داستانهای واقعی و عبرت انگیز

((مطالب مستند این وبلاگ از قسمت حوادث روزنامه صبح خراسان برگرفته شده است))

چند سال قبل ديپلم گرفتم اما نتوانستم در رشته مورد علاقه ام در دانشگاه قبول شوم و ادامه تحصيل بدهم. بنابراين وقتي با سرکوفت هاي اطرافيان مواجه شدم تصميم گرفتم با تمام تلاش در دانشگاه قبول شوم اما اضطراب و دلهره يک لحظه هم رهايم نمي کرد.

 دائم کابوس مي ديدم و نگراني شديدي داشتم. تا اين که از طريق يکي از دوستانم با مردي فالگير آشنا شدم و شنيدم او با قدرت جادويي اش مي تواند من را بدون دردسر به خواسته ام برساند. همه دوستانم از او تعريف مي کردند و مي گفتند معجون هايش معجزه مي کند. 

به همين خاطر آدرسش را گرفتم و پس از تعيين وقت قبلي وارد محل کارش در زيرزمين نيمه تاريک يک خانه قديمي شدم. او در انتهاي يک اتاق تاريک نشسته بود و چراغ سبز رنگي از سقف اتاقش آويزان بود. از حضور در چنين مکاني وحشت کرده بودم و مي خواستم برگردم اما فکرکردن به اين که همه مشکلاتم به کمک مرد رمال رفع مي شود باعث شد آن وضعيت را تحمل کنم.

 با خودم گفتم چند دقيقه زير زمين ترسناک را تحمل مي کنم اما در عوض به همه آرزوهايم مي رسم.

 چند دقيقه اي طول کشيد تا سفره دلم را براي او باز و همه خواسته هايم را مطرح کردم. مرد رمال پس از دقايقي گفت وگو و شنيدن مشکلاتم، گفت: در قبال دريافت ۲۰۰هزار تومان مي تواند طلسم زندگي ام را بشکند.

 او گفت هرکس سراغش رفته بي جواب نمانده و خوشبخت شده است. او سپس از داخل يک خمره مايعي را داخل يک ليوان ريخت و مواد ديگري هم به آن اضافه کرد و به من داد.

 در فضايي ترسناک و تاريک معجون مخصوص را خوردم اما چند دقيقه بعد پلک هايم سنگين شد و به خواب عميقي فرو رفتم. ديگر نفهميدم چطور شد اما وقتي بيدار شدم فهميدم رمال شيطان صفت من رامورد آزار واذيت قرار داده است. وقتي با اعتراض هاي تند و تهديد آميزم روبه رو شد تهديد به آبروريزي کرد. من هم از ترس چاره اي جز سکوت نداشتم اما سرانجام تصميم به شکايت گرفتم. آقاي قاضي آبرو و زندگي ام در خطر است. اگر خانواده ام از اين ماجرا بو ببرند ديگر نمي توانم سرم را بالا بگيرم. شما را به خدا کمکم کنيد.

+ نوشته شده در  شنبه هشتم مهر ۱۳۹۱ساعت 12:32  توسط عبرت گیر  |