به پدرم گفتم درست است که من و احمد با هم بزرگ شده ايم اما او حرکات و رفتار عجيبي دارد و بهتر است قبل از آن که جوابي بدهيد کمي تحقيقات کنيد. مادرم از شنيدن اين حرف ناراحت شد و پدرم نيز با لبخندي گفت: دخترجان، من يک سر و هزار سودا دارم و فرصت نمي کنم دنبال اين مسخره بازي ها بروم. براي همين هم بايد با پسرخاله ات که او را کاملا مي شناسيم ازدواج کني. پس بهتر است لگد به بخت خودت نزني.زن جوان در مرکز مشاوره پليس خراسان رضوي افزود: در اين شرايط من و احمد ۷ ماه قبل با هم ازدواج کرديم اما حدسم درست از آب درآمد و روي خوش زندگي را نديدم چون بعد از گذشت يک ماه متوجه شدم شوهرم با دختري رابطه دارد و همچنين به هيچ قيمتي حاضر نيست دست از رفيق بازي بردارد و حمايت هاي مالي پدرش نيز او را آدم بي اراده و مفت خوري بار آورده است.من از ترس پدرم چيزي نگفتم و تصور مي کردم به مرور زمان مشکلات ما حل خواهد شد ولي او اشتباهات زيادي کرده و در اين مدت واقعا آزارم داده است تا جايي که از خانه فراري شده ام.راستش را بخواهيد شوهرم تمام اوقاتي را که در خانه است به تماشاي فيلم هاي شرم آور بعضي از کانال هاي ماهواره اي يا سي دي هاي مستهجن مي گذراند و مرا نيز با تهديد و توسل به زور وادار مي کند که اين فيلم هاي شرم آور را نگاه کنم. او از روابط زناشويي و زندگي مشترک نيز برداشت بسيار غلط، ناآگاهانه و ناشايستي دارد من در شرايطي هستم که نسبت به اين مرد احساس ترس عجيب و تنفر عميق پيدا کرده ام. مي خواستم کمي با مادرم درد دل کنم اما او هم منظورم را نفهميد و گفت: حيف از پسر خواهرم و اين زندگي مجلل! ديروز غروب از خانه فرار کردم و ديشب در خانه عمويم بودم. احمد که رد مرا پيدا کرده بود به آن جا آمد و تا جايي که مي توانست کتکم زد. از اين زندگي خسته شده ام و مي ترسم به خانه برگردم.حسين سليمان پور مقدم، مدرس روان شناسي و مشاور ارشد خانواده معتقد است: اگرچه اظهارنظر در اين گونه موارد نيازمند بررسي دقيق روان شناختي است اما اشاره به چند نکته مهم ضروري به نظر مي رسد. وي افزود: شخصيت انسان ها پيچيدگي خاصي دارد و بي شک با يک يا دو جلسه گفت وگو نمي توان پي به ابعاد مختلف آن برد، پس مشاوره قبل از ازدواج مهم و ضروري است. نکته مهم ديگر اين که متاسفانه بعضي از خانواده ها با وجود آن که مي دانند فرزندشان داراي مشکلات رواني و عاطفي است اما از بيان آن در زمان ازدواج خودداري مي کنند و ازدواج را راه درمان اين مشکلات مي بينند در صورتي که اين يک باور بسيار غلط است. وي تاکيد کرد در صورتي که زوجين (پسر و دختر) آموزش هاي قبل از ازدواج را نديده اند و اطلاعاتي در اين باره ندارند پدر و مادر بايد از فردي مطلع، معتمد و آگاه بخواهند نکات لازم و آگاهي هاي اوليه زناشويي را به آن ها ارائه دهد ضمن اين که مشاوره بعد از ازدواج نيز مي تواند بسياري از مشکلات را حل کند. سليمان پور خاطرنشان کرد از آن جايي که آزار جنسي از جمله موارد همسرآزاري است، لذا طرف مقابل (مرد يا زن) حق قانوني، شرعي و عرفي دارد که بدون تحمل اين شرايط پي گيري قانوني را انجام بدهد اگرچه باز هم مي گوييم، مشاوره با افراد متخصص مي تواند در حل مشکلات بسيار موثر باشد.
۲۲ سال سن دارم و ۵ ماه است که با مهدي نامزد شده ام. او پسر آرام و با وقاري است و براي ساختن آينده مان خيلي تلاش مي کند، البته پدرش هم قول داده که طبقه دوم خانه خود را براي ما بسازد تا مشکلي از بابت مسکن نداشته باشيم.
زن جوان در دايره اجتماعي کلانتري طبرسي جنوبي مشهد افزود: افسوس که از همان روز اول با مادر شوهرم مثل کارد و پنير هستيم. او مدام مرا مسخره مي کند و مي گويد: تو چرا اين قدر چاق و بي ريخت هستي. ما خجالت مي کشيم جلوي دوست و آشنا بگوييم عروس مان مثل غول، قوي هيکل و بدشکل است. حرف هاي تمسخرآميز او باعث شد ۲ خواهر شوهرم نيز از حريم احترام خارج شوند و مرا به باد تمسخر بگيرند. من هم فقط در جواب آن ها مي گفتم نامه فدايت شوم که برايتان ننوشته بودم تا به خواستگاري ام بياييد.
مريم افزود: حدود يک ماه قبل سر ظهر پدر شوهرم نيز از سرکار برگشت و با مزه پراني گفت: امروز پسر عمويم را ديدم. او پرسيد اين عروس چاق را از کجا پيدا کرده ايد؟ من هم در جوابش گفتم مريم را از توي بسته هاي شانسي پيدا کرده ايم. با اين حرف همگي خنديدند و مهدي نيز که در گوشه اي لم داده بود براي مزاح گفت: پس من شانس خوبي داشته ام که چنين جايزه سنگين وزني برنده شده ام.
از شنيدن اين حرف هاي تحقيرآميز رنج مي کشيدم و تصميم داشتم براي لاغري به پزشک متخصص مراجعه کنم، ولي فرداي آن روز، زن همسا يه مان را ديدم. او با تعجب پرسيد چرا اين قدر ناراحت و عبوس شده اي؟ نکند شوهرت تو را اذيت مي کند؟ برايش توضيح دادم که خانواده همسرم مرا به تمسخر گرفته اند و احساساتم را جريحه دار کرده اند. او گفت: از برادرم شنيده ام که کريستال براي لاغري بسيار مفيد است تو اگر ۲ هفته از اين مواد مصرف کني، نتيجه خواهي گرفت، ضمن اين که در اين مدت کم معتاد هم نخواهي شد. با خوشحالي پيشنهادش را پذيرفتم. زن همسايه مبلغ ۵۰ هزار تومان گرفت و برايم کريستال آورد و من هم حماقت کردم و روزي ۲ بار مواد مخدر مصرف مي کردم. اما اين کار اشتباه نه تنها تاثيري در لاغري ام نداشت بلکه در زمان کوتاهي به کريستال اعتياد پيدا کردم و اگر آن را مصرف نکنم مثل مرده متحرک مي شوم. خواهش مي کنم کمکم کنيد چون بدبخت و بيچاره شده ام.
«فرهاد ذوالجناحي» کارشناس بهداشت در اين باره به خراسان گفت: مواد مخدر صنعتي به خاطر ترکيب سمي و شيميايي که در ساخت آن به کار مي رود نه تنها براي بدن و درمان بيماري ها مفيد نيستند بلکه در صورت استفاده، عوارض جسمي و رواني بسيار خطرناکي در پي دارند. وي افزود: متاسفانه مدتي است که افرادي سودجو با سوءاستفاده از ناآگاهي شهروندان و به خصوص خانم هاي جوان و با اين ادعاي واهي که مواد مخدر صنعتي ( شيشه و کريستال) در مدت کوتاه مصرف، اعتيادآور نيستند و براي تناسب اندام و لاغري و حتي در نمونه اي در کوچک شدن بيني و کشيده شدن پوست مفيدند افراد ساده لوح را به دام انداخته اند. لذا تاکيد مي کنيم براي درمان هرگونه بيماري يا مشکل جسمي و رواني به پزشک متخصص مراجعه و از مصرف مواد مخدر به عنوان دارو پرهيز کنيد چون عواقب خطرناکي به دنبال دارد.
..:: اولین نمایشگاه مجازی خلاقیت و نوآوری ::..
احساس مي کردم هماي بخت روي شانه ام نشسته است و مي توانم به زودي به کاخ خوشبختي برسم، ولي ...! با همين خيال وقتي اولين سنگ را سر راه خوشبختي ام ديدم، نگاهم را در چشمان پدرم دوختم و قصد داشتم با غرور از روي اين مانع پرش بزنم. سعيد جوان تحصيل کرده اي است که براي اخذ مشاوره به دايره اجتماعي کلانتري جهاد مشهد مراجعه کرده بود. او در بيان داستان زندگي اش گفت: مادرم بيمار قلبي است و پيش از اين تنها آرزويش اين بود که جشن عروسي مرا ببيند ، ولي من که به تازگي از دوره تحصيلات کارشناسي ارشد فارغ التحصيل شده بودم خودم را يک سر و گردن از ديگران بالاتر مي ديدم و دنبال همسري مي گشتم که از نظر تحصيلي و وضعيت اقتصادي خانوادگي دهان پرکن باشد چون معتقد بودم در اين دوره زمانه بايد روي پول پدر زن هم حساب باز کرد.اگرچه پدرم با اين عقيده مخالف بود و مي گفت زن بايد جوهره و اصالت خانوادگي داشته باشد و رزق و روزي را خدا مي دهد. ما سر اين اختلاف عقيده هميشه با هم جر و بحث داشتيم.
حدود شش ماه قبل، يک روز سرد و برفي، در خياباني بد مسير منتظر تاکسي بودم که خودرويي از کنارم عبور کرد و چند متر جلوتر متوقف شد. با عجله جلو رفتم تا سوار شوم اما باورم نمي شد راننده اين خودرو پرايد دختري جوان باشد. با دستپاچگي پرسيدم مستقيم؟ او با لبخندي سرش را تکان داد و گفت: چون هوا خيلي سرد است شما را تا سرچهارراه مي رسانم. من با خوشحالي سوار پرايد شدم و ما راه افتاديم. در طول مسير لحظه اي که ناخودآگاه نگاهم به سمت اين دختر خانم برگشت متوجه شدم او هم مرا زير نظر دارد. ديگر نتوانستم نگاهم را کنترل کنم و به اين ترتيب بود که بازنده بازي دو چشم شدم. آزيتا آن روز مرا تا نزديک خانه مان رساند و پرسيد: شما دانشجو هستيد؟
خودم را جمع و جور کردم و در حالي که به چشمانش خيره شده بودم برايش توضيح دادم که تازه يک ماه است فارغ التحصيل شده ام. سرتان را به درد نياورم به همين سادگي، دختر دانشجويي که خانواده پولداري هم دارد دلم را ربود و در روياهايم فکر مي کردم خيلي خوش شانس هستم. من با اصرار از خانواده ام خواستم به خواستگاري آزيتا بروند و آن ها نيز که به اين امر رضايت نداشتند از ترس آبروي شان قبول کردند. پدر اين دختر خانم هم طبق خواسته تنها دخترش نظر موافق خود را اعلام کرد و قرار شد خرج و مخارج مراسم عقدکنان را ما بدهيم و در عوض آن ها جشن عروسي باشکوه و مجللي در آينده برگزار کنند. شايد باورتان نشود تحت تاثير حرف هاي آزيتا که مي گفت اگر خودم را توي دل پدرش جا دهم، ده برابر اين پول ها را به دست خواهم آورد با هزار زحمت ۲ وام بانکي گرفتم و حدود سه ميليون تومان هم از برادرم قرض کردم تا مراسم عقدکنان برگزار شود.
اين بار سنگين کمرم را در ابتداي راه زندگي خميده کرد اما خيلي زود فهميدم اشتباه کرده ام و احساساتم به بازي گرفته شده است؛ چون بعد از آن همه دردسر متوجه شدم نامزدم با پسرخاله اش سر و سري دارد. آن ها قبلا همديگر را دوست داشته اند و به خاطر اختلافات مادران خود نتوانسته اند با هم ازدواج کنند و جالب اين که آزيتا پس از ازدواج پسر خاله اش با دختر ديگري فقط براي اين که خودي نشان بدهد مرا براي ازدواج انتخاب کرده است. ولي حالا از آن جا که پسرخاله او همسرش را طلاق داده، به تعهداتي که با هم داريم پشت پا زده است و بدون برو برگرد طلاق مي خواهد. اين شکست براي من خيلي سنگين و شکننده است ولي بي شک درس عبرتي است براي جواناني که توکل آن ها به خداي مهربان کم رنگ است و به جيب و چهره ظاهري ديگران دلخوش کرده اند. من از تمام جوان ها خواهش مي کنم با خانواده خود لج بازي نکنند. براي ازدواج معيارهاي درست و منطقي را انتخاب کنند و مراقب باشند چون با کوچک ترين اشتباه، ممکن است بزرگ ترين شکست را در زندگي ببينند.
مرد جوان در حالي که اشک مي ريخت نفس عميقي کشيد و در دايره اجتماعي کلانتري آبکوه مشهد قصه تلخ زندگي اش را تعريف کرد تا درس عبرتي باشد براي زوج هاي جواني که از کاروان زندگي عقب مانده اند و در صحراي ناآگاهي به بيراهه مي روند!
جلال گفت: ۵ سال است که با دختر يکي از اقوام ازدواج کرده ام و يک پسر قندعسل دارم. من کارمند شرکتي بزرگ هستم و در اين مدت تنها تفريح و سرگرمي ام کارم بوده است. متاسفانه با اين بينش غلط از زن و فرزندم غافل ماندم و همسرم هميشه شاکي بود و مي گفت چرا ما مثل زن و شوهرهاي ديگر نبايد پسر خود را در آغوش بگيريم و يک روز بعدازظهر به خيابان برويم و قدم بزنيم و...؟
من که فکر مي کردم به زن جماعت نبايد رو داد در جوابش مي گفتم: چرا موقعيت حساس شغلي ام را درک نمي کني؟
اين پول و اين هم ماشين، برو و با خواهرانت هرچقدر مي خواهي تفريح کن! اختلافات ما سر اين موضوع از حدود يک سال پيش تشديد شد و مدام جر و بحث مي کرديم. متاسفانه در اين ماجرا مادرم نيز آتش بيار معرکه شد و هر وقت صحبتي به ميان مي آمد به مليحه مي گفت: پسرم بهترين موقعيت ها را براي ازدواج داشت اما ما تو را انتخاب کرديم. پس بايد قدر اين زندگي و شوهر زحمت کش خودت را بداني و او را با اين حرف هاي بيهوده خسته نکني!
جلال آهي کشيد و افزود: من حاضر نبودم در برابر همسرم کوتاه بيايم و حکايت قهر و آشتي هاي مان هم چنان ادامه يافت. هفته قبل يک روز غروب دوباره جر و بحث مان شد و هرچه خواستيم به هم ديگر گفتيم. به خاطر اين مسئله از مليحه دل چرکين شده بودم و حوصله هيچ کس را نداشتم تا اين که ديروز يکي از دوستانم به ديدنم آمد. او از من پرسيد چرا اين قدر دمق هستي؟ برايش تعريف کردم که با همسرم اختلاف دارم. او با لبخندي گفت: اين زن ها همه مثل هم هستند، جوش نزن و خودت را پير نکن. بيا اين شماره زن جواني است که چند روز است مزاحمم مي شود و صداي بسيار قشنگي هم دارد. مي تواني خودت را با او سرگرم کني و...!
مرد ۲۸ ساله دستي به موهاي پريشان خود کشيد و افزود: با خوشحالي شماره را گرفتم و به آن زنگ زدم. اما باورم نمي شد مليحه گوشي را جواب بدهد او هم مثل من تحت تاثير حرف هاي يکي از دوستان قديمي اش سيم کارت اعتباري تهيه کرده بود و به باوري غلط قصد داشت خودش را به اين شکل سرگرم کند!ما هر ۲ مقصر هستيم و افسوس که در اين ۵ سال زندگي مشترک هنوز هم ديگر را پيدا نکرده ايم. بايد قدر اين همه نعمت، سلامتي و فرزند خوشگلي که خدا به ما عنايت کرده است را بدانيم.حالا که با خودم فکر مي کنم به خاطر فرصت هايي که در سال هاي اول زندگي مان از دست داده ايم حسرت مي خورم. اميدوارم بتوانيم سنگ هاي بدبيني و شک را از سر راه زندگي مان برداريم و از اين به بعد آگاهانه، عاشقانه، دوستانه و محترمانه زندگي کنيم.من در پايان به تمام مردهاي جوان توصيه مي کنم در تنظيم وقت خود عدالت را رعايت کنند و به قول مليحه گاهي اوقات با خانواده بيرون بروند و قدم بزنند و از زيبايي ها و مشکلاتي که حل آن ها زندگي را قشنگ مي کند صحبت کنند. همچنين به زنان جوان هم مي گويم اشتباه را با اشتباه و خطا پاسخ ندهيد چون زن ايراني مظهر صداقت، وفاداري، حجب و حيا و معرفت و هميشه تکيه گاه و پشتوانه مرد خود است.
مشغول آشپزي بودم که با هم جر و بحث کرديم و او مثل ديوانه ها ملاقه را از دستم کشيد و آن چنان ضربه محکمي به سرم زد که چشمانم سياهي رفت و روي زمين ولو شدم. از دست اين مرد چند زنه جانم به لبم رسيده است و ديگر حاضر نيستم به اين زندگي نکبت بار ادامه بدهم. زن لاغر اندام که ۱۸ سال سن دارد، در دايره اجتماعي کلانتري شهيد نواب صفوي مشهد افزود: هفت ساله بودم که مادرم مرتکب خطاي بزرگي شد و آتش اشتباهاتش خرمن زندگي مان را سوزاند و خاکستر کرد. او که زني بدحجاب و بي بندوبار بود به اتهام رابطه نامشروع با مردي غريبه دستگير شد و پدرم بدون چون و چرا طلاقش داد. من در کمتر از يک سال، زندگي با نامادري را در حالي تجربه کردم که پدرم معتقد بود سرش به سنگ زمانه خورده و چون به مادرم آزادي هاي زيادي داده، به اين بلا گرفتار شده است. او با زنجير بدبيني من و نامادري ام را در قفس سخت گيري هايش زنداني و روح و روان مان را خسته و فرسوده کرد. اين برخوردهاي پدرم و تعصباتش براي تمام اقوام و آشنايان سوال برانگيز بود و آن ها با طعنه مي گفتند نه به آن شوري شور و نه به اين بي نمکي! پدرم در مدت کوتاهي به خاطر افسردگي شديدي که پيدا کرده بود، توسط يکي از همسايگان به دام مواد مخدر افتاد. متاسفانه او نامادري ام را نيز که در اين شرايط سرناسازگاري گذاشته بود، معتاد کرد تا دهانش را ببندد. زن جوان آهي کشيد و افزود: من روزگار بسيار سختي را پشت سر گذاشتم و احساس دلتنگي و تنهايي مي کردم تا اين که به طور اتفاقي با مرد جواني آشنا شدم. او تبعه خارجي است و ادعا مي کرد اگر با هم ازدواج کنيم در آينده اي نزديک مرا همراه خود به کشورش خواهد برد و زندگي آزاد و آبرومندانه اي برايم فراهم خواهد کرد. جمال با سوء استفاده از وضعيت نابه سامان خانواده ام به خواستگاري آمد، ولي پدرم قبول نکرد. افسوس که فريب وعده هاي دروغينش را خوردم و به پيشنهاد او از خانه فرار کردم. حدود يک هفته بعد به خانه بازگشتم و به اين ترتيب بود که پدرم به ناچار با ازدواج ما موافقت کرد. اما حيف که نمي دانستم مرد روياهايم مدارک شناسايي اش جعلي است و سرم کلاه گذاشته است. تازه هنوز چند ماه نگذشته بود که فهميدم جمال چند زن ديگر را نيز عقد کرده بود و از آن ها به عنوان کارگر در کارگاهي واقع در حاشيه شهر کار مي کشد و کسب درآمد مي کند. جالب اين جاست که بعد از من با دو دختر از خانواده هاي بي بضاعت ديگر هم ازدواج کرده. با اطلاع از اين موضوع، اعصاب و روانم حسابي به هم ريخت و چون به قول معروف «خود کرده را تدبير نيست» مانده بودم چه خاکي به سرم بريزم. ديشب وقتي او به ديدنم آمده بود، گفتم طلاقم را بده اما اين مرد هوسران با بي شرمي گفت: چرا اين قدر زود خسته شده اي، تو را از پدرت خريده ام و ... ! ما با هم درگير شديم و او کتکم زد و از خانه فرار کرد. زن جوان با چشماني اشک بار گفت: از تمام پدران و مادران خواهش مي کنم به يکديگر احترام بگذارند و هميشه تعادل را در زندگي خود حفظ کنند. اگر پدرم سال ها قبل نسبت به مادرم کمي آگاهانه تر برخورد مي کرد و مادرم نيز به اصول اعتقادي پاي بند بود، اين همه بدبختي برايمان درست نمي شد و من هم در کانون پرمهر خانواده اي منطقي رشد مي کردم و درس مي خواندم.در خور يادآوري است اقدامات قانوني لازم در اين باره به عمل آمده است و عموي زن جوان سرپرستي او را پس از اقدام به طلاق برعهده خواهد گرفت.
به گزارش خراسان، چند روز قبل حال يک دختر ۱۷ ساله که در دبيرستان نزديک
محل سکونتش تحصيل مي کرد به هم خورد، دقايقي بعد با وخيم شدن حال دختر
نوجوان، مسئولان مدرسه که نگران وضعيت او شده بودند با کرايه کردن يک خودرو
دختر را به منزل فرستادند، اما او که ارتباط خياباني خود با پسر جواني را
از خانواده اش پنهان کرده بود نتوانست باز هم آن ها را در جريان ماجرا قرار
دهد بنابراين به خاطر اين که خانواده اش متوجه موضوع نشوند به داخل
دستشويي منزل رفت.
از سوي ديگر مادر که نگران وضعيت دخترش بود و هر
چه منتظر ماند از «ف» خبري نشد و هر چه او را صدا زد جوابي نشنيد، به داخل
دستشويي رفت و با يک صحنه هولناک مواجه شد.
او بلافاصله با اورژانس
تماس گرفت و دخترش را به همراه نوزاد تازه به دنيا آمده به بيمارستان امام
رضا(ع) منتقل کرد. اما پزشکان با معاينه اوليه از نوزاد دريافتند که او
مرده است؛ با توجه به مرگ نوزاد، کادر بيمارستان بر اساس وظيفه قانوني خود
با فوريت هاي پليسي ۱۱۰ تماس گرفتند و دقايقي بعد ماموران کلانتري شهيد
فياض بخش مشهد براي بررسي موضوع به بيمارستان رفتند. آنان با مشاهده وضعيت
دختر نوجوان و نوزاد بلافاصله قاضي ويژه قتل عمد را در جريان ماجرا قرار
دادند. دختر ۱۷ ساله که ديگر چاره اي جز آشکار کردن ارتباط خياباني خود
نداشت به ماموران گفت: چند ماه قبل وقتي به خيابان رفته بودم يک پيامک
عاشقانه برايم ارسال شد، من که کنجکاو شده بودم با شماره ناشناسي که پيامک
را برايم ارسال کرده بود تماس گرفتم و اين موضوع منجر به يک ارتباط خياباني
شد تا آن که «ع» به من گفت کسي در منزلشان نيست و مي توانيم بهتر با هم
صحبت کنيم.
من هم به منزل آن ها رفتم و فريب خوردم. اين دختر
نوجوان ادامه داد: من هر بار به بهانه کلاس هاي آموزشي خارج از مدرسه نزد
«ع» مي رفتم، اما او هر بار با وعده و وعيد اين که نگران نباش ما با هم
ازدواج مي کنيم مرا فريب مي داد.اين گزارش حاکي است، در پي اظهارات تکان
دهنده دختر نوجوان و به دستور مقام قضايي جسد نوزاد به پزشکي قانوني حمل و
تلاش پليس براي دستگيري جوان مورد ادعاي اين دختر آغاز شد.ماموران انتظامي
از دختر ياد شده خواستند تا با تماس با «ع» با او قرار صوري بگذارد.
وقتي
پسر جوان در ظاهر براي جويا شدن از حال دختر که ادعا کرده بود بيمار است و
در بيمارستان بستري مي باشد، سر قرار آمد ماموران انتظامي که از قبل محل
را تحت نظر گرفته بودند در اقدامي غافلگيرانه او را دستگير و به کلانتري
منتقل کردند. اين جوان وقتي در برابر واقعيات قرار گرفت در بازجويي هاي
انجام شده، هر گونه ارتباط با «ف» را رد کرد، اما با توجه به اسناد و مدارک
موجود، وي با تشکيل پرونده مقدماتي به دادسراي عمومي و انقلاب مشهد معرفي
شد.
به دستور مقام قضايي، پليس تحقيقات خود را با انجام آزمايش هاي
پزشکي و ادعاهاي دختر و پسر ياد شده ادامه مي دهد.امااين موضوع هشداري است
به جوانان که نبايد به هر تماس تلفني پاسخ بدهند و فريب حرف هاي احساسي
آميخته به دروغ را نخورند و به همين سادگي حيثيت خود و خانواده را بر باد
ندهند در عين حال اين حادثه هولناک مي تواند براي بسياري از خانواده ها زنگ
خطري جدي باشد تا همواره رفت و آمدهاي فرزندان جوان و نوجوان خود را کنترل
کنند و از سوي ديگر به هنگام خريد تلفن همراه و يا وسايل ارتباط جمعي ديگر
مانند رايانه و غيره ابتدا آگاهي هاي لازم را به فرزندان خود بدهند و
هميشه به اين فکر نکنيم که حوادثي که پيرامون ما اتفاق مي افتد مختص ديگران
است و به اين ترتيب از جوانان خود غافل شويم.
..:: اولین نمایشگاه مجازی خلاقیت و نوآوری ::..
با چشماني گريان به دست و پاي پدر و مادرم افتادم و گفتم پسر عمويم با يکي از هم کلاسي هايم ارتباط تلفني دارد و آ دم با اخلاقي نيست، اما آن ها با عصبانيت گفتند: اگر زمين و زمان را به هم بدوزي خواسته پدر بزرگت بايد عملي بشود و عقد پسر عمو و دختر عمو را توي آسمان ها بسته اند، پس بهتر است به حرف بزرگ ترهايت گوش بدهي و با محمود ازدواج کني!
زن جوان در دايره اجتماعي کلانتري مصلاي مشهد افزود: من طبق تصميم پدر بزرگم و به اصرار خانواده ام با پسر عمويم ازدواج کردم. سه سال مثل ابر و باد گذشت و متاسفانه شوهرم دار و ندارمان را پاي بساط مواد مخدر دود کرد و به هوا داد.خانه ما پاتوق دوستان کريستالي او شده بود و من بيچاره به سر کار مي رفتم تا هزينه هاي سرسام آور زندگي را جور کنم. محمود هم دلش را خوش کرده بود که دوستان بي سر و پايش گاهي به او کمک مالي تحت عنوان پول چاي مي دهند. واقعا مانده بودم از دست کارهاي اين مرد بي مسئوليت چه کار کنم و حتي يک روز که به محمود اعتراض کردم و گفتم دوستانت پا روي فرش ما مي گذارند و نان و نمک مان را مي خورند اما نگاه ناپاکي دارند، او با ناراحتي جواب داد: تو ايراد داري و حتما چراغ سبزي به آن ها نشان داده اي و تحريک شان مي کني.در برابر اين توهين بزرگ دختر يک ساله ام را در آغوش گرفتم و گريه کنان به خانه پدرم رفتم تا ببينم چه خاکي مي توانم بر سرم بريزم، اما لحظه اي که به خانه رسيدم متوجه شدم دقايقي قبل پدر بزرگم فوت کرده است و غوغايي به پا شده است من بلافاصله به خانه برگشتم و به محمود گفتم: پدر بزرگ مرده است و بايد هرچه زودتر بروم. او که خمار و بي حال بود مرا راهي کرد و قول داد تا يک ساعت ديگر خودش را برساند، اما دو روز بعد آمد.مراسم عزاداري که تمام شد من درصدد بودم تا تکليفم را روشن کنم، اما يکي از دوستان شوهرم يک روز مرا صدا زد و گفت: هر وقت به تو نگاه مي کنم، دلم کباب مي شود چرا با اين مرد مفنگي زندگي مي کني و عمرت را تباه کرده اي.نمي دانم چرا عقده دلم باز شد و به او که خودش براي مصرف مواد مخدر به خانه ما مي آمد اعتماد کردم. بهرام در ديدارهاي بعدي گفت که مجرد است و مي تواند آينده خوبي برايم مهيا کند. او با محبت هاي فريبنده خود مرا خام کرد و به اين ترتيب بود که طلاقم را از محمود گرفتم. اما الان با وجود گذشت دو سال اين آدم هوسران فقط وعده سر خرمن مي دهد. ما چند ماه به طور موقت و پنهاني با هم عقد کرديم. از مدتي قبل متوجه شدم که او با معرفي من به مردان غريبه قصد سوء استفاده هاي غير اخلاقي دارد و حتي تهديدم مي کند که اگر به خواسته هاي پليدش تن ندهم، روزگارم را سياه خواهد کرد. من با اشتباه بزرگي که مرتکب شدم از چاله به چاه افتادم و عروسک شيطان شدم. اميدوارم هيچ پدر ومادري براي ازدواج فرزندان خود تصميم غيرمنطقي و نامعقول نگيرند و هيچ زني هم فريب حرف هاي دروغين افراد انسان نما و حيوان صفت را نخورد.«حسين سليمان پور مقدم» کارشناس ارشد روان شناسي درباره اين ماجرا معتقد است، توصيه هاي بزرگاني مثل پدر بزرگ و مادربزرگ به ويژه در موضوع ازدواج کاملا قابل احترام است، اما اجراي آن حتما بايد همراه با تعمق، تامل و دقت نظر باشد. پس ازدواج امري نيست که به صرف يک توصيه انجام شود.نکته ديگر اين که حضور دوستاني به صورت مجرد و نه خانوادگي آن هم در زمان هاي متعدد در خانواده هميشه آسيب زاست و همان طور که در اين ماجرا مي بينيم ويژگي اعتياد نيز بر اين افراد اضافه مي شود که درصد آسيب زايي را تشديد مي کند.اين مشاور خانواده افزود: انجام و اجراي هر اقدام مهمي مثل ازدواج بايد با تفکر انتقادي همراه باشد و تاکيد مي کنيم تقويت رفتار جرات مندانه و «نه» گفتن به خواسته هاي غير منطقي افراد ديگر بسيار مهم و ضروري است تا از وقوع چنين وقايع تاسف بار و نگران کننده به طور آگاهانه پيش گيري شود.
تو با ديگران فرق داري و پدرت آدم متعصبي است. مواظب خودت باش. چون اگر خطايي بکني او گردن تو را از بيخ مي برد و زمين و آسمان را به هم مي ريزد و...!
هر روز منتظر بودم تا با ترس و لرز اين حرف هاي تکراري و آزاردهنده را آويزه گوشم کنم و فقط يک کلمه درجواب مادرم بگويم: چشم!
با شرايطي که در خانه داشتم، عبوس و افسرده بار آمده بودم و يکي از هم کلاسي هايم که تقريبا از مشکلات زندگي ام خبر داشت، هميشه مي گفت: تا زماني که جلوي چشم پدر و مادرت هستي همان چيزي باش که آن ها مي خواهند،اما وقتي تنهايي و از خانه بيرون زده اي آن طور رفتار کن که دوست داري! خونسرد باش و حال پدر و مادرت را بگير.او با اين حرف هاي احمقانه حتي زمينه ارتباط مرا با پسري جوان نيز فراهم کرد.دختر جوان در دايره اجتماعي کلانتري شهرک ناجاي مشهد افزود: من و حامد مدتي به صورت تلفني با هم رابطه داشتيم و گاهي نيز در راه برگشت از مدرسه چند دقيقه اي همديگر را توي پارک مي ديديم.حامد به حرف هايم گوش مي داد و با تعريف و تمجيدهايي که از رفتار و حرکاتم و قيافه ام مي کرد توانست مرا فريب بدهد. من شيفته و دلباخته او شده بودم، اما پس از گذشت چند ماه متوجه شدم پدرم مرا زير نظر دارد به همين خاطر با ترس و لرز به حامد زنگ زدم و گفتم بهتر است همديگر را براي هميشه فراموش کنيم. او با خنده اي گفت: دلم را با خود برده اي و حالا آن را روي زمين رها مي کني تا بشکند و تکه تکه شود، حداقل بيا تا با هم خداحافظي کنيم.
آزيتا ادامه داد: من پيشنهاد حامد را پذيرفتم و به همان پارکي که هميشه قرار ملاقات داشتيم رفتم اما او که با خودرو آمده بود گفت: قيافه ما توي پارک تابلو شده است و از طرفي شايد پدرت اين محل را زير نظر داشته باشد. بيا سوار شو تا نزديک خانه تان تو را مي رسانم و در طول مسير با هم حرف مي زنيم.
ما به راه افتاديم و حامد با حرف هاي احساسي اش حسابي مرا تحت تاثير قرار داد تا جايي که متوجه نشدم از شهر خارج شده ايم. او ناگهان به داخل جاده اي فرعي پيچيد و من با گريه و التماس پرسيدم: کجا مي روي زود برگرد که غروب شده است وخانواده ام نگران مي شوند. ولي او در حالي که درهاي خودرو را با قفل مرکزي بسته بود به راه خود ادامه داد و در مکاني خلوت با توسل به زور و تهديد چند عکس از من گرفت و سپس مرا تا نزديک خانه رساند و رهايم کرد.
متاسفانه از آن روز به بعد حامد با اطلاعاتي که خودم درباره اخلاق و رفتار پدرم به او داده ام مدام زنگ مي زند و تهديدم مي کند که يا بايد به خواسته هاي پليدي که دارد تن بدهم و يا عکس هايم را براي خانواده ام مي فرستد و...
ديگر از اين وضعيت خسته شده ام.الان حدود يک هفته است که از خواب و خوراک افتاده ام. من در پايان مي خواهم بگويم کاش با پدر و مادرم بيشتر دوست بودم، با هم درد دل مي کرديم و آن ها بعضي وقت ها خوبي هاي مرا هم مي ديدند تا اين طور به سادگي فريفته يک مشت حرف چرند و پرند و تعريف و تمجيدهاي پسري حقه باز نمي شدم. اگرچه خودم نيز مقصر هستم چون حماقت کرده ام.
ما سر اين موضوع با هم قهر کرديم و چند روزي حرف نمي زديم، اما وقتي فهميدم پول هاي پس اندازش را بدون اجازه برداشته و براي خودش مانتوي جلف و بد رنگ خريده است از کوره در رفتم و سيلي محکمي به صورتش زدم.افسانه که انتظار چنين برخوردي را از من نداشت با گريه به داخل اتاقش رفت و خودش را به خواب زد. حتي شب هر چه خواهرانش او را براي شام صدا زدند جوابي نداد. صبح روز بعد وقتي به اتاقش رفتم تا ببينم حالش چطور است متوجه شدم توي رختخوابش نيست و گويا از خانه فرار کرده است. تا غروب منتظرماندم و هيچ خبري از دخترم نشد. با اطلاع موضوع به همسرم ما با هرجايي که به عقل مان مي رسيد تماس گرفتيم و سرزديم، ولي بي فايده بود و اثري از افسانه پيدا نکرديم.ده شبانه روز خون دل خورديم و گوش به زنگ بوديم تا اين که امروز از کلانتري تماس گرفتند و خبر دستگيري دخترم را با دو پسر جوان به ما دادند. من به عنوان يک مادر اعتراف مي کنم برخورد خوبي با دخترم نداشته ام و کاش براي تربيت صحيح او و اصلاح خودم با يک مشاور و روان شناس صحبت مي کردم و ..!
ادامه اين ماجرا را از زبان دختر ۱۴ ساله مي خوانيم. افسانه با چشماني اشک بار در دايره اجتماعي کلانتري امام رضا(ع) مشهد گفت: دو خواهر ناتني دارم و مادرم پس از مرگ همسر اولش با پدر من که کارگري ساده است ازدواج کرده است. او با اين باور که چون دو خواهرم يتيم هستند، بايد محبت بيشتري داشته باشد، هواي آن ها را داشت و من از اين موضوع رنج مي بردم. به همين خاطر مي خواستم خودي نشان بدهم و سر ناسازگاري با خانواده ام گذاشتم. متاسفانه از سه ماه قبل با دو پسر جوان که در ساختماني نيمه ساز در همسايگي مان کار مي کردند آشنا شدم و با آن ها به صورت تلفني در ارتباط بودم. آن شب پس از مشاجره با مادرم احساس مي کردم شخصيتم در حضور دو خواهرم خرد شده است براي همين هم با آن دو پسر جوان تماس گرفتم و کمي درد دل کردم. آن ها با زباني چرب و نرم حق را به من دادند و مرا تشويق کردند که از خانه فرار کنم. صبح روز بعد، وقتي همه در خواب بودند آرام و بي سروصدا وسايلم را جمع کردم و از خانه بيرون زدم. من همراه آن دو پسر حيله گر به يکي از شهرهاي نزديک مشهد رفتيم وسه روز در آن جا بوديم و سپس به مشهد برگشتيم.
افسانه اشک هايش را پاک کرد و افزود: با بلايي که به سرم آمده بود پشيمان و نادم شدم و مي خواستم به خانه برگردم، اما اين دو پسر جوان اجازه ندادند و مرا با تهديد و توسل به زور داخل خانه اي در حاشيه شهر مشهد بردند و زنداني ام کردند. امروز حالم خيلي خراب شد و آن ها که ترسيده بودند قصد داشتند در خياباني شلوغ رهايم کنند و متواري شوند اما ماموران انتظامي متوجه شدند و دستگير شديم.افسانه در حالي که سرش را پايين انداخته بود، گفت: دوستان خوبي انتخاب نکرده بودم و تحت تاثير حرف هاي آن ها با دو پسر جوان ارتباط برقرار کردم و به اين دردسر و بدبختي افتادم. تازه بعد از فرار و بدبختي هايي که به سرم آمد؛ فهميدم چقدر مادرم و دو خواهرم را دوست دارم و چه اشتباه بزرگي کرده ام !
کاش من و مادرم بيشتر با هم رفيق بوديم و همديگر را درک مي کرديم.حرف آخرم اين است که لج بازي با بزرگ ترها يعني آينده خود را در آتش اشتباه خاکستر کردن و فرار از خانه يعني سقوط در لجنزار گناه و سياه بختي!
..:: اولین نمایشگاه مجازی خلاقیت و نوآوری ::..