن را در لجنزار گناه گم کني پيدا کردنش خيلي سخت است، بيشتر مراقب خودت باش و حداقل به خاطر دخترمان هم که شده از راه اشتباهي که رفته اي برگرد. اما شوهرم با تمسخر و لحني تحقيرآميز جواب داد: تو از همان لحظه اول، چشم ديدن احمد و همسرش را نداشتي، چون آدم هاي بدبخت نمي توانند افراد موفق و بهتر از خود را ببينند. با شنيدن اين حرف، دلم شکست ولي به خاطر حفظ آبرو و به احترام پدر و مادرشوهرم که افراد باشخصيتي هستند، دندان روي جگر گذاشتم و دنبال راه و چاره اي منطقي مي گشتم که متوجه شدم شريک زندگي ام تحت تاثير عقايد احمد و نازنين، خودرو و تمام پس اندازش را خرج سرمايه گذاري در شرکتي هرمي کرده است. با روشن شدن اين واقعيت بلافاصله به خانه پدرشوهرم رفتم و موضوع را به آن ها اطلاع دادم، اما افسوس که خيلي دير اقدام کردم، چون جمشيد حتي از محل کار خود نيز استعفا داده و بدون اطلاع من همراه دوستش به تهران رفته بود تا مثلا در شرکتي استخدام شود. ولي از آن به بعد ديگر هيچ خبري از او نشد و احمد و نازنين نيز در مورد او اظهار بي اطلاعي مي کنند. الان ۵ ماه است که دارم خون دل مي خورم و با دخترم به خانه پدرشوهرم رفته ايم، اما هيچ ردي از جمشيد پيدا نکرده ام.مريم با صدايي بغض گرفته گفت: از دست اين مرد و کارهايش خسته شده ام و مي خواهم از او جدا بشوم، اما از تمام کساني که داستان زندگي ام را مي خوانند تمنا مي کنم هر فردي را به حريم خانه خود راه ندهند.

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم مرداد ۱۳۸۹ساعت 6:53  توسط عبرت گیر  | 

چهار روز است که آواره کوچه و خيابان شده ام و دوست ندارم به خانه برگردم. باور کنيد تا چشمم به نامزدم مي افتد، انگار عزرائيل مي خواهد مرا قبض روح کند و جانم را بگيرد.

سعيد جوان ۲۸ ساله اي است که براي حل مشکل زندگي خود به مرکز مشاوره پليس خراسان رضوي مراجعه کرده است. او در بيان داستان زندگي اش گفت: پس از اخذ مدرک کارشناسي به استخدام شرکتي درآمدم و خانواده ام تازه به فکر افتاده بودند تا برايم آستين بالا بزنند که به طور اتفاقي با حميده آشنا شدم. اين دانشجوي شهرستاني دختري پرشر و شور بود و با طرح نقشه اي شيطاني فريبم داد و متاسفانه قبل از آن که با هم محرم شويم با او ارتباط نامشروع داشتم.همين مسئله باعث شد تا با توجه به اين که يقين حاصل کرده بودم او شايسته زندگي مشترک نيست اما با عذاب وجدان از اشتباه گذشته خود با او ازدواج کردم و اميدوار بودم بتوانم به مرور زمان حرکات و رفتارش را اصلاح کنم اما افسوس که خيلي زود فهميدم چه اشتباه بزرگي کرده ام؛ چون حميده که پس از برگزاري مجلس عقدکنان به خانه ما آمده است نه تنها گوش به حرفم نيست، بلکه از نظر نوع لباس و پوشش خود نيز در حضور پدر و برادرم شرم و حيا را کنار گذاشته است و آن ها از اين موضوع معذب هستند.

سعيد ادامه داد: مشکل ديگر نامزدم اين است که او بسيار پرتوقع و زياده خواه است و با اين که مي داند حقوق چنداني ندارم و بايد براي ساختن آينده مان کمي پس انداز کنم، متاسفانه انتظار دارد در هر عيد و مناسبتي برايش کادوي گران قيمتي بخرم و اگر به خواسته اش عمل نکنم در حضور خانواده ام سر و صدا راه مي اندازد. حميده حتي برنامه مفصل و پرهزينه اي براي برگزاري جشن عروسي مان چيده است و من که در برابر اين همه امر و نهي او، سرکوفت و سرزنش هاي خانواده ام را نيز بايد تحمل کنم کاسه صبرم لبريز شده و از خانه فرار کرده ام. سعيد در پايان گفت: هرکس دنبال هوس برود و براي انتخاب همسر با خانواده اش مشورت نکند، مثل من بدبخت خواهد شد.«حسين سليمان پور مقدم» مدرس روان شناسي و مشاور خانواده درباره اين ماجرا به دو نکته کليدي اشاره کرد و افزود: آقاپسرها و دخترخانم ها قبل از اين که اقدام به ايجاد رابطه عاطفي و يا جنسي کنند، آسيب ها و عواقب آن را نيز مدنظر داشته باشند؛ چون هرچند که اين روابط پنهاني به ازدواج ختم شود، اما بنا بر تجربيات کلينيکي و مشاوره اي هيچ کدام از اين ازدواج ها و يا روابط پنهاني نتايج خوشايندي به دنبال نداشته است.
+ نوشته شده در  جمعه هشتم مرداد ۱۳۸۹ساعت 12:11  توسط عبرت گیر  | 

چشمانم را به سختي باز کردم. سرگيجه عجيبي داشتم و نمي توانستم روي پايم بايستم. به اطرافم که نگاه کردم متوجه شدم چه بلايي به سر همسرم آمده است و آن دو کفتار سياه او را مورد آزار و اذيت قرار داده اند.مرد جوان در حالي که اشک در چشمانش حلقه زده بود افزود: اهل يکي از شهرهاي غربي کشور هستم و دو روز قبل همراه همسرم براي مسافرت به مشهد آمديم. ما به يکي از کمپ هاي اسکان مسافران مراجعه کرديم و در آن جا ساکن شديم. فضاي سرسبز کمپ خوب و باصفا بود و من همان روز بعدازظهر براي خريد از فروشگاه هاي داخل کمپ از چادر مسافرتي بيرون آمدم. در مقابل يکي از فروشگاه ها با دو جوان آشنا شدم. آن ها ادعاي رفاقت مي کردند و با تعارف زياد اعلام کردند اگر کاري داشتيد حتما ما را خبر کنيد.مرد جوان در دايره اجتماعي کلانتري کوي پليس مشهد افزود: آن دو مرد غريبه تا مقابل چادر مرا همراهي کردند و سپس رفتند، اما روز بعد نزديک ظهر بود که متوجه شدم آن ها پشت در چادر ايستاده اند. با عجله بيرون رفتم. دو جوان غريبه با زباني چرب و نرم سلام و احوالپرسي کردند و گفتند اين دو ظرف غذا را براي شما آورده ايم.من با خوشحالي غذا را قبول کردم و با همسرم داخل چادر مشغول خوردن غذا شديم، اما در کمتر از چند دقيقه چشمان مان سياهي رفت و هر دو بيهوش شديم.پس از چند ساعت وقتي به هوش آمدم متوجه شدم دو کفتار جنايتکار همسرم را مورد آزار و اذيت قرار داده اند و ... با ديدن اين صحنه انگار دنيا روي سرم خراب شد و چند دقيقه اي به حال خودم و همسرم گريه کردم. من موضوع را بلافاصله به ماموران انتظامي مستقر در کمپ اطلاع دادم و اميدوارم اين دو جوان حيوان صفت هرچه زودتر دستگير شوند و به سزاي اعمال ننگين خود برسند.فرمانده انتظامي مشهد درباره اين پرونده اعلام کرد: در پي شکايت زن و شوهر جوان و با توجه به حساسيت و اهميت موضوع، تيم هاي اطلاعات و عمليات پليس مشهد به طور ضربتي وارد عمل شدند. سرهنگ پاسدار احد کريمي افزود: پليس با تحقيقات وسيع و انجام چهره نگاري، دو متهم پرونده را شناسايي و آنان را در محل اختفاي شان دستگير کرد. وي بيان داشت متهمان به مراجع قضايي تحويل و زن و شوهر جوان نيز که به شدت مسموم شده اند در يکي از مراکز درماني مشهد بستري شده اند. اين مقام انتظامي تاکيد کرد به شهروندان هشدار مي دهيم در برخورد با افراد غريبه جانب احتياط را مدنظر داشته باشند و از قبول خوراکي و نوشيدني از افراد ناشناس جدا پرهيز کنند.



..:: اولین نمایشگاه مجازی خلاقیت و نوآوری ::..



+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم مرداد ۱۳۸۹ساعت 12:23  توسط عبرت گیر  |