داستانهای واقعی و عبرت انگیز

((مطالب مستند این وبلاگ از قسمت حوادث روزنامه صبح خراسان برگرفته شده است))

مدام در گوشم مي گفت: براي خريد لوازم آرايش به پول نياز دارم. من که از اين حرف ها خوشم نمي آمد با عصبانيت به او گفتم: از دو خواهر بزرگترت يادبگير که مثل آدم سرشان را پايين انداخته اند و درس مي خوانند، خوش ندارم دنبال اين سبک بازي ها باشي!

ما سر اين موضوع با هم قهر کرديم و چند روزي حرف نمي زديم، اما وقتي فهميدم پول هاي پس اندازش را بدون اجازه برداشته و براي خودش مانتوي جلف و بد رنگ خريده است از کوره در رفتم و سيلي محکمي به صورتش زدم.افسانه که انتظار چنين برخوردي را از من نداشت با گريه به داخل اتاقش رفت و خودش را به خواب زد. حتي شب هر چه خواهرانش او را براي شام صدا زدند جوابي نداد. صبح روز بعد وقتي به اتاقش رفتم تا ببينم حالش چطور است متوجه شدم توي رختخوابش نيست و گويا از خانه فرار کرده است. تا غروب منتظرماندم و هيچ خبري از دخترم نشد. با اطلاع موضوع به همسرم ما با هرجايي که به عقل مان مي رسيد تماس گرفتيم و سرزديم، ولي بي فايده بود و اثري از افسانه پيدا نکرديم.ده شبانه روز خون دل خورديم و گوش به زنگ بوديم تا اين که امروز از کلانتري تماس گرفتند و خبر دستگيري دخترم را با دو پسر جوان به ما دادند. من به عنوان يک مادر اعتراف مي کنم برخورد خوبي با دخترم نداشته ام و کاش براي تربيت صحيح او و اصلاح خودم با يک مشاور و روان شناس صحبت مي کردم و ..!

ادامه اين ماجرا را از زبان دختر ۱۴ ساله مي خوانيم. افسانه با چشماني اشک بار در دايره اجتماعي کلانتري امام رضا(ع) مشهد گفت: دو خواهر ناتني دارم و مادرم پس از مرگ همسر اولش با پدر من که کارگري ساده است ازدواج کرده است. او با اين باور که چون دو خواهرم يتيم هستند، بايد محبت بيشتري داشته باشد، هواي آن ها را داشت و من از اين موضوع رنج مي بردم. به همين خاطر مي خواستم خودي نشان بدهم و سر ناسازگاري با خانواده ام گذاشتم. متاسفانه از سه ماه قبل با دو پسر جوان که در ساختماني نيمه ساز در همسايگي مان کار مي کردند آشنا شدم و با آن ها به صورت تلفني در ارتباط بودم. آن شب پس از مشاجره با مادرم احساس مي کردم شخصيتم در حضور دو خواهرم خرد شده است براي همين هم با آن دو پسر جوان تماس گرفتم و کمي درد دل کردم. آن ها با زباني چرب و نرم حق را به من دادند و مرا تشويق کردند که از خانه فرار کنم. صبح روز بعد، وقتي همه در خواب بودند آرام و بي سروصدا وسايلم را جمع کردم و از خانه بيرون زدم. من همراه آن دو پسر حيله گر به يکي از شهرهاي نزديک مشهد رفتيم وسه روز در آن جا بوديم و سپس به مشهد برگشتيم.

افسانه اشک هايش را پاک کرد و افزود: با بلايي که به سرم آمده بود پشيمان و نادم شدم و مي خواستم به خانه برگردم، اما اين دو پسر جوان اجازه ندادند و مرا با تهديد و توسل به زور داخل خانه اي در حاشيه شهر مشهد بردند و زنداني ام کردند. امروز حالم خيلي خراب شد و آن ها که ترسيده  بودند قصد داشتند در خياباني شلوغ رهايم کنند و متواري شوند اما ماموران انتظامي متوجه شدند و دستگير شديم.افسانه در حالي که سرش را پايين انداخته بود، گفت: دوستان خوبي انتخاب نکرده بودم و تحت تاثير حرف هاي آن ها با دو پسر جوان ارتباط برقرار کردم و به اين دردسر و بدبختي افتادم. تازه بعد از فرار و بدبختي هايي که به سرم آمد؛ فهميدم چقدر مادرم و دو خواهرم را دوست  دارم و چه اشتباه بزرگي کرده ام !

کاش من و مادرم بيشتر با هم رفيق بوديم و همديگر را درک مي کرديم.حرف آخرم اين است که لج بازي با بزرگ ترها يعني آينده خود را در آتش اشتباه خاکستر کردن و فرار از خانه يعني سقوط در لجنزار گناه و سياه بختي!


..:: اولین نمایشگاه مجازی خلاقیت و نوآوری ::..



+ نوشته شده در  یکشنبه دوم خرداد ۱۳۸۹ساعت 0:4  توسط عبرت گیر  |